نازنینم بودی و نازت مرا دلگیر کرد

نازنینم بودی و نازت مرا دلگیر کرد

کاش میشد درد دلهای مرا تصویر کرد

هرچه کردم تا بدانی دوستت دارم نشد

تلخی ناباوری هایت دلم را پیر کرد

گرچه مال من نباشی تا ابد میخواهمت

بی تو گفتم مرگ اما مرگ هم تٱخیر کرد
رک بگویم... از همه رنجیده ام!
از غریب و آشنا ترسیده ام

با مرام و معرفت بیگانه اند
من به هر ساز ی که شد رقصیده ام

در زمستانِِ سکوتم بارها...
با نگاه سردتان لرزیده ام

رد پای مهربانی نیست...نیست
من تمام کوچه را گردیده ام

سالها از بس که خوش بین بوده ام...
هر کلاغی را کبوتر دیده ام

وزن احساس شما را بارها...
با ترازوی خودم سنجیده ام

بی خیال سردی آغوشها...
من به آغوش خودم چسبیده ام

من شما را بارها و بارها...
لا به لای هر دعا بخشیده ام

مقصد من نا کجای قصه هاست
از تمام جاده ها پرسیده ام

میروم باواژه ها سر میکنم
دامن از خاک شما بر چیده ام
دیدگاه ها (۵)

بگذار ، از یک بغض و یک تکـــرار بنویسماز اشک ... روی دسته ی ...

میزنم سازی بیا، امشب به سازم ساز کن دلبری کن از من و امشب بر...

تو رفتی و من ماندم و چشمی که دریا شددلواپسم دلواپس قلبی که ر...

میروم درخلوت دل صحبتی دیگر کنم صحبت ازاین روزگارِ بی در و پی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط