parts
parts:2
"برادر خونده"
_چه حرفا......پس اون پیر مرد این جوری گفته؟....هوم.....من یه امگای ۱۶ سالم
اگه اون این طوری بهتون گفته واقعا براتون متعصفم
+تویه امگای؟
_یاسین به کوش خر خوندم ......یعنی تو که یه الفای اینو متوجه نشدی از صدا و راحیه تو اتاق
ذهن+*اون راست مبگه انقدر عصبی بودم به هیچی فکر نکردم اون راست میگه بوش صداش......صورتش اون .....اون پسر بی نقصه*
_الو ....کجایی....به چی فکر میکنی ؟
+که این طور شاید بعدا اومدم دیدنت راجب حرکتت حرف زدیم
+*عصابم ریده بود تو هم از اتاق عصبی اوندم بیرون *
□ چی شد قربان
+تا اومدم اجازه ندین کسی وارد این اتاق شه ورود به اتاق ۲۳۲ ممنوع تا وقتی بهتون بگم
□چر...چشم
+*سوار ماشین شدم رفتم خونه درو باز کردم*
+پدر.....پدرررر
=چیه چرا همه چیو رو سرت گذاشتی؟
+اون رفیق کلا بردارت اسمش چی بود.....عااااا....اها...اون موری لعنتی تا الان چنتا بتای تقلبی برا کلاب اورده
=هوم فعکنم نصف بتا های کلاب رو این اورده
+پدر اینا بتا نیستن حداقا اونی که امشب اورده بتا نیست
=چی یعنی امگا الفان؟
+الفا که نیستن امگان
=*از همون اول به ذون عوضی شک داشتم*
=بهشون بگو کلاب رو ببندن تو ۶م فردا برو ببین چخبره مدیر اوسامو
+چشم مدیر سابق ولی مطمعنی میخوای کلاب رو به من بسپاری؟
+*هیچی نگفت رفت رفتم توی اتاقم ذهنم کلا درگیر اون امگا شده بود برام عجیب بود چرا ترسیده بود و کلا زیر پتو بود درگیرش بودم که نفهمیدم چی شد که چشمام بسته شد ......با صدای زنگ بیدار شدم رفتم سمت کلاب رفتم تو دفتر شروع کردم با افراد برا چک کردن پرونده ها قدیمی هارو به کسای که خیلی وقته اینجان سپردم و جدیدارو خودم شروع کردم به چک کردن پرونده ها بعد از تموم شدن پرونده ها رفتیم سراق کسای که شک زیادی بهشون داشتیم که بعضیاشون بتا بودن و بعضیای دیگه بچه داشتن و کلا ۳ یا ۴ تاشون حامله بودن*
+من باید برم به پرتقال سر بزنم
□همچین کسی رو نداریم که
+از الان داریم (نیشخند)
ادامه دارد.....
"برادر خونده"
_چه حرفا......پس اون پیر مرد این جوری گفته؟....هوم.....من یه امگای ۱۶ سالم
اگه اون این طوری بهتون گفته واقعا براتون متعصفم
+تویه امگای؟
_یاسین به کوش خر خوندم ......یعنی تو که یه الفای اینو متوجه نشدی از صدا و راحیه تو اتاق
ذهن+*اون راست مبگه انقدر عصبی بودم به هیچی فکر نکردم اون راست میگه بوش صداش......صورتش اون .....اون پسر بی نقصه*
_الو ....کجایی....به چی فکر میکنی ؟
+که این طور شاید بعدا اومدم دیدنت راجب حرکتت حرف زدیم
+*عصابم ریده بود تو هم از اتاق عصبی اوندم بیرون *
□ چی شد قربان
+تا اومدم اجازه ندین کسی وارد این اتاق شه ورود به اتاق ۲۳۲ ممنوع تا وقتی بهتون بگم
□چر...چشم
+*سوار ماشین شدم رفتم خونه درو باز کردم*
+پدر.....پدرررر
=چیه چرا همه چیو رو سرت گذاشتی؟
+اون رفیق کلا بردارت اسمش چی بود.....عااااا....اها...اون موری لعنتی تا الان چنتا بتای تقلبی برا کلاب اورده
=هوم فعکنم نصف بتا های کلاب رو این اورده
+پدر اینا بتا نیستن حداقا اونی که امشب اورده بتا نیست
=چی یعنی امگا الفان؟
+الفا که نیستن امگان
=*از همون اول به ذون عوضی شک داشتم*
=بهشون بگو کلاب رو ببندن تو ۶م فردا برو ببین چخبره مدیر اوسامو
+چشم مدیر سابق ولی مطمعنی میخوای کلاب رو به من بسپاری؟
+*هیچی نگفت رفت رفتم توی اتاقم ذهنم کلا درگیر اون امگا شده بود برام عجیب بود چرا ترسیده بود و کلا زیر پتو بود درگیرش بودم که نفهمیدم چی شد که چشمام بسته شد ......با صدای زنگ بیدار شدم رفتم سمت کلاب رفتم تو دفتر شروع کردم با افراد برا چک کردن پرونده ها قدیمی هارو به کسای که خیلی وقته اینجان سپردم و جدیدارو خودم شروع کردم به چک کردن پرونده ها بعد از تموم شدن پرونده ها رفتیم سراق کسای که شک زیادی بهشون داشتیم که بعضیاشون بتا بودن و بعضیای دیگه بچه داشتن و کلا ۳ یا ۴ تاشون حامله بودن*
+من باید برم به پرتقال سر بزنم
□همچین کسی رو نداریم که
+از الان داریم (نیشخند)
ادامه دارد.....
- ۳.۷k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط