🪽 Angel of salvation 🪽
🪽 Angel of salvation 🪽
Part ⁵⁸
با هم به سمت کاخی که عروسی توش برگزار میشد رفتن . یونگی تا به امروز نزاشته بود ات محل برگزاری مراسم عروسی رو ببینه .
یونگی از ماشین پیاده شد و سمت صندلی ات رفت و در ماشینو باز کرد و دست ات رو گرفت و کمکش کرد پیاده بشه .
ات پیاده شد و لحظه ای از چیزی که جلوش دیده بود تعجب کرد.
یونگی بهش گفته بود که عروسی رو تو یه باغ برگزار میکنن ولی روبه روش یه کاخ بزرگ بود . دری و بزرگ و اهنی مشکی و طلایی .
فواره ای بزرگ و زیبا وسط حیاط بود . اینجا واقعا بزرگ و با شکوه بود . صندلی ها دور تا دور حیاط کاخ چیده شده بودن و مهمونا روشون نشسته بودن و منتظر ورود اون دو زوج بودن .
ات با چهره ای که ترکیبی از تعجب و ذوق بود به یونگی نگاه کرد که دستشو جلوش دراز کرده بود .
ات ✨ م..من...من نمیدونم....چی بگم .واقعا عروسیمون ... اینجاست؟ درست امدیم؟
یونگی 🪽 بله درست امدیم ... حالا بریم داخل ملکه ؟
ات ✨ اره پادشاه.
ات دستشو دور بازوی یونگی پیچید و رو به روی در کاخ وایسادن که می سون و مادر ات دو طرف در ایستاده بودن . ات با دیدن مادرش لحظه ای بغضش گرفت . تو دلش میگفت معلوم نیست کی باهاش حرف زده که امده وایساده جلو در .
در کاخ باز شد که صدای جیغ و کل کل اونجا رو فرا گرفت . ات سعی کرد اشکاشو پس بزنه ، اشکایی که خودشم دلیلشو نمیدونست . با قدم های اروم به داخل حیاط قدم گذاشتن که گلبرگ های قرمز و سفید روی سرشون ریخته شد .
تمام نگاه ها و حواس ها روی این دونفر بود . مادر ات امد و اون یکی دست ات رو گرفت و لبخندی زد که ات یه لحظه فراموش کرد که اصلا مادرش تو این چند وقت نادیدش گرفته و خوردش کرده و اونم لبخندی پهن رو لباش نشست و با ذوق به چشمای مادرش نگاه کرد که مادرش سریع نگاهشو ازش گرفت و به رو به رو خیره شد . مادر یونگی هم دست پسرشو گرفت و چهار نفری سمت سکویی رفتن که عاقد ایستاده بود .هر دو مادر وایسادن و اون دو به بالای سکو رفتن و رو به روی هم وایسادن .
دو نفر با سینی هایی امدن ، یه نفر کنار ات وایساد و یه نفر کنار یونگی . توی اون سینی ها حلقه ها و عهد نامه هاشون بود . اونا عهد نامه هاشون رو با دستای خودشون نوشته بودن و حالا قرار بود از روش جلوی اون همه جمعیت بخونن .
عاقد : جناب اقای مین یونگی . عهد نامه خودتون رو بخونین.
یونگی عهد نامه خودشو برداشت و بازش کرد .
یونگی 🪽 ای تمام زنگی من . از وقتی تو را دیدم سینه ام خالی شد چون تو قلب من را از من گرفتی و جای ان را با عشقت پر کردی . عشقت نوری داشت که قلبم را از ان تاریکی و ظلمت بیرون اورد . هم اکنون قلب من در دستان توست . در لحظات شادت که لبخند بر لب داری قلب من هم با شادی تو شاد میشود و در لحظات غمگینت ، حتی اگر اخمی روی ابری تو بشیند قلب من میسوزد و پودر میشود . عهد میبندم که در تمام لحظات زندگی ات کنارت باشم و تنها مرگ بتواند من را از تو دور کند .
عاشقانه تو را میپرستم و تو را مالک روح جان خودم میدانم و مانند دیوانه ها برایت دنیا را به اتش میکشم ، مانند کوهی استوار پشتیبانت خواهم بود و مانند نگهبانی تو را از هر گزندی دور میکنم و تا اخرین نفس مراقبت خواهم بود . درخواست مرا بپذیر و ملکه قلب من شو و بر من حکومت کن .
ادامه تو کامنتا.
Part ⁵⁸
با هم به سمت کاخی که عروسی توش برگزار میشد رفتن . یونگی تا به امروز نزاشته بود ات محل برگزاری مراسم عروسی رو ببینه .
یونگی از ماشین پیاده شد و سمت صندلی ات رفت و در ماشینو باز کرد و دست ات رو گرفت و کمکش کرد پیاده بشه .
ات پیاده شد و لحظه ای از چیزی که جلوش دیده بود تعجب کرد.
یونگی بهش گفته بود که عروسی رو تو یه باغ برگزار میکنن ولی روبه روش یه کاخ بزرگ بود . دری و بزرگ و اهنی مشکی و طلایی .
فواره ای بزرگ و زیبا وسط حیاط بود . اینجا واقعا بزرگ و با شکوه بود . صندلی ها دور تا دور حیاط کاخ چیده شده بودن و مهمونا روشون نشسته بودن و منتظر ورود اون دو زوج بودن .
ات با چهره ای که ترکیبی از تعجب و ذوق بود به یونگی نگاه کرد که دستشو جلوش دراز کرده بود .
ات ✨ م..من...من نمیدونم....چی بگم .واقعا عروسیمون ... اینجاست؟ درست امدیم؟
یونگی 🪽 بله درست امدیم ... حالا بریم داخل ملکه ؟
ات ✨ اره پادشاه.
ات دستشو دور بازوی یونگی پیچید و رو به روی در کاخ وایسادن که می سون و مادر ات دو طرف در ایستاده بودن . ات با دیدن مادرش لحظه ای بغضش گرفت . تو دلش میگفت معلوم نیست کی باهاش حرف زده که امده وایساده جلو در .
در کاخ باز شد که صدای جیغ و کل کل اونجا رو فرا گرفت . ات سعی کرد اشکاشو پس بزنه ، اشکایی که خودشم دلیلشو نمیدونست . با قدم های اروم به داخل حیاط قدم گذاشتن که گلبرگ های قرمز و سفید روی سرشون ریخته شد .
تمام نگاه ها و حواس ها روی این دونفر بود . مادر ات امد و اون یکی دست ات رو گرفت و لبخندی زد که ات یه لحظه فراموش کرد که اصلا مادرش تو این چند وقت نادیدش گرفته و خوردش کرده و اونم لبخندی پهن رو لباش نشست و با ذوق به چشمای مادرش نگاه کرد که مادرش سریع نگاهشو ازش گرفت و به رو به رو خیره شد . مادر یونگی هم دست پسرشو گرفت و چهار نفری سمت سکویی رفتن که عاقد ایستاده بود .هر دو مادر وایسادن و اون دو به بالای سکو رفتن و رو به روی هم وایسادن .
دو نفر با سینی هایی امدن ، یه نفر کنار ات وایساد و یه نفر کنار یونگی . توی اون سینی ها حلقه ها و عهد نامه هاشون بود . اونا عهد نامه هاشون رو با دستای خودشون نوشته بودن و حالا قرار بود از روش جلوی اون همه جمعیت بخونن .
عاقد : جناب اقای مین یونگی . عهد نامه خودتون رو بخونین.
یونگی عهد نامه خودشو برداشت و بازش کرد .
یونگی 🪽 ای تمام زنگی من . از وقتی تو را دیدم سینه ام خالی شد چون تو قلب من را از من گرفتی و جای ان را با عشقت پر کردی . عشقت نوری داشت که قلبم را از ان تاریکی و ظلمت بیرون اورد . هم اکنون قلب من در دستان توست . در لحظات شادت که لبخند بر لب داری قلب من هم با شادی تو شاد میشود و در لحظات غمگینت ، حتی اگر اخمی روی ابری تو بشیند قلب من میسوزد و پودر میشود . عهد میبندم که در تمام لحظات زندگی ات کنارت باشم و تنها مرگ بتواند من را از تو دور کند .
عاشقانه تو را میپرستم و تو را مالک روح جان خودم میدانم و مانند دیوانه ها برایت دنیا را به اتش میکشم ، مانند کوهی استوار پشتیبانت خواهم بود و مانند نگهبانی تو را از هر گزندی دور میکنم و تا اخرین نفس مراقبت خواهم بود . درخواست مرا بپذیر و ملکه قلب من شو و بر من حکومت کن .
ادامه تو کامنتا.
- ۴.۷k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط