{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش‌های

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش‌های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد،
بعد به بسته‌های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد:
“اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم‌هایت را بفروشی آخر ماه کفش‌های قرمز رو برات می‌خرم”

دخترک به کفش‌ها نگاه کرد و با خود گفت:
“یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت ۱۰۰ نفر زخم بشه تا…”

و بعد شانه‌هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت:
“نه… خدا نکنه… اصلا کفش نمی‌خوام……”
دیدگاه ها (۱۰)

توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه می...

آزمایش عملی پزشک برای مضرات الکل و درک نادرست بیمار :روزی از...

نقل قولی از یکی از اساتید دانشگاه :چندین سال قبل برای تحصیل ...

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود.من از مدرسه به خانه بر می...

Ayane

ترس شیرین pt 10بازو های تهیونگ شل شد و هانا از بغلش اومد ب...

یک_قصه_یک_شهید | دنیا دیگر اکلیلی نبود

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط