{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریوبخاطر توپارت

سناریو:بخاطر تو/پارت۲۴
سناریو:بخاطر تو/پارت
چشمامو باز کردم.نور چشممو زد.بعد از چند ثانیه به نور عادت کردم.تو یه اتاق سفید بودم و بهم سرم وصل بود.پس تو بیمارستانم.چشمم اتاقو گشت که روی کاتسوکی ایستاد.اونور اتاق روی صندلی نشسته بود و سرش رو به پشتی تکیه داده بود . دستاش توی جیبش بودن و چشمامو بسته بود.

آروم گفتم"کاتسوکی؟"چشم چپش با خونسردی باز کرد ولی وقتی دید منم سریع اومد سمتم.با نگرانی گفت"هانا حالت خوبه؟"لبخند زدم و گفتم"آره" با شنیدن جوابم نفس راحتی کشید بعد با حالت عصبی و سرزنشی گفت"نفله احمق!نگفتی الان می افتادی میمردی من چه غلطی میکردم؟!"شوکه شدم.برای چند ثانیه نفس کشیدن یادم.ولی بعدش با پوزخند که پشتش خنده شیرینی بود گفتم"از کی نفله ها برات عزیز شدن؟".کاتسوکی که تازه فهمیده بود چی گفته گونه هاش گل انداخت و پشت اشو کرد بهم بعد گفت"نخیرم!منظورم این بود که نمیخواستم جنازه بیوفته رو دستم!"منم درحالی که داشتم خودمو کنترل میکردم که از خنده نترکم تو دلم گفتم"آره جون خودت و لپ های گل انداخته ات"بعد که فهمیدم چی گفتم یکم گونه هام قرمز شدن و تو دلم گفتم"خاک عالم توی اون کله پوکت هانا.تو چرا هی از این خود شیرین مغرور جذاب تعریف میکنی؟"بعد که حواسم به چیزی که تو دلم گفتم جمع شد کلا قرمز شدم.خاک عالم به سرم.

کاتسوکی که چرخید سمتم گفت"حالت که بهوش اومدی بهتره بریم.گفتن مرخصی."
وجدانم:به چه آمار و احتمالی هم ازت در آورده😏
خودم:دو دقیقه لال مونی بگیر
وجدانم:بااااااشه😌
کاتسوکی کمکم کرد بلند شم.پام خیلی درد داشت و نمی تونستم باهاش راه برم.به پام نگاه کردم و دیدم باند پیچی کردنش.آه یادم اومد اون باند ها زخمیش کرده بودن.کاتسوکی کمرم رو گرفت و کمکم کرد تا پذیرش برم.بعد ولم کرد و گفت" ۲۰ ثانیه بلایی سر خودت نیار تا من برم یه عصا برات بیارم"آروم گفتم"باشه"و رفتنش رو نگاه کردم.به خانومی که تو پذیرش بود نگاه کردم و یه چیزی یادم اومد.گفتم"ببخشید خانم"
سر بلند کرد و گفت"جانم؟چیزی لازم داری؟"
گفتم"بله میخوام بدونم هزینه بیمار اون اتاق چقدر شده."و به اتاقی که توش بودم اشاره کردم.
پرستار به اتاق نگاه کرد و چرخید سمتم و گفت"هزینه اون بیمار قبلا پرداخت شده.".شوکه گفتم"کی پرداخت کرده؟!".چرخید سمتی که کاتسوکی رفت و گفت"همون آقا پسری که الان رفت"با تعجب به راهرو نگاه کردم و خواستن چیزی بگم که با لبخند کفت"دوست خوبی داری.قدرشو بدون"خواستن بگم ما دوست نیستیم که ادامه داد"تمام وقتی که بیهوش بودی بالا سرت بود.معلومه خیلی بهت اهمیت میده.یه لحظه هم از کنارت جم نخورد تا بهوش بیای.".یهو ضربان قلبم رفت رو ضریب دو .این چه حسی بود؟حس اینکه کاتسوکی متفاوته؟چرا؟
(خدایی با اینکه خودم مینویسم ولی دلم میخواد هانا رو بزنم😂)
یهو صدای کاتسوکی منو به خودم آورد.
کاتسوکی"هوی نفله سالمی؟چرا انقدر قرمزی؟"
هانا:ها؟آها.هیچی...فقط...اینجا خیلی گرمه.(وضعیت هانا=😅+🍓)
کاتسوکی چشماشو ریز کرد و کارآگاهی بهم زل زد.بعد عصا رو آزاد دستم و گفت"خیلی خب.راه بیفت"و دستاشو تو جیبش کرد و جلو افتاد.به همون خانم نگاه کردم و لبخند زدم یعنی ممنون.اونم لبخند پر محبتی به روم پاشید یعنی خواهش میکنم.و راه افتادم پشت سر کاتسوکی...

__________________________
خب اینم ار پارت ۲۴😁
از چند پارت دیگه یه بهتره بگم از دو سه پارت دیگه بچه ها میرن اردو و کلییییییی اتفاق براشون میوفته.ولی قراره یه مشکلی پیش بیاد.یه مشکل خیییلی بزرگ.پس باید منتظر پارت های بعدی باشید🙂😆😌
سایونارا تا برم پارت بعد رو بار گذاری کنم👋🏻
دیدگاه ها (۱)

سناریو:بخاطرتو/پارت۲۵(موقعیت:محله آمه کوچه خانه هانا)(ساعت:۱...

بچه هااااا

خب خب.😁سلام علیکم.😂چطورین؟🙃بعد سال ها اومدم پات بدم.😅غر غر ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط