{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هر روز مغزم و خاطراتمون با هم کلنجار میرن که بهت تکست بدم

هر روز مغزم و خاطراتمون با هم کلنجار میرن که بهت تکست بدم ، مغزم قبول نمی‌کنه و حرفا و دروغاتو یادم میاره و خاطراتِ باهم بودنمون ، نبودت رو به رُخم می‌کشه ...
یه جا خونده بودم فراموشیِ کسی که مدتی باهاش بودی ، حداقل هفت ، هشت ماه زمان می‌بره ، و من واقعا اسیر شدم تو این عدمِ فراموشی ..
کاش از یادم بری ... چون نه تنها دیگران ، بلکه مغز و روح خودم هم قلبم رو به خاطرِ به یاد آوردنت سرزنش میکنن ... خسته شدم از این همه پیگیر بودنم ... چک کردن هر روزِ پروفایل و پیجت رنجم میده ، اما نمیتونم ازش دست بردارم ...
چیکار کردی با من ؟
چرا از یادم نمیری ؟
چرا این عادتِ بودنت دست از سرم برنمی‌داره لعنتی ؟
ولی می‌دونی ... فهمیدم قدرت عادت و وابستگی خیلی از عاشقی بیشتره ... چون تو خیلی راحت رفتی و منو سپردی ب بخشی از خاطراتت ...
به هر حال ؛ این آخرین نوشته‌ی من باشه به یادگار ... به امید روزی که فراموشت کرده باشم و اصلا یادم نیاد این متن رو برای کی نوشتم ...

نادیا _
۴۰۵/۶/۶
دیدگاه ها (۸)

«پارت بعدی در راه است… ⏳✨شرط انتشار سریع:✅ ۱۵ لایک✅ ۲۰ کامنت...

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے🤍 𝖕𝖆𝖗𝖙 ⁴ | پارتـ ⁴🦢 𝖕𝖔𝖛 ...

شاهکاری به نام دروغ

کتمان نمی‌کنم، هنوز هم کماکان دوستت می‌دارم، هنوز هم با وجود...

پارت ۶

رمان { همسایه ای از جنس شب و روز }

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁷⁵بعد نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت:رز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط