#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۹۶: شوخی بد
سوآ هنوز اخم کرده بود.
دست به سینه ایستاده بود و به جونگکوک نگاه میکرد.
— «پس قراره طراحیهای اون دختره رو هم ببینی؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— «خب… گفت بد نیست.»
سوآ خندید.
— «خیلی هم عالی.»
جونگکوک فهمید لحنش عوض شده.
اما باز هم شیطنت کرد.
— «شاید حتی ایدههای خوبی داشته باشه.»
سوآ چند ثانیه ساکت موند.
بعد خیلی آروم گفت:
— «باشه.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— «باشه؟»
سوآ کیفش رو روی شونهاش جا به جا کرد.
— «برو نگاه کن.»
و ادامه داد:
— «ولی دیگه از من توقع نداشته باش توی قصر بمونم.»
جونگکوک جا خورد.
— «چی؟»
سوآ نگاهش نکرد.
— «برمیگردم خونه خودم.»
جونگکوک فوراً گفت:
— «هی… من شوخی کردم.»
سوآ ایستاد.
آروم برگشت سمتش.
چشمهاش برق میزد.
— «شوخی؟»
جونگکوک قدمی جلو رفت.
— «آره. فقط میخواستم ببینم حسودی میکنی یا نه.»
سوآ خندید.
ولی این بار صداش لرزید.
— «شوخی خیلی خوبی بود.»
چشمهاش پر از اشک شده بود.
جونگکوک فوراً فهمید خراب کرده.
— «سوآ…»
سوآ سرش رو تکان داد.
— «از جلو چشمام دور شو.»
جونگکوک مات نگاهش کرد.
سوآ ادامه داد:
— «اصلاً چرا اومدی دانشگاه؟»
صدایش کمی بالا رفت.
— «میترسیدی میرا حواسش نباشه و دوباره بدزدنم؟»
جونگکوک آه کشید.
— «سوآ، اون ماجرا—»
— «بیخیال.»
سوآ صورتش رو پاک کرد.
— «همهچیز برای تو بازیه، نه؟»
جونگکوک آرام گفت:
— «نه.»
سوآ پشت کرد که بره.
اما جونگکوک سریع جلو رفت و راهش رو گرفت.
— «کجا میری؟»
— «گفتم که. خونه.»
جونگکوک آه کشید.
— «قهر کردی؟»
سوآ اخم کرد.
— «نه.»
مکث*
— «خیلی.»
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
— «حداقل صادق هستی.»
سوآ چشمغره رفت.
— «نخند.»
جونگکوک یک قدم نزدیکتر شد.
— «باشه، نمیخندم.»
سوآ خواست از کنارش رد شود.
اما جونگکوک آرام مچ دستش را گرفت.
— «ولم کن.»
— «نه.»
— «جونگکوک—»
— «ببخشید.»
سوآ لحظهای ساکت شد.
جونگکوک ادامه داد:
— «شوخی بدی بود.»
سوآ هنوز نگاهش نمیکرد.
— «خیلی بد.»
جونگکوک کمی خم شد تا صورتش را ببیند.
— «گریه نکن.»
سوآ غر زد.
— «به تو ربطی نداره.»
— «چرا داره.»
سوآ سعی کرد دستش را بکشد.
— «ولم کن.»
جونگکوک دستش را محکمتر نگرفت، فقط نگه داشت.
— «اگر ولت کنم واقعاً میری خونه؟»
سوآ زیر لب گفت:
— «شاید.»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
بعد خیلی آرام گفت:
— «باشه، تقصیر من بود.»
سوآ بالاخره نگاهش کرد.
جونگکوک ادامه داد:
— «اصلاً نمیخوام طراحی اون دختره رو ببینم.»
سوآ با تردید گفت:
— «دروغ نگو.»
جونگکوک خندید.
— «واقعاً نمیخوام.»
سوآ هنوز اخم داشت.
جونگکوک گفت:
— «من فقط یک طراح دارم که اعصابمو خرد میکنه.»
سوآ چشمهایش را ریز کرد.
— «کی؟»
جونگکوک خیلی طبیعی گفت:
— «تو.»
سوآ سعی کرد اخم کند…
ولی گوشه لبش کمی تکان خورد.
جونگکوک سریع گفت:
— «دیدی؟ داشتی میخندیدی.»
سوآ فوری اخم کرد.
— «نه.»
— «آره.»
سوآ دوباره خواست راه بیفتد.
جونگکوک این بار کنار او راه افتاد.
— «قهر تموم شد؟»
— «نه.»
— «نیمه؟»
— «نه.»
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد آهسته گفت:
— «پس باید بیشتر نازت رو بکشم.»
سوآ چیزی نگفت.
اما این بار…
دیگه دستش را از دست جونگکوک نکشید.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
43 لایک
24 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
***
نت ضعیفه مجبور شدم با عکس آپلود کنم ببخشید...
پارت ۹۶: شوخی بد
سوآ هنوز اخم کرده بود.
دست به سینه ایستاده بود و به جونگکوک نگاه میکرد.
— «پس قراره طراحیهای اون دختره رو هم ببینی؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— «خب… گفت بد نیست.»
سوآ خندید.
— «خیلی هم عالی.»
جونگکوک فهمید لحنش عوض شده.
اما باز هم شیطنت کرد.
— «شاید حتی ایدههای خوبی داشته باشه.»
سوآ چند ثانیه ساکت موند.
بعد خیلی آروم گفت:
— «باشه.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— «باشه؟»
سوآ کیفش رو روی شونهاش جا به جا کرد.
— «برو نگاه کن.»
و ادامه داد:
— «ولی دیگه از من توقع نداشته باش توی قصر بمونم.»
جونگکوک جا خورد.
— «چی؟»
سوآ نگاهش نکرد.
— «برمیگردم خونه خودم.»
جونگکوک فوراً گفت:
— «هی… من شوخی کردم.»
سوآ ایستاد.
آروم برگشت سمتش.
چشمهاش برق میزد.
— «شوخی؟»
جونگکوک قدمی جلو رفت.
— «آره. فقط میخواستم ببینم حسودی میکنی یا نه.»
سوآ خندید.
ولی این بار صداش لرزید.
— «شوخی خیلی خوبی بود.»
چشمهاش پر از اشک شده بود.
جونگکوک فوراً فهمید خراب کرده.
— «سوآ…»
سوآ سرش رو تکان داد.
— «از جلو چشمام دور شو.»
جونگکوک مات نگاهش کرد.
سوآ ادامه داد:
— «اصلاً چرا اومدی دانشگاه؟»
صدایش کمی بالا رفت.
— «میترسیدی میرا حواسش نباشه و دوباره بدزدنم؟»
جونگکوک آه کشید.
— «سوآ، اون ماجرا—»
— «بیخیال.»
سوآ صورتش رو پاک کرد.
— «همهچیز برای تو بازیه، نه؟»
جونگکوک آرام گفت:
— «نه.»
سوآ پشت کرد که بره.
اما جونگکوک سریع جلو رفت و راهش رو گرفت.
— «کجا میری؟»
— «گفتم که. خونه.»
جونگکوک آه کشید.
— «قهر کردی؟»
سوآ اخم کرد.
— «نه.»
مکث*
— «خیلی.»
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
— «حداقل صادق هستی.»
سوآ چشمغره رفت.
— «نخند.»
جونگکوک یک قدم نزدیکتر شد.
— «باشه، نمیخندم.»
سوآ خواست از کنارش رد شود.
اما جونگکوک آرام مچ دستش را گرفت.
— «ولم کن.»
— «نه.»
— «جونگکوک—»
— «ببخشید.»
سوآ لحظهای ساکت شد.
جونگکوک ادامه داد:
— «شوخی بدی بود.»
سوآ هنوز نگاهش نمیکرد.
— «خیلی بد.»
جونگکوک کمی خم شد تا صورتش را ببیند.
— «گریه نکن.»
سوآ غر زد.
— «به تو ربطی نداره.»
— «چرا داره.»
سوآ سعی کرد دستش را بکشد.
— «ولم کن.»
جونگکوک دستش را محکمتر نگرفت، فقط نگه داشت.
— «اگر ولت کنم واقعاً میری خونه؟»
سوآ زیر لب گفت:
— «شاید.»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
بعد خیلی آرام گفت:
— «باشه، تقصیر من بود.»
سوآ بالاخره نگاهش کرد.
جونگکوک ادامه داد:
— «اصلاً نمیخوام طراحی اون دختره رو ببینم.»
سوآ با تردید گفت:
— «دروغ نگو.»
جونگکوک خندید.
— «واقعاً نمیخوام.»
سوآ هنوز اخم داشت.
جونگکوک گفت:
— «من فقط یک طراح دارم که اعصابمو خرد میکنه.»
سوآ چشمهایش را ریز کرد.
— «کی؟»
جونگکوک خیلی طبیعی گفت:
— «تو.»
سوآ سعی کرد اخم کند…
ولی گوشه لبش کمی تکان خورد.
جونگکوک سریع گفت:
— «دیدی؟ داشتی میخندیدی.»
سوآ فوری اخم کرد.
— «نه.»
— «آره.»
سوآ دوباره خواست راه بیفتد.
جونگکوک این بار کنار او راه افتاد.
— «قهر تموم شد؟»
— «نه.»
— «نیمه؟»
— «نه.»
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد آهسته گفت:
— «پس باید بیشتر نازت رو بکشم.»
سوآ چیزی نگفت.
اما این بار…
دیگه دستش را از دست جونگکوک نکشید.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
43 لایک
24 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
***
نت ضعیفه مجبور شدم با عکس آپلود کنم ببخشید...
- ۶.۱k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط