پارت یازدهم
پارت یازدهم
باهم روی مبل نشستن که الکساندرا شروع کرد به حرف زدن : بابا ،احساسات ناخوشایندی در تو میبینم ، احساس پوچی و بیهودگی میبینم تازه معلومه بخاطر این احساس بدنت هم زخمی کردی
دازای :آره بابایی اما مهم نیست
الکساندرا:چرا مهمه،هرکسی یه سر نوشتی داره که چطور از دنیا میره شاید دیر ،شاید زود و این هم یادت باشه بابا اگر من یا تو برامون اتفاقی افتاد نباید خودکشی کنیم
قول انگشتی ؟
دازای: باشه ، بخاطر شادیه تو قول انگشتی
🤝
بعد از دوماه دیگه سر پرستی الکساندرا به طور کامل به دست گرفته شد و دیگه خیالش راحت شد که دی.ه یتیم خونه نمیتونه الکساندرا را ازش بگیره .
*اژانس*
الکساندرا: بابا یکی اومده آژانس
دازای: کی آمده؟ راستی ساعت چنده
الکساندرا: نمی دونم ولی خیلی عصبیه . ساعت...
چویا : دازای بانداژ حروم کن مگه قرار نبود بریم مسابقه ی .....
دازای :بچه اینجاست ،آدم باش
چویا :تو کی ازدواج کردی و من خبر ندارم ؟
دازای :بچه رو از پرورشگاه اوردم
الکساندرا پایین لباس دازای رو میگیره و میگه : بابا این کیه
و چویا.....
فردا پارت بعدیو میدم شب خوش باییییی
حمایت یادتون نرهههه
باهم روی مبل نشستن که الکساندرا شروع کرد به حرف زدن : بابا ،احساسات ناخوشایندی در تو میبینم ، احساس پوچی و بیهودگی میبینم تازه معلومه بخاطر این احساس بدنت هم زخمی کردی
دازای :آره بابایی اما مهم نیست
الکساندرا:چرا مهمه،هرکسی یه سر نوشتی داره که چطور از دنیا میره شاید دیر ،شاید زود و این هم یادت باشه بابا اگر من یا تو برامون اتفاقی افتاد نباید خودکشی کنیم
قول انگشتی ؟
دازای: باشه ، بخاطر شادیه تو قول انگشتی
🤝
بعد از دوماه دیگه سر پرستی الکساندرا به طور کامل به دست گرفته شد و دیگه خیالش راحت شد که دی.ه یتیم خونه نمیتونه الکساندرا را ازش بگیره .
*اژانس*
الکساندرا: بابا یکی اومده آژانس
دازای: کی آمده؟ راستی ساعت چنده
الکساندرا: نمی دونم ولی خیلی عصبیه . ساعت...
چویا : دازای بانداژ حروم کن مگه قرار نبود بریم مسابقه ی .....
دازای :بچه اینجاست ،آدم باش
چویا :تو کی ازدواج کردی و من خبر ندارم ؟
دازای :بچه رو از پرورشگاه اوردم
الکساندرا پایین لباس دازای رو میگیره و میگه : بابا این کیه
و چویا.....
فردا پارت بعدیو میدم شب خوش باییییی
حمایت یادتون نرهههه
- ۴.۷k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط