. دایی ویکتور آخرین پک را به سیگارش زد و دود که از لپش با
. دایی ویکتور آخرین پک را به سیگارش زد و دود که از لپش بالا آمد، چشم هایش را بست و از گوشه چشم نگاه کرد و بعد هم ته سیگار را توی جاسیگاری محبوبش خاموش کرد، یادگاری ای از نمایشگاه جهانی سال 1939. در حالی که از پس دود مرا با محبت نگاه می کرد، یک جرعه دیگر از مشروب اش نوشید، ملچ ملوچی کرد و آه عمیقی کشید. گفت:"حالا به آن بخش سخت ماجرا رسیدیم. به پایان، به خداحافظی، به آن آخرین کلمات معروف. فکر می کنم توی فیلم های وسترن می گویند، خرج مان را سوا کنیم...."
- ۱.۳k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط