{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۳۲
نگاهمو اطراف چرخوندم و بازم قدم برداشتم.
این صحنه رو حتی یه بارم توي خواب دیدم.. آره
درسته.
-واست آشناس؟
گیج بهش نگاه کردم.
-خیلی.
به سمتم اومد.
-پس کمکت میکنم بیشتر یادت بیاد.
-من چرا اینجا بودم؟
گوشیشو از جیبش بیرون آورد و رو به روم وایساد.
منتظر نگاهش کردم.
چند ثانیه بعد سرشو بالا آورد و نگران گفت: می
ترسم بهت نشون بدم بازم سردرد بگیري.
بیتاب گفتم: مهم نیست، این حس سردرگمی از
سردردم بدتره.
بستهی قرصمو از جیبش بیرون آورد.
-فقط یه دونه مونده.
خیره به چشمهاش گفتم: اشکال نداره.
اونقدر دستمو مشت کرده بودم که ناخونهام
پوستمو بد میسوزوندند.
کمی دست دست کرد اما درآخر گوشیو به سمتم
گرفت که بیطاقت از دستش گرفتم و بهش نگاه
کردم.
با عکسی که دیدم ماتم برد.
همینجا، با مهرداد، شمعا روشن، خوشحال بودم،
مهردادم خوشحال بود.
اون دستمو با زحمت بالا آوردم و بعدیو زدم.
این دفعه با حرص نگاش میکردم و اونم داشت می
خندید.
بهش نگاه کردم و نفس بریده گفتم: اینا یعنی چی؟
لبخند محوي زد.
-بعدیا رو ببین.
انگار به زور نفسم بالا میومد.
بعدي زدم.
شمال بود، کنار دریا.
اینبار از پشت بغلم کرده بود.
سرمو به چپ راست تکون دادم.
-اینا واقعی نیستند، فتوشاپند.
چونمو گرفت و سرمو بالا آورد.
-برو به هر فتوشاپیستی که میخواي نشون بده،
بهت میگه که نیست.
اما عکسهاي نیما... واي خدا دارم دیوونه میشم.
بعدي زدم.
داشتم گونهشو میبوسیدم.
از سردرگمی اشک توي چشمهام حلقه زده بود.
فکر میکردم بازم برگشتم سر خونهی اول.
-بیشتر عکسا توي لپ تاپه بخواي بهت نشون
میدم.
عکسو رد کردم اما با عکسی که دیدم سرم تیري
کشید که اخمهام به هم گره خوردند.
این آدما دیگه کیند؟
انگار ذهنمو خوند که گفت: مدلینگان، روز تولدم
اینجا بودیم.
بهش نگاه کردم که دیدم اشک توي چشمهاشه.
-واست گیتار زدم، ماه بانوجان.
یه دفعه بدتر از هر موقع سرم تیر کشید که با آخ
بلندي گوشی از دستم در رفت و نزدیک بود بیوفتم
اما سریع پیرهن مهرداد رو گرفتم، اونم زود دستشو
دورم حلقه کرد.
با ترس گفت: مطهره؟
لباسشو بیشتر تو مشتم گرفتم و چشمهامو روي
هم فشار دادم.
سردردم، عطرش، حرفهاش، عکسها، همه دست به
دست هم داده بودند تا منو تا مرز مردن ببرند و
باعث بشند که به گریه بیوفتم.
برخلاف همیشه که سعی میکردم صدام درنیاد این
دفعه با گریه داد زدم: سرم، دارم میمیرم.
مهرداد سریع زیر زانو و گردنمو گرفت.
صداي هق هقم توي خونه پیچید.
دستهامو روي سرم گذاشته بودم و فشار میدادم.
روي مبل خوابوندم و با ترس گفت: بیا قرصو بخور.
چشمهامو به زور باز کردم که دیدم ترس شدیدي
توي نگاهش موج میزنه.
قرصو توي دهنم گذاشت که به زور قورتش دادم.
از درد میخواستم فریاد بکشم.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۳۳قرصو توي دهنم گذاشت که به زور قور...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۳۴روي صندلی جلو نشوندمش و صندلیو خو...

شرطی شد ۲۰ لایک❤️ ۴۰ کامنت🗨رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۳۱اخمهام...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۳۰مصمم به چشمهام زل زد.-اونقدر اینج...

بعضی اوقات به خودم میگم چقدر احمق بودم که درس و نخوندم تا با...

"I fell in love with someone'' (P14)ا.ت : هیچ وقت هق دست از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط