for last time
همه جا دنبالت میگشتم ا.ت...
دستی در موهای صافش کشید و سعی کرد با وجود تنش خونسردیش رو حفظ کنه....
قدم هاشو اروم به سمتش هدایت کرد، عطر ادکلنش فضا رو پر کرد...مثل قبل....
=باید باهات حرف بزنم، همین الان. با من بیا ا.ت
درحالی که اشک توی چشم های مشکی دخترک جمع شده بود، بغضش رو قورت داد و لب زد
_من با تو جایی نمیام..
پسرک اهی کشید و ادامه داد:
=ا.ت...میدونم از اتفاقی که افتاد ناراحتی ولی..میخوام باهات حرف بزنم...
دخترک دستش را به سمت چشمش هدایت کرد و قطره ی اشکی که از چشمش شروع به ریختن کرده بود رو پاک کرد
_من با تو حرفی ندارم
پسرک نفس عمیقی کشید و با صدایی که حالا کمی گرفته بود ادامه داد..
=میدونم که بهت اسیب زدم، اما نمیتونم از فکر کردن به این که چطور بهت خیانت کردم دست بردارم....ا.ت....
اشک های دخترک حالا مثل مروارید شروع به ریختن کرد و گونه هایش را کامل خیس کرد و لب زد
_بعد از یه سال؟
خنده ای عصبی کرد و ادامه داد
_خنده داره، هوانگ، بعد از یه سال اومدی همه چی رو جبران کنی..مسخره هست
نگاهش رو به تو داد و با استرس لب زد
=مسخره نیست ا.ت! جدی میگم، همیشه سعی کردم زمان مناسبی پیدا کنم تا باهات حرف بزنم...
_همه چی بین ما تموم شده، یک سال پیش تموم شد
=ا.ت من واقعا....
_حالا برو و من رو فراموش کن! هوانگ هیونجین!
با چشمانی سرد لبخند غمگینی زد و ادامه داد
=باشه...فراموش میکنم، فراموش میکنم که پوستت زیر انگشت هام چه حسی داشت...فراموش میکنم که چطور بهم نگاه میکردی وقتی فکر میکردی من نگاهت نمیکنم، همه چیز درمورد تو و چیز هایی که داشتیم رو فراموش میکنم
پسرک رویش را برگرداند و قدم های غمگین و سردش رو به سمت در خروجی کلاس برداشت و دخترک رو با هزاران غم تنها گذاشت!...
•end•
#سناریو
#فیک
#هیونجین
#استری_کیدز
#دو_پارتی
#فیکشن
دستی در موهای صافش کشید و سعی کرد با وجود تنش خونسردیش رو حفظ کنه....
قدم هاشو اروم به سمتش هدایت کرد، عطر ادکلنش فضا رو پر کرد...مثل قبل....
=باید باهات حرف بزنم، همین الان. با من بیا ا.ت
درحالی که اشک توی چشم های مشکی دخترک جمع شده بود، بغضش رو قورت داد و لب زد
_من با تو جایی نمیام..
پسرک اهی کشید و ادامه داد:
=ا.ت...میدونم از اتفاقی که افتاد ناراحتی ولی..میخوام باهات حرف بزنم...
دخترک دستش را به سمت چشمش هدایت کرد و قطره ی اشکی که از چشمش شروع به ریختن کرده بود رو پاک کرد
_من با تو حرفی ندارم
پسرک نفس عمیقی کشید و با صدایی که حالا کمی گرفته بود ادامه داد..
=میدونم که بهت اسیب زدم، اما نمیتونم از فکر کردن به این که چطور بهت خیانت کردم دست بردارم....ا.ت....
اشک های دخترک حالا مثل مروارید شروع به ریختن کرد و گونه هایش را کامل خیس کرد و لب زد
_بعد از یه سال؟
خنده ای عصبی کرد و ادامه داد
_خنده داره، هوانگ، بعد از یه سال اومدی همه چی رو جبران کنی..مسخره هست
نگاهش رو به تو داد و با استرس لب زد
=مسخره نیست ا.ت! جدی میگم، همیشه سعی کردم زمان مناسبی پیدا کنم تا باهات حرف بزنم...
_همه چی بین ما تموم شده، یک سال پیش تموم شد
=ا.ت من واقعا....
_حالا برو و من رو فراموش کن! هوانگ هیونجین!
با چشمانی سرد لبخند غمگینی زد و ادامه داد
=باشه...فراموش میکنم، فراموش میکنم که پوستت زیر انگشت هام چه حسی داشت...فراموش میکنم که چطور بهم نگاه میکردی وقتی فکر میکردی من نگاهت نمیکنم، همه چیز درمورد تو و چیز هایی که داشتیم رو فراموش میکنم
پسرک رویش را برگرداند و قدم های غمگین و سردش رو به سمت در خروجی کلاس برداشت و دخترک رو با هزاران غم تنها گذاشت!...
•end•
#سناریو
#فیک
#هیونجین
#استری_کیدز
#دو_پارتی
#فیکشن
- ۱۳.۴k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط