وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p16
وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p16
ات . وقتی این حرف رو بهم گفت فکم قفل
شد و دیگه چیزی نگفتم
بعدشم رفتم پیش بابام و بابام رفت اتاق
عمل بعدشم حالش بهتر شد و حالا خلاصه ۳
ماه گذشت هیچ جا نمیرفتم و کاری انجام
نمیدادم یه اکانت زده بودم و وبلاگ
میگرفتم و برند های مختلف و گرون قیمت
رو تست میکردم از لباس تا ..
و چون هیونجین پولدار بود این اجازه رو
بهم داده بود ( خدا بده شانس 😩)
تو این چند ماه تقریبا ۵ تا مهمونی رفته
بودم با هیونجین امشب هم باید میرفتیم
مثل همیشه یه میکاب
سبک کردم و لباس پوشیدیم و رفتم بیرون
هیونجین رو مبل نشسته بود
با دیدن من پا شد رفتیم بیرون و سوار
ماشین شدیم بعد ۲۰ مین رسیدیم
مثل همیشه سرد اومد و در رو برام باز کرد
و دستش رو گرفتم و اومدم بیرون رفتیم
داخل تمام شرکای بودن هیونجین بهم
گفته بود که اونا فقط شریک کاری نیستن
یه جورایی دشمنشن رفتیم سر میز
نشستیم مکس ( همون شخصیت منفی)
هم جلو مون نشسته بود و همش به من
نگاه میکرد ...
بعد از حرف زدن و دست به دست کردن چند
تا کاغذ موقع غذا شد غذا رو اوردن سر میز
داشتم شروع میکردم که یهو حالم بد شد و
حالت تهوع بهم دست داد همه افرادی که
سر میز نشسته بودن داشتن به من نگاه
میکردن
$ خوبی ات؟.
ات. اره خوبم فقط نمیدونم چرا اخیرا موقع
غذا اینجوری میشم
هیونجین دستم گرفت و از روی صندلی
پاشوند و منو به سمت ماشین برد و از افراد
اونجا خداحافظ کرد
منو انداخت داخل ماشین سوار شد و میروند
خیلی تند میرفت خیلی عصبی بود نمدونم
چرا
ات. هوی چته وحشی چرا اینجوری میرونی
منو دایر کجا میبری هاا ؟
یواش تر...
$ خفه شو تا خودم این کارو نکردم
اینو که گفت دیگه ساکت شدن و چیزی
نگفتم تا وقتی که ماشین ایستاد هیونجین
پیاده شد و دستم و گرفت و منو از ماشین
پرت کرد
ات. من حالم خوبه نیازی نداشتم که منو
اوردی بیمارستان
$ خفه شو باید یه چیزی رو مطمئن شم
ویو هیونجین
اونو بروم گذاشتمش تو اتاق دکتر تا دکتر
بیاد معاینش کنه
۲۰ مین بعد
ات. از اتاق اومد بیرون یه ورقه دستش بود
هرچی ازش میپرسیدم چی شده من مِن
میکرد
کاغذ رو از دستش کشیدم که با دیدن چیزی
که توی کاغذ بود تعجب کردم
ازش پرسیدم
ات تو از کی بارداری ها کی؟؟
ات. چی . چی داری میگی مگا من قیر تو ...
سکوت کرد
$ پس یعنی من دارم بابا میشم ؟
ات من این بچه رو نمیخوام
$ منظورت چیه؟ ..داد..
این بچه منه و تو هم مجبوری نگهش داری
ا.ت ا.. اما..اما من از بچه ها خوشم نماد دلم
نمیخواد اون بچه هم مثل من شه
بعدشم اون فقط بچه تو نیست تو داری
بدون اینکه نظر منو بدونی این بچه رو
میخوای به زور نگه داری
مگه من مهم نیستم ها مگه من چی یم
کارخونه ؟
$ کار خونه مهم تر از تولید دهنت رو ببند
اگه بلائی سر بچه بیاد زندگی رو برات جهنم
میکنم
ویو راوی
دست مین دا رو گرفت و به سمت در خروجی
رفتن تا برن خونه سوار ماشین شدن و
داشتن رد میشدن که مکس رو دیدن که
داره از بیمارستان با سرعت میاد بیرون
باش بک به مهمونی
مکس هم وقتی که اونا از مهمونی رفتن اونم
دنبالشون رفت و پشت دیوار به حرف هاشون
گوش میداد و فهمید ات از هیونجین بار داره و...
ادامه داره
____ اینم پارت ۱۶
با اینکه شرایط رو نرسوندین بازم گذاشتم واستون
حمایت لطفا حمایت کنید ...
ات . وقتی این حرف رو بهم گفت فکم قفل
شد و دیگه چیزی نگفتم
بعدشم رفتم پیش بابام و بابام رفت اتاق
عمل بعدشم حالش بهتر شد و حالا خلاصه ۳
ماه گذشت هیچ جا نمیرفتم و کاری انجام
نمیدادم یه اکانت زده بودم و وبلاگ
میگرفتم و برند های مختلف و گرون قیمت
رو تست میکردم از لباس تا ..
و چون هیونجین پولدار بود این اجازه رو
بهم داده بود ( خدا بده شانس 😩)
تو این چند ماه تقریبا ۵ تا مهمونی رفته
بودم با هیونجین امشب هم باید میرفتیم
مثل همیشه یه میکاب
سبک کردم و لباس پوشیدیم و رفتم بیرون
هیونجین رو مبل نشسته بود
با دیدن من پا شد رفتیم بیرون و سوار
ماشین شدیم بعد ۲۰ مین رسیدیم
مثل همیشه سرد اومد و در رو برام باز کرد
و دستش رو گرفتم و اومدم بیرون رفتیم
داخل تمام شرکای بودن هیونجین بهم
گفته بود که اونا فقط شریک کاری نیستن
یه جورایی دشمنشن رفتیم سر میز
نشستیم مکس ( همون شخصیت منفی)
هم جلو مون نشسته بود و همش به من
نگاه میکرد ...
بعد از حرف زدن و دست به دست کردن چند
تا کاغذ موقع غذا شد غذا رو اوردن سر میز
داشتم شروع میکردم که یهو حالم بد شد و
حالت تهوع بهم دست داد همه افرادی که
سر میز نشسته بودن داشتن به من نگاه
میکردن
$ خوبی ات؟.
ات. اره خوبم فقط نمیدونم چرا اخیرا موقع
غذا اینجوری میشم
هیونجین دستم گرفت و از روی صندلی
پاشوند و منو به سمت ماشین برد و از افراد
اونجا خداحافظ کرد
منو انداخت داخل ماشین سوار شد و میروند
خیلی تند میرفت خیلی عصبی بود نمدونم
چرا
ات. هوی چته وحشی چرا اینجوری میرونی
منو دایر کجا میبری هاا ؟
یواش تر...
$ خفه شو تا خودم این کارو نکردم
اینو که گفت دیگه ساکت شدن و چیزی
نگفتم تا وقتی که ماشین ایستاد هیونجین
پیاده شد و دستم و گرفت و منو از ماشین
پرت کرد
ات. من حالم خوبه نیازی نداشتم که منو
اوردی بیمارستان
$ خفه شو باید یه چیزی رو مطمئن شم
ویو هیونجین
اونو بروم گذاشتمش تو اتاق دکتر تا دکتر
بیاد معاینش کنه
۲۰ مین بعد
ات. از اتاق اومد بیرون یه ورقه دستش بود
هرچی ازش میپرسیدم چی شده من مِن
میکرد
کاغذ رو از دستش کشیدم که با دیدن چیزی
که توی کاغذ بود تعجب کردم
ازش پرسیدم
ات تو از کی بارداری ها کی؟؟
ات. چی . چی داری میگی مگا من قیر تو ...
سکوت کرد
$ پس یعنی من دارم بابا میشم ؟
ات من این بچه رو نمیخوام
$ منظورت چیه؟ ..داد..
این بچه منه و تو هم مجبوری نگهش داری
ا.ت ا.. اما..اما من از بچه ها خوشم نماد دلم
نمیخواد اون بچه هم مثل من شه
بعدشم اون فقط بچه تو نیست تو داری
بدون اینکه نظر منو بدونی این بچه رو
میخوای به زور نگه داری
مگه من مهم نیستم ها مگه من چی یم
کارخونه ؟
$ کار خونه مهم تر از تولید دهنت رو ببند
اگه بلائی سر بچه بیاد زندگی رو برات جهنم
میکنم
ویو راوی
دست مین دا رو گرفت و به سمت در خروجی
رفتن تا برن خونه سوار ماشین شدن و
داشتن رد میشدن که مکس رو دیدن که
داره از بیمارستان با سرعت میاد بیرون
باش بک به مهمونی
مکس هم وقتی که اونا از مهمونی رفتن اونم
دنبالشون رفت و پشت دیوار به حرف هاشون
گوش میداد و فهمید ات از هیونجین بار داره و...
ادامه داره
____ اینم پارت ۱۶
با اینکه شرایط رو نرسوندین بازم گذاشتم واستون
حمایت لطفا حمایت کنید ...
- ۹۲
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط