در این شب تار، تنهایی بیداد میکند،🥀
در این شب تار، تنهایی بیداد میکند،🥀
🥀از هر طرف سکوت و غم فریاد میکند.🥀
🥀این زندگی جز درد و حسرت و پوچی نیست،🥀
🥀هر لحظهاش بوی بیخوابی و دلتنگی میدهد.🥀
فنجان اش را به دست گرفت سپس روبه پنچره ایستاد جرعی از قهوه تلخ مانندش را نوشید سپس نفی عمیقی کشید تقی به در زدن و باعث ضد سمتش بچرخد ..
در کسری ثانیه ای که یون می وارد اتاق شد با چهره لبخند و آرایش نما به لحن آرامی گفت: سلام وقت دارین ؟
جونگکوک همراه با یک لبخند سری تکون داد : بله بفرمایید.. همانند با صدا آروم و پاشنه های بلند کفش به سمت جونگکوک رفت رخ در رخ اش ایستاد : جونگکوک باید حرف بزنیم ..
جونگکوک فنجان اش را روی میز گذاشت و جدی روبه یون می کرد : چی شده ؟
یون می : جونگکوک .. چرا قبول نمیکنی که دوستم بیمارت باشه ها .. ناگهانی تند گفت . بدون معطلی چشم به جونگکوک دوخت .. دکتر جوان حاصل از نفس آران خطاب به دخترک خوشگل گفت : گفتم که وقتی ندارم
دخترک آه ای کشید و دست به سینه شد بدون در زدن ناگهانی باز شد باعث شد جونگکوک و دختر خوشگل سمت در نگاه کند ... آوا اول خودش خجالت کشید یا لعنتی فرستاده که چرا در نزده بود شاید از ذوق زیاد به رفتن آن دفتر داشت ، دست هایش در هم قفل شد و با استرس چشم به دختری که درست روبه رو جونگکوک ایستاده بود خیره شد
لباس صورتی در بدنش به شدت نمای زیبایی داشت پشت چشمی ای زرد رنگ و رژلب بیش از حد قرمز موهای زیبا اش که هر نگاه آوا بهش باعث حسادت و دلخوری به خودش میشود مخصوصا ، موهای هر تیکه ای آوا یا چشم های کود افتاده صورت غوغا مانند زخم ها ،
جونگکوک با دیدن ات همراه با لبخند خطاب بهش گفت : کیم ات سلام بیا ..
افکار اقیانوس مانندش بهم ریخت سپس آرام گفت : سلام .. با دعوت جونگکوک به سمت داخل آمد یون می آه ای کشید ولی با لبخند گفت: سلام دکتر یون می هستم
دخترک سر خم کرد و ادای احترام گذاشت یون می با لبخند روبه جونگکوک گفت: جونگکوک شب حرف میزنیم ..
جونگکوک سری تکون داد و یون می رفت .. ات چشم به رفتن دخترک مات و مبهوت ماند .. زیرا باعث حسادت ریزی میشد .. جونگکوک: ات بیا بشین ..
دخترک را به سمت مبل همیشگی اش همراهی کرد سپس روی مبل نرم نشست همچون آرام و در سکوت پلک های تندی میزد .. جونگکوک کنار دستگاه قهوه ساز ایستاد و گفت : قهوه ؟
دخترک پلک های آرامش را سمت جونگکوک چرخاند و لبخند بیحالی زد: ممنون میشم ... جونگکوک لیوان را زیر دستگاه گذاشت و از به دیوار تکیه داد دست تو جیب زل زد به دخترک با نگاه تیز مانند و چشم های ریز خبیث گفت : اووو آوا خانم دستی به خودت کشیدی
دخترک افکارش برای لحظه ای پودر شد سپس لبخند پر از ذوق آرامی روی لبش نشست و آروم گفت : آره .. حرفهای شما ... باعث شد
جونگکوک به آرامی ثانیه ها غمگین لیوان قهوه را به دست گرفت و جلو آوا گذاشت .. همین کافی بود تا آن رایحه وانیلی را حس کند .. نگاه بی حس ولی تندش را روی جونگکوک قفل کرد .. ذوق ای کرد و آورم گفت : ممنون
جونگکوک سری تکون داد و با لبخند جلو آوا نشست سپس کتاب و خودکار اش را برداشت این بار با لحن جدی و چهره خونسرد شروع به جملات زیبا کرد : خوب آوا جان بیا از اول شروع کنیم .. مثلاً .. گفتن ما و شما کنار .. من دکتر تو هستم میتونی جونگکوک صدام کنی
دخترک با دو دست لیوان را برداشت و با چشم های بزرگ گفت : واقعا نمیتونم .. یعنی منظورم اینـ..
جونگکوک حرف آوا را قطع کرد : فهمیدم نیازی به منظر گفتن نیست .. وقت کم داریم مگه نه .. در آخر لبخند زد و دخترکی که حالا با چشم های گشاد نگاهش میکرد حتی زره ای به این فکر نمیکرد شاید دکتر متوجه منگی دخترک شود ..
جونگکوک: سوال اولم .. امروز صبح چه حسی داشتی وقتی بیدار شدی
دخترک نفس عمیقی کشید و فنجان را در میان دستهایش روی رون اش گذاشت کمی فکر کرد و خودش را به یک پرنده ای سپرد که بال هایش شکسته نموده بودن و با لحن غمگین ای گفت : حس امروزم ... نمیدونم فکر کنم کنجکاو بودن
جونگکوک با دیدن نتیجه دکتری اش با لحن جدی ای گفت : کنجکاو ؟ .. ولی چرا کنجکاو من که متوجه نمیشم ... دخترک پلک زد و لیوان را بیشتر فشرد : من اول به این فکر میکردم ... که اگه اون شب .. به اون جشن نمیرفتم همه چی تا الان .. درست بود
جونگکوک اضافه کرد : متوجه میشم ولی سعی کن جایی که ترو اذیت میکنه .. اون قسمت رو بهم بگو البته اگه آماده ای ..
دخترک بی پلک به میز شیشه ای و گلدون قرمز رنگ : من تا قبل از اون شب زندگی خوب بود دانشگاه میرفتم .. بیرون رفتن تفریحی کردن رفیق های جونجونی...
🥀از هر طرف سکوت و غم فریاد میکند.🥀
🥀این زندگی جز درد و حسرت و پوچی نیست،🥀
🥀هر لحظهاش بوی بیخوابی و دلتنگی میدهد.🥀
فنجان اش را به دست گرفت سپس روبه پنچره ایستاد جرعی از قهوه تلخ مانندش را نوشید سپس نفی عمیقی کشید تقی به در زدن و باعث ضد سمتش بچرخد ..
در کسری ثانیه ای که یون می وارد اتاق شد با چهره لبخند و آرایش نما به لحن آرامی گفت: سلام وقت دارین ؟
جونگکوک همراه با یک لبخند سری تکون داد : بله بفرمایید.. همانند با صدا آروم و پاشنه های بلند کفش به سمت جونگکوک رفت رخ در رخ اش ایستاد : جونگکوک باید حرف بزنیم ..
جونگکوک فنجان اش را روی میز گذاشت و جدی روبه یون می کرد : چی شده ؟
یون می : جونگکوک .. چرا قبول نمیکنی که دوستم بیمارت باشه ها .. ناگهانی تند گفت . بدون معطلی چشم به جونگکوک دوخت .. دکتر جوان حاصل از نفس آران خطاب به دخترک خوشگل گفت : گفتم که وقتی ندارم
دخترک آه ای کشید و دست به سینه شد بدون در زدن ناگهانی باز شد باعث شد جونگکوک و دختر خوشگل سمت در نگاه کند ... آوا اول خودش خجالت کشید یا لعنتی فرستاده که چرا در نزده بود شاید از ذوق زیاد به رفتن آن دفتر داشت ، دست هایش در هم قفل شد و با استرس چشم به دختری که درست روبه رو جونگکوک ایستاده بود خیره شد
لباس صورتی در بدنش به شدت نمای زیبایی داشت پشت چشمی ای زرد رنگ و رژلب بیش از حد قرمز موهای زیبا اش که هر نگاه آوا بهش باعث حسادت و دلخوری به خودش میشود مخصوصا ، موهای هر تیکه ای آوا یا چشم های کود افتاده صورت غوغا مانند زخم ها ،
جونگکوک با دیدن ات همراه با لبخند خطاب بهش گفت : کیم ات سلام بیا ..
افکار اقیانوس مانندش بهم ریخت سپس آرام گفت : سلام .. با دعوت جونگکوک به سمت داخل آمد یون می آه ای کشید ولی با لبخند گفت: سلام دکتر یون می هستم
دخترک سر خم کرد و ادای احترام گذاشت یون می با لبخند روبه جونگکوک گفت: جونگکوک شب حرف میزنیم ..
جونگکوک سری تکون داد و یون می رفت .. ات چشم به رفتن دخترک مات و مبهوت ماند .. زیرا باعث حسادت ریزی میشد .. جونگکوک: ات بیا بشین ..
دخترک را به سمت مبل همیشگی اش همراهی کرد سپس روی مبل نرم نشست همچون آرام و در سکوت پلک های تندی میزد .. جونگکوک کنار دستگاه قهوه ساز ایستاد و گفت : قهوه ؟
دخترک پلک های آرامش را سمت جونگکوک چرخاند و لبخند بیحالی زد: ممنون میشم ... جونگکوک لیوان را زیر دستگاه گذاشت و از به دیوار تکیه داد دست تو جیب زل زد به دخترک با نگاه تیز مانند و چشم های ریز خبیث گفت : اووو آوا خانم دستی به خودت کشیدی
دخترک افکارش برای لحظه ای پودر شد سپس لبخند پر از ذوق آرامی روی لبش نشست و آروم گفت : آره .. حرفهای شما ... باعث شد
جونگکوک به آرامی ثانیه ها غمگین لیوان قهوه را به دست گرفت و جلو آوا گذاشت .. همین کافی بود تا آن رایحه وانیلی را حس کند .. نگاه بی حس ولی تندش را روی جونگکوک قفل کرد .. ذوق ای کرد و آورم گفت : ممنون
جونگکوک سری تکون داد و با لبخند جلو آوا نشست سپس کتاب و خودکار اش را برداشت این بار با لحن جدی و چهره خونسرد شروع به جملات زیبا کرد : خوب آوا جان بیا از اول شروع کنیم .. مثلاً .. گفتن ما و شما کنار .. من دکتر تو هستم میتونی جونگکوک صدام کنی
دخترک با دو دست لیوان را برداشت و با چشم های بزرگ گفت : واقعا نمیتونم .. یعنی منظورم اینـ..
جونگکوک حرف آوا را قطع کرد : فهمیدم نیازی به منظر گفتن نیست .. وقت کم داریم مگه نه .. در آخر لبخند زد و دخترکی که حالا با چشم های گشاد نگاهش میکرد حتی زره ای به این فکر نمیکرد شاید دکتر متوجه منگی دخترک شود ..
جونگکوک: سوال اولم .. امروز صبح چه حسی داشتی وقتی بیدار شدی
دخترک نفس عمیقی کشید و فنجان را در میان دستهایش روی رون اش گذاشت کمی فکر کرد و خودش را به یک پرنده ای سپرد که بال هایش شکسته نموده بودن و با لحن غمگین ای گفت : حس امروزم ... نمیدونم فکر کنم کنجکاو بودن
جونگکوک با دیدن نتیجه دکتری اش با لحن جدی ای گفت : کنجکاو ؟ .. ولی چرا کنجکاو من که متوجه نمیشم ... دخترک پلک زد و لیوان را بیشتر فشرد : من اول به این فکر میکردم ... که اگه اون شب .. به اون جشن نمیرفتم همه چی تا الان .. درست بود
جونگکوک اضافه کرد : متوجه میشم ولی سعی کن جایی که ترو اذیت میکنه .. اون قسمت رو بهم بگو البته اگه آماده ای ..
دخترک بی پلک به میز شیشه ای و گلدون قرمز رنگ : من تا قبل از اون شب زندگی خوب بود دانشگاه میرفتم .. بیرون رفتن تفریحی کردن رفیق های جونجونی...
- ۹۴۹
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط