فیک:^فرشته ای در غلمرو دشمن^
فیک:^فرشته ای در غلمرو دشمن^
^part:3^
(ویو یوری)
هوفففف بلاخره همه ظرف ها رو شستم و تموم شد حالا برم شام درست کنم که داره دیر میشه ولی چی درست کنم؟امممم🤔.....آها استیک درست میکنم مطمئنم جیمین هم خوشش میاد☺️
نویسنده:یوری شروع کرد به درست کردن استیک و بعد نیم ساعت استیک آماده شد و یوری استیک و مخلفات استیک رو روی میز چید و داد زد گفت...
یوری:جیمیننننن بیا پایین شام آمادست
لویی:چی یوری!دیوونه شدی
یوری:واسه چی گفتم بیاد دیگه مگه بد کردم بهش گفتم بیاد
لویی:نه بد نکردی ولی ارباب رو نباید اینجور صدا بزنی باید بری اتاقش و با اجازه ازش بری داخل و خیلی محترانه و آروم بگی شام آمادست ارباب جیمین نه اینکه از این پایین داد بکشی
یوری:ایش این ارباب تون هم چقدر ناز داره باید تا بالا برم هیچی تازه خیلی محترمانه و رسمی بیاد غذا بخوره اصلا خودتون برید به ارباب کوچولو موچولو تون بگید بیاد پایین غذاش رو بخوره به من چه
نویسنده:در حالی که یوری داشت اینا رو میگفت جیمین پشت سرش بود و کل حرفاش رو شنید و هر چی لویی داشت علامت میداد که جیمین پشت سرشه یوری اهمیتی نداد تا اینکه برگشت و با جیمین رو به رو شد
(ویو یوری)
واییی خدا این اینجا چیکار میکنه نکنه کل حرفام رو شنید وایی بدبخت شدم فاتحم خوندس باید یه جوری جمعش کنم این گند بزرگی که زدم رو....
یوری:ارباب جیمین داشتم میومدم طبقه بالا به اتاق تون تا صدا تون کنم(با لبخندی خیلی تابلو)
جیمین:که من کوچولو ام و خیلی ناز دارم آره یوری خانم؟
یوری:عه....ببخشید ارباب
جیمین:ذیگه بخششی در کار نیست امشب باید به تو یه درس خیلی خوب بدم(با پوزخند😏)
یوری:چی؟!منظورت چیه؟
جیمین:خودت میفهمی
نویسنده:یوری و جیمین رفتن نشستن و خواستن که شروع به غذا خوردن کنن که جونیور یهو پیداش شد
جونیور:سلام جیمین چطوری؟(مثل همیشه با لبخند)
جیمین:تو اینجا چیکار میکنی؟...لویی؟
لویی:بله ارباب
جیمین:مگه نگهبان جلو عمارت نیست
لویی:هست ارباب
جیمین:عه جدی پس جونیور چجور اومده تو؟
لویی:نمیدونم ارباب
جیمین:جونیور خودت بگو چجور اومدی تو عمارت من
جونیور:خب ساده هست با استفاده از توانایی هایی که فرشته های تاریکی دارن جوری اومدم داخل که حتی خودم اگه جلو عمارت بودی نمیفهمی که دارم وارد عمارت میشم
جیمین:خیلی خب حالا چی میخوای؟
جونیور:هیچی فقط میخواستم به این خانم کوچولو یه سلامی بدم راستی این دختر رو از کجا پیدا کردی خیلی خوشگله تا حالا دختر به این زیبایی ندیدم
جیمین:جونیور خط قرمز ها رو رد نکن و از اینجا برو و این بدون که آدم های دور و ور بیرون از عمارت من و داخل عمارت من به تو هیچ ربطی ندارن و دلیلی نمیبینم راجب اینکه از کجا پیداش کردم بهت توضیحی بدم(با کمی داد)
جونیور:اه واقعا که دو تا برادر دارم یکی شون که فقط بلده سرم عصبانی بشه و سرم داد بزنه(منظورش جیمینه)یکی شون هم که اصلا آدم خسابم نمیکنه انگار که اصلا برادری به اسم جونیور داره(منظورش جاناتانه)
جیمین:لطفا زودتر از اینجا برو
جونیور:باشه بابا فعلا خدافظ خانم کوچولو بعدا میبینمت😉
ادامه در پارت بعد....
^part:3^
(ویو یوری)
هوفففف بلاخره همه ظرف ها رو شستم و تموم شد حالا برم شام درست کنم که داره دیر میشه ولی چی درست کنم؟امممم🤔.....آها استیک درست میکنم مطمئنم جیمین هم خوشش میاد☺️
نویسنده:یوری شروع کرد به درست کردن استیک و بعد نیم ساعت استیک آماده شد و یوری استیک و مخلفات استیک رو روی میز چید و داد زد گفت...
یوری:جیمیننننن بیا پایین شام آمادست
لویی:چی یوری!دیوونه شدی
یوری:واسه چی گفتم بیاد دیگه مگه بد کردم بهش گفتم بیاد
لویی:نه بد نکردی ولی ارباب رو نباید اینجور صدا بزنی باید بری اتاقش و با اجازه ازش بری داخل و خیلی محترانه و آروم بگی شام آمادست ارباب جیمین نه اینکه از این پایین داد بکشی
یوری:ایش این ارباب تون هم چقدر ناز داره باید تا بالا برم هیچی تازه خیلی محترمانه و رسمی بیاد غذا بخوره اصلا خودتون برید به ارباب کوچولو موچولو تون بگید بیاد پایین غذاش رو بخوره به من چه
نویسنده:در حالی که یوری داشت اینا رو میگفت جیمین پشت سرش بود و کل حرفاش رو شنید و هر چی لویی داشت علامت میداد که جیمین پشت سرشه یوری اهمیتی نداد تا اینکه برگشت و با جیمین رو به رو شد
(ویو یوری)
واییی خدا این اینجا چیکار میکنه نکنه کل حرفام رو شنید وایی بدبخت شدم فاتحم خوندس باید یه جوری جمعش کنم این گند بزرگی که زدم رو....
یوری:ارباب جیمین داشتم میومدم طبقه بالا به اتاق تون تا صدا تون کنم(با لبخندی خیلی تابلو)
جیمین:که من کوچولو ام و خیلی ناز دارم آره یوری خانم؟
یوری:عه....ببخشید ارباب
جیمین:ذیگه بخششی در کار نیست امشب باید به تو یه درس خیلی خوب بدم(با پوزخند😏)
یوری:چی؟!منظورت چیه؟
جیمین:خودت میفهمی
نویسنده:یوری و جیمین رفتن نشستن و خواستن که شروع به غذا خوردن کنن که جونیور یهو پیداش شد
جونیور:سلام جیمین چطوری؟(مثل همیشه با لبخند)
جیمین:تو اینجا چیکار میکنی؟...لویی؟
لویی:بله ارباب
جیمین:مگه نگهبان جلو عمارت نیست
لویی:هست ارباب
جیمین:عه جدی پس جونیور چجور اومده تو؟
لویی:نمیدونم ارباب
جیمین:جونیور خودت بگو چجور اومدی تو عمارت من
جونیور:خب ساده هست با استفاده از توانایی هایی که فرشته های تاریکی دارن جوری اومدم داخل که حتی خودم اگه جلو عمارت بودی نمیفهمی که دارم وارد عمارت میشم
جیمین:خیلی خب حالا چی میخوای؟
جونیور:هیچی فقط میخواستم به این خانم کوچولو یه سلامی بدم راستی این دختر رو از کجا پیدا کردی خیلی خوشگله تا حالا دختر به این زیبایی ندیدم
جیمین:جونیور خط قرمز ها رو رد نکن و از اینجا برو و این بدون که آدم های دور و ور بیرون از عمارت من و داخل عمارت من به تو هیچ ربطی ندارن و دلیلی نمیبینم راجب اینکه از کجا پیداش کردم بهت توضیحی بدم(با کمی داد)
جونیور:اه واقعا که دو تا برادر دارم یکی شون که فقط بلده سرم عصبانی بشه و سرم داد بزنه(منظورش جیمینه)یکی شون هم که اصلا آدم خسابم نمیکنه انگار که اصلا برادری به اسم جونیور داره(منظورش جاناتانه)
جیمین:لطفا زودتر از اینجا برو
جونیور:باشه بابا فعلا خدافظ خانم کوچولو بعدا میبینمت😉
ادامه در پارت بعد....
- ۳۰۹
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط