{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شرطی شد ۲۰ لایک❤️ ۴۰ کامنت🗨

شرطی شد ۲۰ لایک❤️ ۴۰ کامنت🗨
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۳۱
اخمهام چنان در هم رفت که ابروهاش بالا پریدند.
غریدم: به چه حقی کفش منو دور انداختی؟ هان؟
پوزخندي زد.
-نیما جونت توي کفشت ردیاب گذاشته بود، خبر
داشتی؟
جا خورده گفتم: چی داري میگی؟
-ردیاب توي کفشت بود.
متعجب بهش زل زدم.
پس بگو با اینکه گوشیمو خاموش کرده بودم
چجوري اون شب پیدام کرده!
دندونهامو روي هم فشار دادم و نگاه ازش گرفتم.
جاسوسی منو میکنه؟ مگه بچم که ردیاب واسم می
ذاره؟ یا بهم اعتماد نداره؟
نفس پر حرصی کشیدم و موهامو جمع کردم.
-کش مو میخوام.
-ندارم.
پوفی کشیدم.
-گیرهی مو چی؟
از جاش بلند شد.
-باید ببینم.
کشوها رو دونه دونه باز کرد.
-اگه نیست شالمو دور موهام میبندم.
سرشو خاروند و تا کمر توي کمد رفت که خندم
گرفت.
بین لباسها گم شده بود.
بیرون اومد و گفت: قبلا یه دونه اینحا دیدم اما
نیست.
نفسمو به بیرون فوت کردم و شالم برداشتم.
دور موهام پیچیدم و گره زدم.
در کمد رو بست و چرخید.
خواست حرفی بزنه اما نگاهش رو یه جایی ثابت
موند که با ابروهاي بالا رفته گفتم: چیزي...
با یادآوري کبودي گردنم بیاراده لبمو گزیدم و
دستمو روش گذاشتم.
چشمهاشو بست و دندونهاشو روي هم فشار داد.
خواستم حرفی بزنم اما یه دفعه تصاویر نامفهومی
توي ذهنم به یادم اومد.
درست مثل همین الان چشمهاشو بسته بود و
دندونهاشو روي هم فشار میداد و منم ترس داشتم از این حالتش.
قبل از اینکه سردردي سراغم بیاد سرمو به چپ و
راست تکون دادم.
عصبی چنگی به موهاش زد و بیحرف از اتاق بیرون
رفت.
یعنی یادش رفت دستهاي من بازه؟!
از فرصت استفاده کردم و سریع طنابهاي دورمو باز
کردم.
شالمو از دور موهام کندم و زود بلند شدم.
نگاهی به پنجره انداختم.
کوتاه به در نگاه کردم و بعد کاناپه رو تا زیر پنجره
کشیدم.
روش وایسادم و پنجره رو باز کردم.
ارتفاعش خیلی کم بود اما تنها مشکلش این بود که
حفاظ داشت.
نفس عصبی کشیدم و از کاناپه پایین پریدم.
به سمت در رفتم و آروم بازش کردم.
وقتی دیدم نیست با احتیاط بیرون اومدم.
از توي آشپزخونه صداهایی میومد.
آروم یه قدم برداشتم.
تا خواستم قدمی دیگه بردارم با دیدن شمعها و
گلبرگهاي توي هال پاهام میخ زمین شدند.
آشناست... این صحنه بیش از حد آشناست.
آروم به جلو رفتم و نگاه سردرگممو اطرافم چرخوندم.
مطمئنم که اینجا بودم، این صحنه رو دیدم.
به مبل فیروزهاي دست کشیدم که یه دفعه نمیدونم
چی شد که بدنم لرزید و جلوي چشمهام جرقهاي
زده شد که سریع چشمهامو بستم.
با کمی مکث آروم چشمهامو باز کردم.
میترسیدم بازم سردرد بگیرم.
با صداي مهرداد سریع بهش نگاه کردم.
-دلم نیومد جمعشون کنم.
دم آشپزخونه وایساده بود.
نگاهمو اطراف چرخوندم و بازم قدم برداشتم.
این صحنه رو حتی یه بارم توي خواب دیدم.
دیدگاه ها (۶۳)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۳۲نگاهمو اطراف چرخوندم و بازم قدم ب...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۳۳قرصو توي دهنم گذاشت که به زور قور...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۳۰مصمم به چشمهام زل زد.-اونقدر اینج...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۲۹گوشم سوت میکشید و حرفهاي مهرداد ر...

𝙝𝙖𝙡𝙛 𝙗𝙧𝙤𝙩𝙝𝙚𝙧پارت۱سال2005گوشه اتاق نشسته بودم پاهام رو بغل کر...

۱-هنوز اسمی واسه فن فیک انتخاب نکردم😭

celebrity

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط