🪽Angel of salvation 🪽
🪽Angel of salvation 🪽
Part ⁵⁹
✨ویو ات ✨
به وسطای جشن رسیده بودیم . حس خیلی عجیبی داشتم که برای خودمم نااشنا و غیر قابل توصیف بود . همه امده بودن حتی اجوشی (پیر مرده تو ساحل بود که ازش کلید کلبه گرفتن) . اینجا خیلی بزرگ بود خیلی و خیلی دوست داشتم داخلش روهم ببینم به خاطر همین اروم یونگی رو صدا زدم .
ات ✨ یونگی .
یونگی 🪽 جانم .
برگشت سمتم و به چشمام نگاه کرد .
ات ✨ خب... میشه بریم باهم داخلم ... ببینیم؟
یونگی 🪽 اره چرا نشه .
بلند شد و مادرجون و صدا زد .
مادرجون سریع با ذوق امد پیشمون . انقدری مادرجون امروز ذوق داشت که غیر قابل توصیف بود . با لبخندی بزرگ به مادرجون نگاه کردم که لبخندش بزرگتر شد .
می سون : جانم پسرم چیزی شده ؟ ات چیزی میخواد؟
یونگی 🪽 نه فقط ما میخوایم بریم داخل کاخ گفتم بگم نگران نشین .
می سون: باشه پسرم .
یونگی 🪽 مرسی.
یونگی امد سمتم و دستمو گرفت و بلند شدم و با هم از سکو پایین امدیم و از اونجا دور شدیم .
یونگی 🪽 بیا از این طرف .
ات ✨ باشه .
منو سمت دری برد و به نگهبانا اشاره داد که در و باز کنن. وقتی در باز شد لحظه ای نفس تو سینم حبس شد .گلای رز صورتی و سفید از سقف تا کف راه رو رو پوشونده بودن . گلبرگ های زیادی رو زمین راه رو بودن و ما باید از بینشون رد میشدیم .
یونگی دستمو کشید و با هم وارد راه رو شدیم .
ات ✨ اینجا ... یونگی اینجا خیلی قشنگه .
یونگی 🪽 اره قشنگه ولی نه به اندازه تو.
برگشتم سمتش و دستامو دور کمرش حلقه کردم و بغلش کردم و سرمو گذاشتم رو شونش که اونم دستاشو دور بدنم گذاشت .
یونگی 🪽 چیشده کوچولو ؟
ات ✨ ازت خیلی ممنونم ... من ... وقعا نمیدونم چطوری برات جبران کنم ... نمی دونم چطوری ...
یونگی 🪽 هیس فقط خوشحال باش. با خوشحالیات خودش جبران میشه .
اروم بوسه ای رو سرم زد .
یونگی 🪽 حالا بریم داخل؟
ات ✨ اره بریم .
ازش جدا شدم و باهم از راه رو خارج شدیم و به در بزرگتری رسیدیم . یونگی جلوتر رفت و در باز کرد و دوباره امد پیشم و باهم رفتیم داخل .
چشمام برق زد ... همچین جاهایی رو من تو رویاهام میدیدم .
ستون های سفید و بلند که رنگ طلایی با ظرافت خاصی به دیوار های سالن جلا و شکوه چشمگیری داده بود . زمین چوبی زیر پاهامون که با هر قدممون صدای پامون تو سالن اکو میشد . نقش و نگاری که کف زمین بود زیبایی اونجا رو چند برابر کرده بود . گلدون های کوچیکی گوشه و کنار سالن رو زینت داده بودن.
پله ای بزرگ که با فرش ابریشمی قرمزی پوشده شده بود . پنجره هایی کشیده و بلند تا سقف سالن کشیده شده بود .
به قدری اینجا قشنگ بود که دلم میخواست همینجا بمونم .
یونگی 🪽 میای برقصیم ؟
ات ✨ چی؟
یونگی 🪽 برقصیم ...باهم ... اینجا .
ات ✨ اره ... فقط من تو رقص زیاد خوب نیستم .
یونگی 🪽 اشکال نداره یادت میدم .
ات ✨ باشه .
یه دستشو گذاشت رو کمرم و یه دستمو گذاشت رو شونش و اون یکی دستمو گرفت تو دستش .
ات ✨ اهنگ نداریم که .
یونگی 🪽 نیازی به اهنگ نیست فقط با من حرکت کن .
ات ✨ باشه .
شروع کرد و منم سعی کردم باهاش هم قدم بشم .
خوب داشتیم پیش میرفتیم که پام رفت رو پاش و تعادلمو از دست دادم و اقتادم تو بغلش . صدای خندش بلند شد .
ادامه تو کامنتا.
تو این پست کامنت نزارین
Part ⁵⁹
✨ویو ات ✨
به وسطای جشن رسیده بودیم . حس خیلی عجیبی داشتم که برای خودمم نااشنا و غیر قابل توصیف بود . همه امده بودن حتی اجوشی (پیر مرده تو ساحل بود که ازش کلید کلبه گرفتن) . اینجا خیلی بزرگ بود خیلی و خیلی دوست داشتم داخلش روهم ببینم به خاطر همین اروم یونگی رو صدا زدم .
ات ✨ یونگی .
یونگی 🪽 جانم .
برگشت سمتم و به چشمام نگاه کرد .
ات ✨ خب... میشه بریم باهم داخلم ... ببینیم؟
یونگی 🪽 اره چرا نشه .
بلند شد و مادرجون و صدا زد .
مادرجون سریع با ذوق امد پیشمون . انقدری مادرجون امروز ذوق داشت که غیر قابل توصیف بود . با لبخندی بزرگ به مادرجون نگاه کردم که لبخندش بزرگتر شد .
می سون : جانم پسرم چیزی شده ؟ ات چیزی میخواد؟
یونگی 🪽 نه فقط ما میخوایم بریم داخل کاخ گفتم بگم نگران نشین .
می سون: باشه پسرم .
یونگی 🪽 مرسی.
یونگی امد سمتم و دستمو گرفت و بلند شدم و با هم از سکو پایین امدیم و از اونجا دور شدیم .
یونگی 🪽 بیا از این طرف .
ات ✨ باشه .
منو سمت دری برد و به نگهبانا اشاره داد که در و باز کنن. وقتی در باز شد لحظه ای نفس تو سینم حبس شد .گلای رز صورتی و سفید از سقف تا کف راه رو رو پوشونده بودن . گلبرگ های زیادی رو زمین راه رو بودن و ما باید از بینشون رد میشدیم .
یونگی دستمو کشید و با هم وارد راه رو شدیم .
ات ✨ اینجا ... یونگی اینجا خیلی قشنگه .
یونگی 🪽 اره قشنگه ولی نه به اندازه تو.
برگشتم سمتش و دستامو دور کمرش حلقه کردم و بغلش کردم و سرمو گذاشتم رو شونش که اونم دستاشو دور بدنم گذاشت .
یونگی 🪽 چیشده کوچولو ؟
ات ✨ ازت خیلی ممنونم ... من ... وقعا نمیدونم چطوری برات جبران کنم ... نمی دونم چطوری ...
یونگی 🪽 هیس فقط خوشحال باش. با خوشحالیات خودش جبران میشه .
اروم بوسه ای رو سرم زد .
یونگی 🪽 حالا بریم داخل؟
ات ✨ اره بریم .
ازش جدا شدم و باهم از راه رو خارج شدیم و به در بزرگتری رسیدیم . یونگی جلوتر رفت و در باز کرد و دوباره امد پیشم و باهم رفتیم داخل .
چشمام برق زد ... همچین جاهایی رو من تو رویاهام میدیدم .
ستون های سفید و بلند که رنگ طلایی با ظرافت خاصی به دیوار های سالن جلا و شکوه چشمگیری داده بود . زمین چوبی زیر پاهامون که با هر قدممون صدای پامون تو سالن اکو میشد . نقش و نگاری که کف زمین بود زیبایی اونجا رو چند برابر کرده بود . گلدون های کوچیکی گوشه و کنار سالن رو زینت داده بودن.
پله ای بزرگ که با فرش ابریشمی قرمزی پوشده شده بود . پنجره هایی کشیده و بلند تا سقف سالن کشیده شده بود .
به قدری اینجا قشنگ بود که دلم میخواست همینجا بمونم .
یونگی 🪽 میای برقصیم ؟
ات ✨ چی؟
یونگی 🪽 برقصیم ...باهم ... اینجا .
ات ✨ اره ... فقط من تو رقص زیاد خوب نیستم .
یونگی 🪽 اشکال نداره یادت میدم .
ات ✨ باشه .
یه دستشو گذاشت رو کمرم و یه دستمو گذاشت رو شونش و اون یکی دستمو گرفت تو دستش .
ات ✨ اهنگ نداریم که .
یونگی 🪽 نیازی به اهنگ نیست فقط با من حرکت کن .
ات ✨ باشه .
شروع کرد و منم سعی کردم باهاش هم قدم بشم .
خوب داشتیم پیش میرفتیم که پام رفت رو پاش و تعادلمو از دست دادم و اقتادم تو بغلش . صدای خندش بلند شد .
ادامه تو کامنتا.
تو این پست کامنت نزارین
- ۱۶۳
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط