ارباب من
ارباب من
Part12
لیا:صدایی از پشت سرم امد که برگشتم که با دیدنش مات موندم
مادر بزرگ:سلام
لیا :به طرفش رفتم می خاستم بغلش کنم که از کنار شد و از پشت موهامو گرفت و پرتم کرد روی زمین از درد اشکام ریختن زیر ضربه هاییی که بهم میزد جی //غ داد کیشدم خدمتکار ها و اجرین و نازلی فقط بهم خیره بودن و پچ پچ میکردن صدای خنده ی توانا و آلیسا رو میشنیدم هیچکس نمیومد که منو از زیر دست مادر بزرگم نجاتم بده مامان بزرگم چ //نگی به موهام زد که جی //غی کشیدم موهامو به سمت بالا کشید که با موهام کشیده شدم
مادر بزرگ لیا:دیگه واسم هـــ//ر*زه شدی لیاااااا !
بیچاره ات می کنم ! زیـــ //ر خـــ //واب ارباب زاده شدیییی
لیا:دستش به قصد سیلی بالا گرفت که چشمامو بستم که ناگهان صدای عربده ارباب زاده رو شنیدم
چاعان:دستت به اون دختر بخوره بدبختت میکنم
با دیدن چشم های بسته شده لیا از جام پریدم و سیلی محکمی بهش میزنم... تڪونی نخورد که با خشم دستم رو روی چونه اش میذارم
و لـــ//ب هام رو روی لـــ//ب هاش کو//بیـــ//دم و بهش تنــ//فس مصـــــ//نوعی دادم که یکدفعه... لیا به نفس نفس افتاد اشکاش سرازیر شد می خواست بلند شه که افتاد زمین دستمو دور پاهاش گرفتم و بغلش کردم و به سمت پله ها رفتم که
مادر بزرگ لیا:میگشمت لیااا
چاعان:خفه شو پیر زن گمشو بیرون به سمت اتاق رفتیم لیا رو روی تخت خوابوندم به دکتر زنگ زدم یکم دیگه میومد دست های لیا رو گرفته بودم لیت هم بیهوش بود بوسه ای رو پیشونیش زدم اگه چیزیت بشع همه چیز رو نابود می کنم دکتر امد بهش سرم زد و رفت
لیا:اروم چشمامو باز کردم کل بدنم درد می کرد با یاد اوری اتفاق صبح اشکام سرازیر شد ارباب چاعان روی صندلی خوابش برده بود با دیدنش لبخندی روی لبم امد می خاستم بلند بشم که درد بدی توی تنم پیچید
چاعان:خبی نگرانتم امد بغلم کرد
لیاخبم نگران نباش از بغلم امد بیرون
چاعان:چیزی نیازی داری?درد داری?
لیا:اره بغلتو نیاز کردم یکم درد دارم
چاعان:پیش دراز کشیدم سرشو روی سینم گذاشتم موهاشو نوازش می کردی میدونی اگه چیزیت میشد دنیارو نابود می کردم
لیا:با چشمای خمار شدی بهش نگاه کردم یعنی من اینقدر برات ارزش دارم
چاعان:بوسه ای روی موهاش زدم دیونه تو با ارزش ترین چیز توی زندگی منی
Part12
لیا:صدایی از پشت سرم امد که برگشتم که با دیدنش مات موندم
مادر بزرگ:سلام
لیا :به طرفش رفتم می خاستم بغلش کنم که از کنار شد و از پشت موهامو گرفت و پرتم کرد روی زمین از درد اشکام ریختن زیر ضربه هاییی که بهم میزد جی //غ داد کیشدم خدمتکار ها و اجرین و نازلی فقط بهم خیره بودن و پچ پچ میکردن صدای خنده ی توانا و آلیسا رو میشنیدم هیچکس نمیومد که منو از زیر دست مادر بزرگم نجاتم بده مامان بزرگم چ //نگی به موهام زد که جی //غی کشیدم موهامو به سمت بالا کشید که با موهام کشیده شدم
مادر بزرگ لیا:دیگه واسم هـــ//ر*زه شدی لیاااااا !
بیچاره ات می کنم ! زیـــ //ر خـــ //واب ارباب زاده شدیییی
لیا:دستش به قصد سیلی بالا گرفت که چشمامو بستم که ناگهان صدای عربده ارباب زاده رو شنیدم
چاعان:دستت به اون دختر بخوره بدبختت میکنم
با دیدن چشم های بسته شده لیا از جام پریدم و سیلی محکمی بهش میزنم... تڪونی نخورد که با خشم دستم رو روی چونه اش میذارم
و لـــ//ب هام رو روی لـــ//ب هاش کو//بیـــ//دم و بهش تنــ//فس مصـــــ//نوعی دادم که یکدفعه... لیا به نفس نفس افتاد اشکاش سرازیر شد می خواست بلند شه که افتاد زمین دستمو دور پاهاش گرفتم و بغلش کردم و به سمت پله ها رفتم که
مادر بزرگ لیا:میگشمت لیااا
چاعان:خفه شو پیر زن گمشو بیرون به سمت اتاق رفتیم لیا رو روی تخت خوابوندم به دکتر زنگ زدم یکم دیگه میومد دست های لیا رو گرفته بودم لیت هم بیهوش بود بوسه ای رو پیشونیش زدم اگه چیزیت بشع همه چیز رو نابود می کنم دکتر امد بهش سرم زد و رفت
لیا:اروم چشمامو باز کردم کل بدنم درد می کرد با یاد اوری اتفاق صبح اشکام سرازیر شد ارباب چاعان روی صندلی خوابش برده بود با دیدنش لبخندی روی لبم امد می خاستم بلند بشم که درد بدی توی تنم پیچید
چاعان:خبی نگرانتم امد بغلم کرد
لیاخبم نگران نباش از بغلم امد بیرون
چاعان:چیزی نیازی داری?درد داری?
لیا:اره بغلتو نیاز کردم یکم درد دارم
چاعان:پیش دراز کشیدم سرشو روی سینم گذاشتم موهاشو نوازش می کردی میدونی اگه چیزیت میشد دنیارو نابود می کردم
لیا:با چشمای خمار شدی بهش نگاه کردم یعنی من اینقدر برات ارزش دارم
چاعان:بوسه ای روی موهاش زدم دیونه تو با ارزش ترین چیز توی زندگی منی
- ۴۸۶
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط