{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطره ای از پرویز پرستویی ؛

خاطره ای از پرویز پرستویی ؛






یادمه هشت سالم بود ☑
یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت .
ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم . وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون ، خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه میزد بیرون رو ورداشتن و خوردن .
من رو حساب تربیتی که شده بودم میدونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی میکنن، واسه همین تو صف موندم
ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعدو رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود...

الان پنجاه سالمه ،اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد
خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزا رو رعایت کنم...
ولی در نهایت من چیزی ندارم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا میذارن از بیسکوییتای تو دستشون لذت میبرن...

از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خوب بودن و خوب موندن مهمتره یا رسیدن به بیسکوییتای زندگی؟
اونم واسه مردمی که تو و شخصیتت رو با بیسکوییتای توی دستت میسنجند!!
دیدگاه ها (۱)

#ایران #مردم #مشکلات #گرانی#رشد #آگاهی #آگاهی_بخشی #زیبا #خا...

نمونه‌ای آشکار از فعالیت یک کانال تروریستی وابسته به جریان س...

سلام قشنگام 🎀

پارت پنجم مافیای بیرحم دختر لجباز

اوسی دیمن اسلیر

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p16 ات .  وقتی این حرف ر...

پارت ۴= اووووووووومممم صد درصد + خب الهی شکر + راستی لیا تو ...

#تکپارتیموضوع:(وقتی تولدشه)ممنون که بدنیا اومدی و شدی زندگی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط