دو نیمه ماه♡
دو نیمه ماه♡
Part¹² شب بخیر
از زبان مگنیتر:
صدای در زدن اومد. برگشتم و در رو باز کردم. رایا بود. یه لبخند آرام روی لب داشت و سینیای رو به سمتم گرفت.
«لطفاً مزه کنید، میخوام ببینم خوب شده یا نه. میخوام بدمش به مامانی.»
لیوان رو ازش گرفتم. در اون لحظه، ذهنم به سرعت شروع کرد به پردازش. یه فلشبک ناگهانی فعال شد قوانین «ارباب» در سرم پیچید:
> قانون اول: از هیچکس، هیچچیز را بدون اجازهی ارباب قبول نکن. (تکرار شد… تکرار شد…)
> قانون دوم: گول بچهها را نخور. به خصوص بچههایی که توسط امیلیا تربیت شدهاند. (بچه ها تا چند سال؟… امیلیا… اونا تازه تربیت شدن؟…)
صدای ارباب تو سرم بود. هیچوقت و هیچچیزی رو قبول نکن، خصوصاً از بچهها.
به لیوان نگاه کردم. رنگش طبیعی به نظر میاومد. کمی بوش کردم. بوش مشکلی نداشت، غلظتش هم مشکوک به نظر نمیرسید.
رایا پرسید:« مشکلی داره؟».
«نه، الان میخورمش.».
لیوان را سر کشیدم. تقریباً همه چیز در عرض چند ثانیه گذشت. اولین احساس، سنگینی در سرم بود، بعد سرگیجهای سریع که تمام حرکاتم رو کند کرد. آخرین چیزی که دیدم، لبخند عمیق رضایت رایا بود. اون لبخند… اون لبخند پیروزمندانه. و بعد زیر لب زمزمه کرد:
_اویاسومی*یعنی شب بخیر*
از زبان روکسی:
داشتم از خیابان اصلی رد میشدم که چشمم به دو تا بچه دوقلو افتاد. چقدر کوچولو بودن که تنها از خیابون رد میشدن. آخه به من چه ربطی دارا. کلی اونا منو یاد «کائده» میانداختن.
آهی کشیدم و تصمیم گرفتم کمک کنم. چراغ عابر پیاده سبز شد. سریع سمتشون رفتم، دختره با سرعت از خیابون رد شد و من دست پسر کوچیکه رو گرفتم و گفتم: «بریم.»
با لبخندی شیرین گفت: «ممنونم خانم.»
کنارش حرکت کردم و به اون طرف خیابون رسیدیم. دختره با عجله گفت: «زود باش داداش، ممکنه دیر برسیم.»
پسر جواب داد: «نترس بابا، هنوز دیر نیست.»
دختر جمله رو قطع کرد، به من نگاه کرد و با تعجب پرسید: «شما کی هستین؟»
خم شدم، با گیره موی خودم چتریهای موهاش رو جمع کردم و لبخند زدم.
«من روکسی هستم، عزیزم. خوشحالم که میبینمتون.»
«ممنون.»
پسر کوچیکتر گفت. «ما باید بریم.»
قبل از اینکه دور بشن، پرسیدم: «میشه بپرسم تنها کجا میرین؟»
پسر برگشت و فریاد زد: «داریم میریم خونه عمومون! مامان بابا اونجان!»
بچهها چند قدم دور شدن. قبل رفتن کامل، بلند پرسیدم: «اسمتون چیه؟»
پسر برگشت و با صدای بلند گفت:
«رایا و مایا!»
از شنیدن این اسمها لبخند زدم. انگار یه جورایی حس میکردم باید بیشتر بشناسمشون. اما چرا؟
Part¹² شب بخیر
از زبان مگنیتر:
صدای در زدن اومد. برگشتم و در رو باز کردم. رایا بود. یه لبخند آرام روی لب داشت و سینیای رو به سمتم گرفت.
«لطفاً مزه کنید، میخوام ببینم خوب شده یا نه. میخوام بدمش به مامانی.»
لیوان رو ازش گرفتم. در اون لحظه، ذهنم به سرعت شروع کرد به پردازش. یه فلشبک ناگهانی فعال شد قوانین «ارباب» در سرم پیچید:
> قانون اول: از هیچکس، هیچچیز را بدون اجازهی ارباب قبول نکن. (تکرار شد… تکرار شد…)
> قانون دوم: گول بچهها را نخور. به خصوص بچههایی که توسط امیلیا تربیت شدهاند. (بچه ها تا چند سال؟… امیلیا… اونا تازه تربیت شدن؟…)
صدای ارباب تو سرم بود. هیچوقت و هیچچیزی رو قبول نکن، خصوصاً از بچهها.
به لیوان نگاه کردم. رنگش طبیعی به نظر میاومد. کمی بوش کردم. بوش مشکلی نداشت، غلظتش هم مشکوک به نظر نمیرسید.
رایا پرسید:« مشکلی داره؟».
«نه، الان میخورمش.».
لیوان را سر کشیدم. تقریباً همه چیز در عرض چند ثانیه گذشت. اولین احساس، سنگینی در سرم بود، بعد سرگیجهای سریع که تمام حرکاتم رو کند کرد. آخرین چیزی که دیدم، لبخند عمیق رضایت رایا بود. اون لبخند… اون لبخند پیروزمندانه. و بعد زیر لب زمزمه کرد:
_اویاسومی*یعنی شب بخیر*
از زبان روکسی:
داشتم از خیابان اصلی رد میشدم که چشمم به دو تا بچه دوقلو افتاد. چقدر کوچولو بودن که تنها از خیابون رد میشدن. آخه به من چه ربطی دارا. کلی اونا منو یاد «کائده» میانداختن.
آهی کشیدم و تصمیم گرفتم کمک کنم. چراغ عابر پیاده سبز شد. سریع سمتشون رفتم، دختره با سرعت از خیابون رد شد و من دست پسر کوچیکه رو گرفتم و گفتم: «بریم.»
با لبخندی شیرین گفت: «ممنونم خانم.»
کنارش حرکت کردم و به اون طرف خیابون رسیدیم. دختره با عجله گفت: «زود باش داداش، ممکنه دیر برسیم.»
پسر جواب داد: «نترس بابا، هنوز دیر نیست.»
دختر جمله رو قطع کرد، به من نگاه کرد و با تعجب پرسید: «شما کی هستین؟»
خم شدم، با گیره موی خودم چتریهای موهاش رو جمع کردم و لبخند زدم.
«من روکسی هستم، عزیزم. خوشحالم که میبینمتون.»
«ممنون.»
پسر کوچیکتر گفت. «ما باید بریم.»
قبل از اینکه دور بشن، پرسیدم: «میشه بپرسم تنها کجا میرین؟»
پسر برگشت و فریاد زد: «داریم میریم خونه عمومون! مامان بابا اونجان!»
بچهها چند قدم دور شدن. قبل رفتن کامل، بلند پرسیدم: «اسمتون چیه؟»
پسر برگشت و با صدای بلند گفت:
«رایا و مایا!»
از شنیدن این اسمها لبخند زدم. انگار یه جورایی حس میکردم باید بیشتر بشناسمشون. اما چرا؟
- ۲.۴k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط