{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمستان یک “تو“ می‌خواهد

زمستان یک “تو“ می‌خواهد
یک “تو” که دستانش را بی هیچ دلهره ای گرفت
یک “تو” که بشود این خیابان ها، این خیابان های یخ زده را گرم قدم زد
یک “تو” که بشود با فکرش بغض ها را پوشاند
بشود چای تازه دم در یک سبد کوچک گذاشت
و کنارش میان برف ها نوشید
زمستان یک تو می‌خواهد که آرامت کند
یک “تو”
که برای بهار
یک بار آرزویت کند
و تو را سرمست کند از فکرهای بهاری
آنقدر که تا بخودت بیایی
ببینی در آغوشش
داری بهار را تماشا میکنی
زمستان یک _بودن_
باید داشته باشد
فارغ از هرکه و هرچه و هرکجا
تو را آنقدر گرم تماشایت کند
که تو خیالات برت دارد
که “مرداد” است …
دیدگاه ها (۰)

اخم که میکنی تداعی میشود برایم قهوه قجری همانقدر تلخ میشوی و...

دلبر کاش انقدر قدرت داشتم که همین الان میاوردمت میذاشتمت جلو...

در توصیفِآرامش:همین بس که؛از دیدنِ خویشبیزار نباشی..و بدانی ...

داشتم پیش خودم فکر میکردم که من بچگی هاتو ندیدم، همون موقع ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط