در خودم گم شده ام، دست و دلم نیست به کار
در خودم گم شده ام، دست و دلم نیست به کار
تو نباشی، من و دست و دل و کارم به چه کار؟
مثل من، لک زده لب های تو را فنجانم
دست برداشته انگیزه و شور از جانم
همه دلواپس حالم شده و... بی خواب اند
در خودم گم شده ام، در تو مرا می یابند
تو همانی که همه عمر مرا «غم» بودی
هر زمان خواستمَت، از بغلم کم بودی
نیستی، حالم خوش نیست، دلم غمگین است
صد و یک سال دگر هم بروَد، باز اینست
گُل نیلوفر دنیای منِ مُردابی،
دور از این برکه ی دیوانه کجا می خوابی؟
تا نشستم کمی از حال خودم بنویسم
دیدم از اشک و عرق، تا سر و پا را خیسم...
تو نباشی، من و دست و دل و کارم به چه کار؟
مثل من، لک زده لب های تو را فنجانم
دست برداشته انگیزه و شور از جانم
همه دلواپس حالم شده و... بی خواب اند
در خودم گم شده ام، در تو مرا می یابند
تو همانی که همه عمر مرا «غم» بودی
هر زمان خواستمَت، از بغلم کم بودی
نیستی، حالم خوش نیست، دلم غمگین است
صد و یک سال دگر هم بروَد، باز اینست
گُل نیلوفر دنیای منِ مُردابی،
دور از این برکه ی دیوانه کجا می خوابی؟
تا نشستم کمی از حال خودم بنویسم
دیدم از اشک و عرق، تا سر و پا را خیسم...
- ۱.۸k
- ۲۵ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط