خب خب
خب خب.😁
سلام علیکم.😂
چطورین؟🙃
بعد سال ها اومدم پات بدم.😅
غر غر هم نکنید چرا دیر شد😑
وسط امتحاناتم😒امتحانات مستمر🙄
برا همین دری پارت دادم😐
ببخشید🙂
سناریو:بخاطر تو/پارت(یادم نماد چندیم😂)
که یهو منفجر شدن.
چی؟
چجوری؟
یه لحظه وایسا...
انفجار؟!...
سرم رو بالا آوردم و همون چیزی که تصور میکردم دیدم.کاتسوکی روی پشت بود وایساده بود و داشت با پوزخند نگام میکرد.وقتی نگاش کردم پوزخندش گشاد تر شد و گفت"مگه نگفتم تنهایی قهرمان بازی در نیار؟"بعد تو یه لحظه از پشت بوم پرید پایین و با اون یارو مومیایی درگیر شد.داشتم پس می افتادم.اصلا انرژی نداشتم.فقط به حملات کاتسوکی نگاه میکردم.نمیتونستم همینجوری وایسم و دست رو دست بزارم.حتی اگه میتونستم هم غرور و وجدانم نمیذاشتن.پس بی توجه به زخمای روی بدنم آخرین ذره انرژیم رو جمع کردم و تو یه لحظه انرژیم رو آزاد کردم.یهو مومیایی از حرکت ایستاد.چشماش کاسه خون شد و گلوشو چنگ زد.بعد درحالی که سعی در نفس کشیدن داشت،پاهاش سست شد و افتاد زمین.آره این قدرت من بود.همون که تو زمین بتا تو مبارزه با کاتسوکی ازش استفاده کردم.
با بیهوش شدن مومیایی قدرتم رو غیر فعال کردم.یا بهتره بگم دیگه توان ادامه دادن نداشتم و خودش غیر فعال شد.به زور رو پاهام وایساده بودم.احساس میکردم هزارتا وزنه یه کیلویی ازم آویزون کردن.احساس میکردم پاهام توان اطاعت ازم رو نداشتن.کاتسوکی برگشت سمتم و با پوزخندی گفت"کار ت خوب بود نفله!"دلم میخواست دهن باز کنم و بگم"معلومه که خوب بود!چی فکر کردی؟!..."ولی فقط تونستم لبخند خسته و زورکی بزنم و بگم"به موقع...رسیدی..."و بعد خودمو به دست وزنه های یه کیلویی بسپارم تا منو روی زمین بندازن.
لبخند کاتسوکی با دیدن من که داشتم میافتادم محو شد.کاتسوکی سریع با چند تا انفجار بهم رسید و منو گرفت.بعد آروم روی زمین گزاشت .سریع با استرس نبضم گرف.وقتی تاپ تاپ ضربانمو حس کرد گفت"زنده ست"بعد تند تند تکونم داد و گفت"هوی نفله بیدار شو...چشماتو باز کن...هانا چشماتو باز کن...هانا..."و آخرین چیزی که شنیدم صدای کاتسوکی بود و بعد بیهوش شدم...
_______________________________________
خب بچه ها ببخشید بابت تأخیر تو پارت گذاری.🙂
فعلا درگیر درس ام و میدونید که امتحانات خرداد نزدیکه.😫
پس نمیتونم تند تند براتون پارت بدم.😕
ولی قول میدم هر وقت تونستم براتون پارت بدم باشه؟🙃
خب من دیگه برم که امروز امتحان دارم.😁
سایونارا بچه ها👋🏻
سلام علیکم.😂
چطورین؟🙃
بعد سال ها اومدم پات بدم.😅
غر غر هم نکنید چرا دیر شد😑
وسط امتحاناتم😒امتحانات مستمر🙄
برا همین دری پارت دادم😐
ببخشید🙂
سناریو:بخاطر تو/پارت(یادم نماد چندیم😂)
که یهو منفجر شدن.
چی؟
چجوری؟
یه لحظه وایسا...
انفجار؟!...
سرم رو بالا آوردم و همون چیزی که تصور میکردم دیدم.کاتسوکی روی پشت بود وایساده بود و داشت با پوزخند نگام میکرد.وقتی نگاش کردم پوزخندش گشاد تر شد و گفت"مگه نگفتم تنهایی قهرمان بازی در نیار؟"بعد تو یه لحظه از پشت بوم پرید پایین و با اون یارو مومیایی درگیر شد.داشتم پس می افتادم.اصلا انرژی نداشتم.فقط به حملات کاتسوکی نگاه میکردم.نمیتونستم همینجوری وایسم و دست رو دست بزارم.حتی اگه میتونستم هم غرور و وجدانم نمیذاشتن.پس بی توجه به زخمای روی بدنم آخرین ذره انرژیم رو جمع کردم و تو یه لحظه انرژیم رو آزاد کردم.یهو مومیایی از حرکت ایستاد.چشماش کاسه خون شد و گلوشو چنگ زد.بعد درحالی که سعی در نفس کشیدن داشت،پاهاش سست شد و افتاد زمین.آره این قدرت من بود.همون که تو زمین بتا تو مبارزه با کاتسوکی ازش استفاده کردم.
با بیهوش شدن مومیایی قدرتم رو غیر فعال کردم.یا بهتره بگم دیگه توان ادامه دادن نداشتم و خودش غیر فعال شد.به زور رو پاهام وایساده بودم.احساس میکردم هزارتا وزنه یه کیلویی ازم آویزون کردن.احساس میکردم پاهام توان اطاعت ازم رو نداشتن.کاتسوکی برگشت سمتم و با پوزخندی گفت"کار ت خوب بود نفله!"دلم میخواست دهن باز کنم و بگم"معلومه که خوب بود!چی فکر کردی؟!..."ولی فقط تونستم لبخند خسته و زورکی بزنم و بگم"به موقع...رسیدی..."و بعد خودمو به دست وزنه های یه کیلویی بسپارم تا منو روی زمین بندازن.
لبخند کاتسوکی با دیدن من که داشتم میافتادم محو شد.کاتسوکی سریع با چند تا انفجار بهم رسید و منو گرفت.بعد آروم روی زمین گزاشت .سریع با استرس نبضم گرف.وقتی تاپ تاپ ضربانمو حس کرد گفت"زنده ست"بعد تند تند تکونم داد و گفت"هوی نفله بیدار شو...چشماتو باز کن...هانا چشماتو باز کن...هانا..."و آخرین چیزی که شنیدم صدای کاتسوکی بود و بعد بیهوش شدم...
_______________________________________
خب بچه ها ببخشید بابت تأخیر تو پارت گذاری.🙂
فعلا درگیر درس ام و میدونید که امتحانات خرداد نزدیکه.😫
پس نمیتونم تند تند براتون پارت بدم.😕
ولی قول میدم هر وقت تونستم براتون پارت بدم باشه؟🙃
خب من دیگه برم که امروز امتحان دارم.😁
سایونارا بچه ها👋🏻
- ۵۷۳
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط