پارت هجدهم
پارت هجدهم 💃💙
بعد از ماهم فرشید و میلاد اومدن بعد از سلام و احوالپرسی نشستیم کنارهم که مونا گفت شام حاضره
بارین با من خیلی دوست شده بود و بهم میگفت خاله سحر عشقی خیلی ناز حرف میزد 😍 با پریا و مونا و ستاره دوست شدم و همش درحال کشیدن لپ مانلی بودم و همش پریا بهم چشم غره میرفت و آقا حسینم میگفت سحر خانوم تروخدا دخترم و منم میخندیدم روی میز هستی و میلاد پیش هم نشسته بودن و حس میکردم یه چیزایی بینشون رد و بدل میشد من وسط فرشید و ارسلان نشسته بودم
فرشید
من حتما باید به این دختره ترنج پیام بدم فک کنم سحر بهترین گزینه باشه با پا به پای سحر کوبیدم که یهو سحر گفت آخ خداروشکر فقط ارسلان صداشو شنید اما خودشم میتونست اتفاق بدی رقم بزنهارسلان به سحر گفت چیشده و سحرم خوب پیچوندش و گفت هیچی پام خورد به میز و سحر به سمتم خم شد و گفت مگه مرض داری خواستم بگم آدرس پیج ترنج رو میخوام که حس کردم خطری شه و گفتم بعد شام آدرس پیجت رو بهم بگو و سحر گفت مطمعن شدم که مرض داری بعد از شام سحر اومد پیشم نشست و آدرس پیجش رو داد رفتم تو پیج برا اینکه شک نکنه دوتا از پستاشو لایک کردم و از طریق اونایی که فالو میکنه به پیج ترنج رسیدم و به سحر گفتم این همه فالوور از کجا که گفت ماایم دیگه رفتم تو پیج ترنج و رفتم تو دایرکت و نوشتم چطوری خانمی
ترنج
جمع یکم سنگین بود و رفتم یه سری به گوشیم بزنم که دیدم از طرف فرشید اسماعیلی تو دایرکت پیام اومده سریع جوابشو نوشتم که ممنونم خوبم شما چطوری که دیدم فرشید نگام میکنه و یه لبخند و درحال نوشتن میشه و میگه که نظرت درباره من و من گفتم فوق العاده و گفت نظرت چیه بیشتر باهم باشیم و منم گفتم به نظرم خوبه و گفتم اما کسی چیزی نفهمه
ارسلان
حس میکنم این دختره هستی رو یه جایی دیدم و یادم اومد که آره خودشه همون دختری که از پشت زد به ماشینم گفتم هستی خانم هنوز وقت نکردم ماشینمو ببرم تعمیرگاه که هستی گفت وای واقعا باید ببخشید
بعد از ماهم فرشید و میلاد اومدن بعد از سلام و احوالپرسی نشستیم کنارهم که مونا گفت شام حاضره
بارین با من خیلی دوست شده بود و بهم میگفت خاله سحر عشقی خیلی ناز حرف میزد 😍 با پریا و مونا و ستاره دوست شدم و همش درحال کشیدن لپ مانلی بودم و همش پریا بهم چشم غره میرفت و آقا حسینم میگفت سحر خانوم تروخدا دخترم و منم میخندیدم روی میز هستی و میلاد پیش هم نشسته بودن و حس میکردم یه چیزایی بینشون رد و بدل میشد من وسط فرشید و ارسلان نشسته بودم
فرشید
من حتما باید به این دختره ترنج پیام بدم فک کنم سحر بهترین گزینه باشه با پا به پای سحر کوبیدم که یهو سحر گفت آخ خداروشکر فقط ارسلان صداشو شنید اما خودشم میتونست اتفاق بدی رقم بزنهارسلان به سحر گفت چیشده و سحرم خوب پیچوندش و گفت هیچی پام خورد به میز و سحر به سمتم خم شد و گفت مگه مرض داری خواستم بگم آدرس پیج ترنج رو میخوام که حس کردم خطری شه و گفتم بعد شام آدرس پیجت رو بهم بگو و سحر گفت مطمعن شدم که مرض داری بعد از شام سحر اومد پیشم نشست و آدرس پیجش رو داد رفتم تو پیج برا اینکه شک نکنه دوتا از پستاشو لایک کردم و از طریق اونایی که فالو میکنه به پیج ترنج رسیدم و به سحر گفتم این همه فالوور از کجا که گفت ماایم دیگه رفتم تو پیج ترنج و رفتم تو دایرکت و نوشتم چطوری خانمی
ترنج
جمع یکم سنگین بود و رفتم یه سری به گوشیم بزنم که دیدم از طرف فرشید اسماعیلی تو دایرکت پیام اومده سریع جوابشو نوشتم که ممنونم خوبم شما چطوری که دیدم فرشید نگام میکنه و یه لبخند و درحال نوشتن میشه و میگه که نظرت درباره من و من گفتم فوق العاده و گفت نظرت چیه بیشتر باهم باشیم و منم گفتم به نظرم خوبه و گفتم اما کسی چیزی نفهمه
ارسلان
حس میکنم این دختره هستی رو یه جایی دیدم و یادم اومد که آره خودشه همون دختری که از پشت زد به ماشینم گفتم هستی خانم هنوز وقت نکردم ماشینمو ببرم تعمیرگاه که هستی گفت وای واقعا باید ببخشید
- ۶.۸k
- ۰۷ خرداد ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط