{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥
⁦(⁠。⁠♡⁠part 201♡⁠。⁠)⁩

پیشونیمو بوسید باز لبخند رو لبم اومد.
اون طرف شقیقه ام رو بوسید. اروم بودم.
نوك بینیم رو بوسید. خندیدم و پتو رو بالا زدم .
دستش رو روی دستم گذاشت و دستم هل داد پایین و گفت : نه عزیزم..باید برم سرکشی به سربازاي كشيك شب..
کج خلق آه گفتم خندید و چونه مو بوسید
و گفت : دلم برات تنگ شد اومدم تو خواب ببینمت..نمیخواستم بیدارشي..
زیر گلومو بوسید. خندیدم.
جونگکوک‌ : بخواب عزیزدلم...بخواب..
چشمامو به هم فشار دادم
و با لبخند سعی کردم بخوابم.
چنددقيقه اي گذشته بود ولی خوابم نبرد و اروم چشمم رو باز کردم
غمگین خیره بود بهم و با باز شدن
چشمم سریع لبخند زوري زد.
-چرا اینجوری نگام میکنی؟
داغون سر تکون داد و صورتش رو ازم پنهون کرد
و گفت : دلتنگتم کريستينا..خيلي زياد..اين حجم دلتنگي انگار هیچ جوره جبران نمیشه..
سرش آورد جلو و همونجور نشسته پیشونیش رو روي گردنم گذاشت و گفت : لعنت به هرکسی که باعث جداییمون شد..لعنت به جدايي..
با بغض چشمام رو بستم و موهاشو نوازش کردم.
پردرد گفت : نگران ترساتم. از ترس و درد کشیدنت میترسم میترسم نتونم شاد و ارومت کنم..
با بغض گفتم : میتونی میتونی جونگکوکم ..
اينطوري نگو..من تو رو داشته باشم اروم و شادم مطمین باش.
گردنم رو بوسید و ديگه چيزي نگفت
اونقدر ساکن و ساکت موند که خوابم برد.

صبح چشمام رو اروم باز کردم. جونگکوک‌ نبود..
نیمه شب رفته بود.
با لبخند حاضر شدم و رفتم بیرون.
زیاد خوابیده بودم و وقت صبحانه تموم شده بود و تصمیم گرفتم ناهار و صبحونه مو يكي كنم.
بابا و دین و جونگکوک با نگهباناشون توي راهرو بودن
و در حالیکه با هم حرف میزدن سمتم میومدن.
بهشون تعظیم کردم.
بابا پیشونیم رو بوسید دین بهم لبخند زد.
و دوتايي از کنارم رد شدن
دیدگاه ها (۱۲)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 200♡⁠。⁠)⁩با آرا...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 199♡⁠。⁠)⁩اسب رو...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 35・⁠]⁠ᕗسرش رو پایین انداخت و...

ادامه پارت 194و دو طرف صورتش رو گرفتم و لباش رو بوسیدم. با ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط