{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بالاخره رسیدم به جایی

بالاخره رسیدم به جایی
که دیگه لازم نباشه
چیزی رو توضیح بدم...
نه خودمو، نه دردمو، نه سکوت‌هامو
یعنی بتونم با خیال راحت
وسط شلوغ‌ترین روز
چشم‌هامو ببندم
و به خودم تکیه کنم...

نه اینکه هیچ‌چیز نباشه
هست... خیلی چیزها هست
ولی من یاد گرفتم
توی دل همون دردها،
واسه خودم پناه بشم
بی‌نیاز،
بی‌هیاهو،
آروم...
و قوی‌تر از همیشه.
#
دیدگاه ها (۰)

گاهی خودمم نمی‌دونم دقیقاً چه حسی دارمفقط می‌دونم یه چیزی تو...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 3«ویو ا.ت»_نه، تقصیر من نیست، تقصیر خودته که انقدر ...

Destiny part 21

چند پارتی پارت ۱صدایِ خش‌خشِ برگ‌های پاییزی زیر پاهام، تنها ...

هوا سرد بود.از آن شب‌هایی که شهر شلوغ بود، اما انگار برای ا/...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

Enemys Embrsce [ part ۲۹ ]

پارت پنجم (آخر): فردا، روی صفحه سفیدابردهای خاکستری بالاخره ...

امروز تولد کسیه که شاید خودش هیچ‌وقت نفهمه چقدر حضورش توی زن...

پارت هشت راز خون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط