🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے
🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے
🤍 𝖕𝖆𝖗𝖙 ⁴ | پارتـ ⁴
🦢 𝖕𝖔𝖛 : 𝕰𝖒𝖎𝖑𝖞 | اَز زَبانـِ اِمیلـے
اگه دست خودم بود دوست داشتم بمونم!
پیش اون همه کتاب
اون فضای آروم
و پیش کسی که به طرز عجیبی کنارش آروم و راحت بودم.
ولی می دونستم اگه ما رو با هم ببینن،شیرینی امشب رو خراب می کردن.
وقتی گفتم باید برم،احساس کردم ناراحت شد،یا انتظار نداشت انقدر زود این حرف رو بزنم!
حالا رو به روی در بودم و می خواستم برم سمت اتاقم،ولی انگار نمی تونستم راه برم،انگار باید ی حرفی می زدم.
می خواستم بهش بگم که رفتنم خواسته ی قلبیم نیست،می خواستم بهش بگم که اگه بمونم شاید دیگه نتونم به اتاقم بر گردم،می خواستم بهش بگم اگه بمونم شاید دیگه نتونیم هم رو ببینیم...
اما فقط برگشتم و نگاهش کردم،اون هم نگاهم می کرد،دوست نداشتم این نگاه بینمون رو تموم کنم.
نمیدونستم چی صداش کنم!
با صدای آروم گفتم:«ببخشید»
از جا پرید و گفت:«بله شاهدخت؟اینجام...»
از بین همه ی حرف هایی که امشب بینمون رد و بدل شده بود،همین °اینجام° به دلم نشست.
گفتم:«اگه...ی شب دیگه هم خوابم نبرد...»
مکث کردم،نمی دونستم چجوری حرفم رو بزنم،خجالت می کشیدم!
نفسم رو بیرون دادم و گفتم:«می تونم دوباره بیام اینجا؟»
نگران شدم،گفتم شاید درخواستم براش عجیب باشه.
نگاهم کرد،ی لبخند دلنشین زد و گفت:«من و کتابخونه هر شب منتظر شما می مونیم شاهدخت»
این بار بیشتر نگاهش کردم،من و کتابخونه؟این جملهش هم به حرف های مورد علاقهم اضافه شد!
وقتی خیالم راحت شد،دستم رو روی دستگیره ی در گذاشتم و گفتم:«شب بخیر»
سرش رو تکون داد و با چشمای عسلیش نگاهم کرد و گفت:«شب شما هم بخیر...»مکث کوتاهی کرد و با احتیاط حرفش رو کامل کرد:«...بانو»
لبخندم این بار بیشتر شد،خیلی ها من رو بانو صدا میزدن ولی این بانو،با همه ی بانو هایی که شنیده بودم فرق داشت و بدجوری به دلم نشسته بود.
بالاخره دست از نگاه کردنش برداشتم و از کتابخونه بیرون رفتم.
چند لحظه همونجا وایسادم.
وقتی رفتم تو اتاق،شمع رو گذاشتم روی میز کنار تختم،خودم رو روی تختم انداختم و به سقف خیره شدم.
دوباره همه چی اومد تو ذهنم...
وقتی من رو دید نه تعظیمی کرد و نه مثل بقیه با من حرف می زد.
انگار می دونست از شاهدخت بودن خسته شدم و فقط دوست دارم امیلی باشم و بقیه باهام مثل ی دختر معمولی رفتار کنن!
نگاهم افتاد به دفترچه ای که روی میزم بود،همون دفترچه ای که توش داستان هام رو می نوشتم.
چند لحظه ای بهش خیره شدم و تصمیم عجیبی گرفتم.+باید ی روز داستان هامو براش بخونم+
حتی نمی دونستم اسمش چیه!یادم بود که وقتی پدر اون رو برای مامور شخصی بودن سباستین انتخاب کرد،اسمش رو با حرف ل شروع کرد؛اما الان...اسمش رو یادم رفته بود!
لوئیس؟
لوری؟
لیون؟
نه...یادم نبود!
باید تو ذهنم چی صداش می زدم؟
مامور؟
کتابدار؟
آقای جدی؟
یهو...اسمی توی ذهنم اومد که باعث شد بخندم:«آقای اینجام!»همون کسی که وقتی صداش زدم فورا گفت من اینجام!
با اینکه خنده دار بود،ولی همین لقب رو براش انتخاب کردم،آقای اینجام.
حالا امشب،تا چشم هام رو می بستم،تصویر کتابخونه و آقای اینجام توی ذهنم میومد.
اون لبخندش،چهرهش و چشماش...و مردی که چند دقیقه پیش گفته بود من و کتابخونه هر شب منتظر منه!
فردا،دوباره به همون طلسم همیشگی بر می گشتم؛شاهدخت شدن!
ولی حداقل تنها خوشحالیم این بود که امشب با همه ی شب های این قصر،فرق داشت...
៹🕯️ ׁ𓍼.
پارتــ🧸ــ بعدیـ :: ۳ بازنشر - ۶ لایک و کامنت
.
.
🕰
.
.
#رمان #قهوه_ای_طلایی #ناتالی #فیک #عاشقانه #کلاسیک #ماجراجویی #ویسگون #ادبیات #نویسنده #داستان
🤍 𝖕𝖆𝖗𝖙 ⁴ | پارتـ ⁴
🦢 𝖕𝖔𝖛 : 𝕰𝖒𝖎𝖑𝖞 | اَز زَبانـِ اِمیلـے
اگه دست خودم بود دوست داشتم بمونم!
پیش اون همه کتاب
اون فضای آروم
و پیش کسی که به طرز عجیبی کنارش آروم و راحت بودم.
ولی می دونستم اگه ما رو با هم ببینن،شیرینی امشب رو خراب می کردن.
وقتی گفتم باید برم،احساس کردم ناراحت شد،یا انتظار نداشت انقدر زود این حرف رو بزنم!
حالا رو به روی در بودم و می خواستم برم سمت اتاقم،ولی انگار نمی تونستم راه برم،انگار باید ی حرفی می زدم.
می خواستم بهش بگم که رفتنم خواسته ی قلبیم نیست،می خواستم بهش بگم که اگه بمونم شاید دیگه نتونم به اتاقم بر گردم،می خواستم بهش بگم اگه بمونم شاید دیگه نتونیم هم رو ببینیم...
اما فقط برگشتم و نگاهش کردم،اون هم نگاهم می کرد،دوست نداشتم این نگاه بینمون رو تموم کنم.
نمیدونستم چی صداش کنم!
با صدای آروم گفتم:«ببخشید»
از جا پرید و گفت:«بله شاهدخت؟اینجام...»
از بین همه ی حرف هایی که امشب بینمون رد و بدل شده بود،همین °اینجام° به دلم نشست.
گفتم:«اگه...ی شب دیگه هم خوابم نبرد...»
مکث کردم،نمی دونستم چجوری حرفم رو بزنم،خجالت می کشیدم!
نفسم رو بیرون دادم و گفتم:«می تونم دوباره بیام اینجا؟»
نگران شدم،گفتم شاید درخواستم براش عجیب باشه.
نگاهم کرد،ی لبخند دلنشین زد و گفت:«من و کتابخونه هر شب منتظر شما می مونیم شاهدخت»
این بار بیشتر نگاهش کردم،من و کتابخونه؟این جملهش هم به حرف های مورد علاقهم اضافه شد!
وقتی خیالم راحت شد،دستم رو روی دستگیره ی در گذاشتم و گفتم:«شب بخیر»
سرش رو تکون داد و با چشمای عسلیش نگاهم کرد و گفت:«شب شما هم بخیر...»مکث کوتاهی کرد و با احتیاط حرفش رو کامل کرد:«...بانو»
لبخندم این بار بیشتر شد،خیلی ها من رو بانو صدا میزدن ولی این بانو،با همه ی بانو هایی که شنیده بودم فرق داشت و بدجوری به دلم نشسته بود.
بالاخره دست از نگاه کردنش برداشتم و از کتابخونه بیرون رفتم.
چند لحظه همونجا وایسادم.
وقتی رفتم تو اتاق،شمع رو گذاشتم روی میز کنار تختم،خودم رو روی تختم انداختم و به سقف خیره شدم.
دوباره همه چی اومد تو ذهنم...
وقتی من رو دید نه تعظیمی کرد و نه مثل بقیه با من حرف می زد.
انگار می دونست از شاهدخت بودن خسته شدم و فقط دوست دارم امیلی باشم و بقیه باهام مثل ی دختر معمولی رفتار کنن!
نگاهم افتاد به دفترچه ای که روی میزم بود،همون دفترچه ای که توش داستان هام رو می نوشتم.
چند لحظه ای بهش خیره شدم و تصمیم عجیبی گرفتم.+باید ی روز داستان هامو براش بخونم+
حتی نمی دونستم اسمش چیه!یادم بود که وقتی پدر اون رو برای مامور شخصی بودن سباستین انتخاب کرد،اسمش رو با حرف ل شروع کرد؛اما الان...اسمش رو یادم رفته بود!
لوئیس؟
لوری؟
لیون؟
نه...یادم نبود!
باید تو ذهنم چی صداش می زدم؟
مامور؟
کتابدار؟
آقای جدی؟
یهو...اسمی توی ذهنم اومد که باعث شد بخندم:«آقای اینجام!»همون کسی که وقتی صداش زدم فورا گفت من اینجام!
با اینکه خنده دار بود،ولی همین لقب رو براش انتخاب کردم،آقای اینجام.
حالا امشب،تا چشم هام رو می بستم،تصویر کتابخونه و آقای اینجام توی ذهنم میومد.
اون لبخندش،چهرهش و چشماش...و مردی که چند دقیقه پیش گفته بود من و کتابخونه هر شب منتظر منه!
فردا،دوباره به همون طلسم همیشگی بر می گشتم؛شاهدخت شدن!
ولی حداقل تنها خوشحالیم این بود که امشب با همه ی شب های این قصر،فرق داشت...
៹🕯️ ׁ𓍼.
پارتــ🧸ــ بعدیـ :: ۳ بازنشر - ۶ لایک و کامنت
.
.
🕰
.
.
#رمان #قهوه_ای_طلایی #ناتالی #فیک #عاشقانه #کلاسیک #ماجراجویی #ویسگون #ادبیات #نویسنده #داستان
- ۵۶۵
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط