دو نیمه ماه♡
دو نیمه ماه♡
Part¹³ رویا یا آرزو؟
از زبان آبیوم:
دستور ارباب اجرا شد. بعد از بدرقهی مهمانان اصلی، چهار نفر از آنها باقی ماندند. این نشان میداد که قرار است جلسهای پشت پرده و مهم برگزار شود. به سمت در رفتم، اما قبل از ورود، نگاهی سریع به اطراف انداختم. حیاط خلوت همیشه امن بود، اما آنجا یک بوت افتاده بود که جای آن نبود. با احتیاط به سمتش رفتم.
«آبیوم!»
صدای نایلا از داخل خانه مرا به سرعت چرخاند. با کمی نگرانی، با سرعت به سمت داخل برگشتم. نباید کارم را رها میکردم. امیدوارم آن بوت مشکلساز نشه.
از زبان مایا:
ما پشت بوتههای بزرگ حیاط پشتی پنهان شده بودیم. دیدم آبیوم سان آمد و دقیقاً به سمت محل پنهان شدن ما نگاه کرد! قلبم داشت از جا کنده میشد. سریع دهان رایا را محکم بستم تا او هم نفس نکشد. اگر ما را میدید... آن موقع چه اتفاقی میافتاد؟
خوشبختانه، صدای نایلا او را به داخل کشید. به محض اینکه صدای در بسته شد، نفس راحتی کشیدم و رایا را رها کردم.
«حالا چطوری بریم داخل؟» زمزمه کردم.
رایا با آن اعتماد به نفس عجیبش گفت: «یه راه مخفی بلدم، دنبالم بیا.»
راه مخفی؟ با خودم فکر کردم، این دختر چطور این همه چیز را بلد است؟ اما چارهای نداشتم. دنبالش رفتم تا به حیاط پشتی رسیدیم. رایا یک دریچهی آهنی که زیر برگها پنهان شده بود را باز کرد. بوی نم و خاک پیچید.
«بیا، اینجا میرسیم به آشپزخانه.»
وارد زیرزمین شدیم. بعد از چند متر راهرو، از داخل یک کابینت قدیمی خارج شدیم و خودمان را در آشپزخانه دیدیم.
به محض اینکه خواستم بپرسم این همه نقشه را از کجا بلد است، رایا انگشتش را روی دهان و بینیاش گذاشت و به سمت در ورودی سالن اشاره کرد.
سریع قایم شدیم. از شکاف در نگاه کردم.
مامان، بابا، عمو و کساکی سان و کاکوچو سان! صبر کن، دایی چرا اینجا نیست؟ آها، درست است. آن لحظه خیلیهایشان رفته بودند. جلسهی اصلی تازه شروع شده بود.
از زبان کاکوچو:
جو سنگین بود. ایزانا روی صندلیاش تکیه داده بود و به نظر میرسید منتظر لحظهی مناسبی است. کیساکی هم با لبخندی مرموز کنارش نشسته بود.
«خب، ایزانا، میخواستی راجع به چی حرف بزنی؟» مایکی شروع کرد.
همه نگاهها به ایزانا چرخید. او نگاهی عمیق کرد، انگار داشت به گذشته خیره میشد.
« مایکی یادته، ده سال پیش، یه آرزو داشتی؟»
با خودم فکر کردم. آرزو؟ این تجدید خاطره است؟ غیرممکنه. ایزانا هرگز بدون هدف حرف نمیزند. پس یک احتمال دیگر وجود دارد: او میخواهد چیزی را عملی کند.
مایکی دهانش را باز کرد که چیزی بگوید، اما هانا زودتر حرفش را قطع کرد.
«چقدر عجیب. اگه میخواستید به عنوان دو برادر تجدید خاطره کنید، چرا از ما خواستی که اینجا بمونیم؟»
ایزانا با لحنی سرد پاسخ داد: «اصلاً قصد تجدید خاطره نداشتم. ولی شما هم باید میشنیدید، هانا.»
هانا با نگاهی تیز گفت: پس چرا همه نماندند؟
_ من هر کسی را مالک اسرارم نمیدانم.
«خب پس میخوای رازاتو بگی؟» مایکی ناگهان فریاد زد: «میشه این بحث رو تموم کنید؟!»
فضا انفجار شد. هر دو نفر عذرخواهی کردند و بحث به سمت موضوع اصلی برگشت.
ایزانا ادامه داد: «...یه سری آرزوها داشتی، مگه نه؟ رسیدن بهشون آسون نبود.»
سکوت مهیبی حکمفرما شد. چرا چرا فضا اینقدر سنگین است؟
Part¹³ رویا یا آرزو؟
از زبان آبیوم:
دستور ارباب اجرا شد. بعد از بدرقهی مهمانان اصلی، چهار نفر از آنها باقی ماندند. این نشان میداد که قرار است جلسهای پشت پرده و مهم برگزار شود. به سمت در رفتم، اما قبل از ورود، نگاهی سریع به اطراف انداختم. حیاط خلوت همیشه امن بود، اما آنجا یک بوت افتاده بود که جای آن نبود. با احتیاط به سمتش رفتم.
«آبیوم!»
صدای نایلا از داخل خانه مرا به سرعت چرخاند. با کمی نگرانی، با سرعت به سمت داخل برگشتم. نباید کارم را رها میکردم. امیدوارم آن بوت مشکلساز نشه.
از زبان مایا:
ما پشت بوتههای بزرگ حیاط پشتی پنهان شده بودیم. دیدم آبیوم سان آمد و دقیقاً به سمت محل پنهان شدن ما نگاه کرد! قلبم داشت از جا کنده میشد. سریع دهان رایا را محکم بستم تا او هم نفس نکشد. اگر ما را میدید... آن موقع چه اتفاقی میافتاد؟
خوشبختانه، صدای نایلا او را به داخل کشید. به محض اینکه صدای در بسته شد، نفس راحتی کشیدم و رایا را رها کردم.
«حالا چطوری بریم داخل؟» زمزمه کردم.
رایا با آن اعتماد به نفس عجیبش گفت: «یه راه مخفی بلدم، دنبالم بیا.»
راه مخفی؟ با خودم فکر کردم، این دختر چطور این همه چیز را بلد است؟ اما چارهای نداشتم. دنبالش رفتم تا به حیاط پشتی رسیدیم. رایا یک دریچهی آهنی که زیر برگها پنهان شده بود را باز کرد. بوی نم و خاک پیچید.
«بیا، اینجا میرسیم به آشپزخانه.»
وارد زیرزمین شدیم. بعد از چند متر راهرو، از داخل یک کابینت قدیمی خارج شدیم و خودمان را در آشپزخانه دیدیم.
به محض اینکه خواستم بپرسم این همه نقشه را از کجا بلد است، رایا انگشتش را روی دهان و بینیاش گذاشت و به سمت در ورودی سالن اشاره کرد.
سریع قایم شدیم. از شکاف در نگاه کردم.
مامان، بابا، عمو و کساکی سان و کاکوچو سان! صبر کن، دایی چرا اینجا نیست؟ آها، درست است. آن لحظه خیلیهایشان رفته بودند. جلسهی اصلی تازه شروع شده بود.
از زبان کاکوچو:
جو سنگین بود. ایزانا روی صندلیاش تکیه داده بود و به نظر میرسید منتظر لحظهی مناسبی است. کیساکی هم با لبخندی مرموز کنارش نشسته بود.
«خب، ایزانا، میخواستی راجع به چی حرف بزنی؟» مایکی شروع کرد.
همه نگاهها به ایزانا چرخید. او نگاهی عمیق کرد، انگار داشت به گذشته خیره میشد.
« مایکی یادته، ده سال پیش، یه آرزو داشتی؟»
با خودم فکر کردم. آرزو؟ این تجدید خاطره است؟ غیرممکنه. ایزانا هرگز بدون هدف حرف نمیزند. پس یک احتمال دیگر وجود دارد: او میخواهد چیزی را عملی کند.
مایکی دهانش را باز کرد که چیزی بگوید، اما هانا زودتر حرفش را قطع کرد.
«چقدر عجیب. اگه میخواستید به عنوان دو برادر تجدید خاطره کنید، چرا از ما خواستی که اینجا بمونیم؟»
ایزانا با لحنی سرد پاسخ داد: «اصلاً قصد تجدید خاطره نداشتم. ولی شما هم باید میشنیدید، هانا.»
هانا با نگاهی تیز گفت: پس چرا همه نماندند؟
_ من هر کسی را مالک اسرارم نمیدانم.
«خب پس میخوای رازاتو بگی؟» مایکی ناگهان فریاد زد: «میشه این بحث رو تموم کنید؟!»
فضا انفجار شد. هر دو نفر عذرخواهی کردند و بحث به سمت موضوع اصلی برگشت.
ایزانا ادامه داد: «...یه سری آرزوها داشتی، مگه نه؟ رسیدن بهشون آسون نبود.»
سکوت مهیبی حکمفرما شد. چرا چرا فضا اینقدر سنگین است؟
- ۱.۷k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط