{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و سحر گفت که جریان چیه تا من اومدم حرف بزنم هستی گفت سحر

و سحر گفت که جریان چیه تا من اومدم حرف بزنم هستی گفت سحر جان چند وقت پیش برای یه کارای اداری اومدم تهران اما وقت نکردم بیام پیشت و از پشت با ماشین زدم به ماشین آقا ارسلان سحر خندید و گفت پس اون جمع شدگی پشت ماشین به خاطر اینه که مهدی گفت هستی خانم خوب ما رو پرت کردی تو شیشه همه زدیم زیر خنده 😂 دیدم هستی و میلادخیلی با هم به طرز صمیمانه تو حلق هم حرف میزنن و سر فرشید و ترنجم تو گوشی بود و هی لبخند های عاشقانه ای رو لبشون میره من بلند شدم و گفتم آقا مسابقه زوج بشین ببینم من و سحر باهم رفتیم یه گوشه مونا و وریا باهم، حسینو پریا باهم، ستاره و مهدی، عارف و مینا، فرشیدم بلند شد و گفت ترنج تو بیا بامن هممون خندمون گرفت و سحر گفت وایسا ببینم ترنج 😐خوب باهم راحت شدین خلاصه ترنج و فرشیدم باهم رفتن میلادم بلند شد و گفت منو هستی باهم
همه 😑
سحر بهم گفت عحب کاری قشنگ همه رو شناختیم و دیدیم که محمد تک و تنها رو مبل نشسته که دیدیم یه دختره از تو اتاق اومد بیرون اگر اشتباه نکنم شادیه خواهر وریا که مونا گفت معرفی میکنم خواهر شوهرم شادی جان شادی به همه سلام کرد و رو مبل نشست که همه زدیم زیر خنده و سحر گفت جفت میلادم جور شد و اون دوتا هم بلند شدن
دیدگاه ها (۶)

پست میلیچ بعد از رسیدن به تهران :بعد از همه داستان ها و اخبا...

تسلیم نشدیم وقتی تسلیم نشدن مد نبود... ادیت از خودم با پیکس ...

پارت هجدهم 💃💙 بعد از ماهم فرشید و میلاد اومدن بعد از سلام و ...

ادیت از عارف خودم ساز😍😍😍😘😘💖💖

پارت ۸

مه در میانه جنگل Part11

p9بیو جیمین خیلی بد شد الان فک میکنه دوست دختر دارم وااااااا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط