پارت هفتمعشق ممنوعه
پارت هفتم:عشق ممنوعه
(Rose)
فقط چند دقیقه ای از ورودش به عمارت کیم گذشته بود با این حال کل خانواده متوجه حضورش شده بودن.
تهیونگ،سولار رو آروم روی صندلی نشوند.
خودش هم همزمان با گفتن "حالا نقشت چیه؟" رو به روی سولار روی یک زانو نشست.
سولار:من دوستت دارم
تهیونگ دستش رو روی موهای سولار کشید. انگشت های کشیده اش با موهای سولار به رقص دراومد.
تهیونگ:اینو که خودمم میدونم
سولار:خانوادت،نمیزارن ما باهم باشیم
تهیونگ:هیچ کس حق نداره درباره ی زندگی من نظر بده
سولار:اونا از دیدن من بیزارن!
تهیونگ دستش رو دو طرف شونه ی سولار گذاشت. به صورتش نگاه کرد و شمرده شمرده و با جدیت گفت.
تهیونگ:تا روزی که من زندم...هیچ کس...تاکید میکنم...هیچ کس...حق نداره به دخترکم دست بزنه
و آروم لب هاش رو به لب های سولار رسوند.
اما نبوسید.
فقط همینطور موند.
انگار که زمان ایستاده باشد.
"تا وقتی من اینجام،اجازه نمیدم کسی دلت رو بشکنه عزیز دل"
و بوسید.
آروم و ملایم.
و با تموم وجود.
پس این عشق بود؟
چطور شد؟
چطور شد که دلش یهو در مقابل این پسر لرزید؟
چطور شد که کارشون به اینجا کشید؟
چطور شد؟
آروم ازش جدا شد.
سولار:تهیونگ
تهیونگ:جونم؟
خودش رو در آغوش تهیونگ که در فاصله ی کمی باهاش قرار داشت انداخت و محکم بغل کرد. "قرار نیست فرار کنم" تهیونگ با لبخند حرف میزد. "منم قرار نیست اجازه بدم!" سولار عاشق بود،و شاید این،بزرگترین مشکل بود.
(Rose)
فقط چند دقیقه ای از ورودش به عمارت کیم گذشته بود با این حال کل خانواده متوجه حضورش شده بودن.
تهیونگ،سولار رو آروم روی صندلی نشوند.
خودش هم همزمان با گفتن "حالا نقشت چیه؟" رو به روی سولار روی یک زانو نشست.
سولار:من دوستت دارم
تهیونگ دستش رو روی موهای سولار کشید. انگشت های کشیده اش با موهای سولار به رقص دراومد.
تهیونگ:اینو که خودمم میدونم
سولار:خانوادت،نمیزارن ما باهم باشیم
تهیونگ:هیچ کس حق نداره درباره ی زندگی من نظر بده
سولار:اونا از دیدن من بیزارن!
تهیونگ دستش رو دو طرف شونه ی سولار گذاشت. به صورتش نگاه کرد و شمرده شمرده و با جدیت گفت.
تهیونگ:تا روزی که من زندم...هیچ کس...تاکید میکنم...هیچ کس...حق نداره به دخترکم دست بزنه
و آروم لب هاش رو به لب های سولار رسوند.
اما نبوسید.
فقط همینطور موند.
انگار که زمان ایستاده باشد.
"تا وقتی من اینجام،اجازه نمیدم کسی دلت رو بشکنه عزیز دل"
و بوسید.
آروم و ملایم.
و با تموم وجود.
پس این عشق بود؟
چطور شد؟
چطور شد که دلش یهو در مقابل این پسر لرزید؟
چطور شد که کارشون به اینجا کشید؟
چطور شد؟
آروم ازش جدا شد.
سولار:تهیونگ
تهیونگ:جونم؟
خودش رو در آغوش تهیونگ که در فاصله ی کمی باهاش قرار داشت انداخت و محکم بغل کرد. "قرار نیست فرار کنم" تهیونگ با لبخند حرف میزد. "منم قرار نیست اجازه بدم!" سولار عاشق بود،و شاید این،بزرگترین مشکل بود.
- ۴۶
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط