سناریو درخواستی²
سناریو درخواستی²
از اعضاس،وقتی ا.ت مست کرده،یادشه وه دوست پسر داره و دوست پسرش کیه و چجوریه،ولی نمیتونه تشخیص بده این فردی که جلوشه همون دوستپسرشه و 'اقاهه'صداش میکنه،اعضا هم دارن از زیر زبونش حرف میکشن حالا که ا.ت هوشیار نیست(نسبت دوست دختر دوست پسر)
هوسوک
"جدی منو نمیشناسی؟"
"نه!"
"ما...خیلی نزدیکیم ا.ت.من دوست پسرتم یادته؟"
"هوپی دوست پسر منه"
"پس من کیام خورشید؟منو یادت نیست؟"
"نه یادم...نمیاد.میشه بهم یکم آب بدی آقاهه؟"
سریع برات یه لیوان آب ریخت.لیوان رو گرفتی ولی دستت اون قدری تعادل نداشت که نگهش داره پس لیوان چپه شد رو هودیت که رو لباس مهمونیت پوشیده بودی.سرمایی بودی پس هوپی فوری هودی رو از تنت در آورد.نگاهش کردی
"بهم...بهم دست نزن خب؟حق نداری...لباسامو دربیاری"
لبخند زد"راستش دارم.هرچند الان قصدم نبود"
"چی میگی تو!بذار هوپی برسه!نشونت میدم دنیا دست کیه!"
"دنیا دست توعه خورشید.یکم استراحت کن.من تو پذیرایی ام.هرچی خواستی صدام کن"
"در اتاقمو قفل میکنم"
"باشه"
"هوپی که اومد میگم بزنتت"
"باشه"
"پس شببخیر آقاهه"
"شب بخیر شاینی"
☆
جیمین
"یه بار دیگه میگی اسم دوست پسرت چی بود؟"
"اسمش پارک جیمینه.خیلیم خوشگل و جذابه.اصلا شبیه تو نچسب نیست"
لبخند زد"من نچسبم؟"
"خیلی"
"پس حتما جیمینو خیلی دوست داری"
"عاشقشم...بیشتر از هرچیزی تو دنیا عاشقشم!"
"اون چی؟"
"اونم عاشقمه.مراقبمه بهم اهمیت میده میخندونتم."
"خوبه که میدونی توییتی...خوبه که فهمیدی چقدر عاشقتم"
"تو هم عاشقمی؟یعنی مثل جیمین؟"
"آره...تقریبا مثل اون"
"پس کلاهت پس معرکهس.جیمین خیلی دعواییه.ببینتت میکشتت.فرار کن.بهش نمیگم که از کدوم ور در رفتی"
خندید"خانومی میکنی در حقم واقعاً!"
"آره.میدونم.حالا دیگه گمشو"
"آخ جوجه...چرا تو هر حالتی ناز میشی؟چرا انقد شیرینی؟!"
"خدا بیامرزتت آقاهه.داری قبر خودتو میکنی"
"کاش بشه هرروز برای تو بمیرم و باز به دنیا بیام تا از اول عاشقت بشم"
☆
تهیونگ
لیوان رو از دستت میگیره"برای امشب کافیه عزیزم"
"به تو چه؟دلم میخواد انقد بخورم که بمیرم!دوست پسرم میگه وقتی مستم بانمکم"
"تو همیشه بانمکی پس دیگه بسه.صبح سردرد میگیری"
"مثل تهیونگ حرف میزنی...دوست پسرمو میگم.اونم مثل تو همش بدفاز بازی درمیاره!"
"دیگه چی؟"
"اونو خیلی دوست دارم ولی از تو خوشم نمیاد...اون...چشمای درشت و موهای نرم ابریشمی داره.قدبلند و خوشتیپه با انگشتای کشیده و امن...چقد دلم تنگ شده براش"
بغض کردی"تو میدونی تهیونگ کجاس آقاهه؟"
"میتونم ببرمت پیشش"
"باشه...تو که دزد نیستی ها؟"
"نه...نه من منیجرشم.میبرمت خونه"
"باشه...باشه باهات میام"
براید استایل بغلت کرد"آخرش دقم میدی فندق!"
"تهیونگ اینجایی؟"
"همینجا بودم عزیزدلم."
"الکی نگو...الان اومدی.قبلش منیجرت اینجا بود"
"از کجا فهمیدی منم؟"
"فقط تهیونگ...بهم میگه فندق"
☆
جونگکوک
"ا.ت؟"
"ها؟!"
"چرا جاروبرقی رو بغل کردی و داری گریه میکنی؟"
"اون خیلی تنهاس...میگه ده ساله که داره همه آشغالهای صاحبشو میخوره ولی اون تا حالا یه بارم ازش تشکر نکرده...تو صاحبشی آقاهه؟"
خندید"فکر کنم...اون یه جاروبرقیِ آزاده...برده نیست که صاحب داشته باشه"
"ازش عذرخواهی کن و بگو که چقدر خوشحالی که اونو داری"
"ببخشید جاروبرقی...خیلی خوبه که تورو دارم."
"آفرین.کوک کجاس؟همین جاها بود ها!"
باز خندید"نمیدونم شاید رفته"
"چرا هی میخندی آقاهه؟دیوونه شدی؟"
"دیوونه بودم.از وقتی که دیدمت."
"داری باهام لاس میزنی؟"
"یکم"
"نزن.دوست ندارم"
"چرا؟"
"چون میخوام برگردم پیش کوک و تو معذبم میکنی"
"مگه چیکار میکنم؟"
"شبیه اون حرف میزنی...شبیه کوک"
"کوک چطوری حرف میزنه؟"
"قشنگ...بامزه،دوست داشتنی...اون همیشه لبخند به لبم میاره..حتی اگه حالم خیلی بد باشه"
"پس خیلی دوسش داری"
"معلومه!"
"اون خیلی دوست داره.باور کن.خیلی خیلی بیشتر دوست داره"
"خودش بهت گفت؟"
"آره بانی.خودش بهم گفت"
"باشه..."
سرتو به لبه مبل کنارت تکیه دادی و تو چند ثانیه خواب برد.کوک بلندت کرد گذاشتت رو تخت و پتو رو کشید روت.یه ثانیه نگات کرد لبخند ذوق زده و دندون نماش همونجوری بود که عاشقش بودی.روی زمین کنار تخت نشست و تا صبح دست از نگاه کردن و ذوق کردن واست نکشید
از اعضاس،وقتی ا.ت مست کرده،یادشه وه دوست پسر داره و دوست پسرش کیه و چجوریه،ولی نمیتونه تشخیص بده این فردی که جلوشه همون دوستپسرشه و 'اقاهه'صداش میکنه،اعضا هم دارن از زیر زبونش حرف میکشن حالا که ا.ت هوشیار نیست(نسبت دوست دختر دوست پسر)
هوسوک
"جدی منو نمیشناسی؟"
"نه!"
"ما...خیلی نزدیکیم ا.ت.من دوست پسرتم یادته؟"
"هوپی دوست پسر منه"
"پس من کیام خورشید؟منو یادت نیست؟"
"نه یادم...نمیاد.میشه بهم یکم آب بدی آقاهه؟"
سریع برات یه لیوان آب ریخت.لیوان رو گرفتی ولی دستت اون قدری تعادل نداشت که نگهش داره پس لیوان چپه شد رو هودیت که رو لباس مهمونیت پوشیده بودی.سرمایی بودی پس هوپی فوری هودی رو از تنت در آورد.نگاهش کردی
"بهم...بهم دست نزن خب؟حق نداری...لباسامو دربیاری"
لبخند زد"راستش دارم.هرچند الان قصدم نبود"
"چی میگی تو!بذار هوپی برسه!نشونت میدم دنیا دست کیه!"
"دنیا دست توعه خورشید.یکم استراحت کن.من تو پذیرایی ام.هرچی خواستی صدام کن"
"در اتاقمو قفل میکنم"
"باشه"
"هوپی که اومد میگم بزنتت"
"باشه"
"پس شببخیر آقاهه"
"شب بخیر شاینی"
☆
جیمین
"یه بار دیگه میگی اسم دوست پسرت چی بود؟"
"اسمش پارک جیمینه.خیلیم خوشگل و جذابه.اصلا شبیه تو نچسب نیست"
لبخند زد"من نچسبم؟"
"خیلی"
"پس حتما جیمینو خیلی دوست داری"
"عاشقشم...بیشتر از هرچیزی تو دنیا عاشقشم!"
"اون چی؟"
"اونم عاشقمه.مراقبمه بهم اهمیت میده میخندونتم."
"خوبه که میدونی توییتی...خوبه که فهمیدی چقدر عاشقتم"
"تو هم عاشقمی؟یعنی مثل جیمین؟"
"آره...تقریبا مثل اون"
"پس کلاهت پس معرکهس.جیمین خیلی دعواییه.ببینتت میکشتت.فرار کن.بهش نمیگم که از کدوم ور در رفتی"
خندید"خانومی میکنی در حقم واقعاً!"
"آره.میدونم.حالا دیگه گمشو"
"آخ جوجه...چرا تو هر حالتی ناز میشی؟چرا انقد شیرینی؟!"
"خدا بیامرزتت آقاهه.داری قبر خودتو میکنی"
"کاش بشه هرروز برای تو بمیرم و باز به دنیا بیام تا از اول عاشقت بشم"
☆
تهیونگ
لیوان رو از دستت میگیره"برای امشب کافیه عزیزم"
"به تو چه؟دلم میخواد انقد بخورم که بمیرم!دوست پسرم میگه وقتی مستم بانمکم"
"تو همیشه بانمکی پس دیگه بسه.صبح سردرد میگیری"
"مثل تهیونگ حرف میزنی...دوست پسرمو میگم.اونم مثل تو همش بدفاز بازی درمیاره!"
"دیگه چی؟"
"اونو خیلی دوست دارم ولی از تو خوشم نمیاد...اون...چشمای درشت و موهای نرم ابریشمی داره.قدبلند و خوشتیپه با انگشتای کشیده و امن...چقد دلم تنگ شده براش"
بغض کردی"تو میدونی تهیونگ کجاس آقاهه؟"
"میتونم ببرمت پیشش"
"باشه...تو که دزد نیستی ها؟"
"نه...نه من منیجرشم.میبرمت خونه"
"باشه...باشه باهات میام"
براید استایل بغلت کرد"آخرش دقم میدی فندق!"
"تهیونگ اینجایی؟"
"همینجا بودم عزیزدلم."
"الکی نگو...الان اومدی.قبلش منیجرت اینجا بود"
"از کجا فهمیدی منم؟"
"فقط تهیونگ...بهم میگه فندق"
☆
جونگکوک
"ا.ت؟"
"ها؟!"
"چرا جاروبرقی رو بغل کردی و داری گریه میکنی؟"
"اون خیلی تنهاس...میگه ده ساله که داره همه آشغالهای صاحبشو میخوره ولی اون تا حالا یه بارم ازش تشکر نکرده...تو صاحبشی آقاهه؟"
خندید"فکر کنم...اون یه جاروبرقیِ آزاده...برده نیست که صاحب داشته باشه"
"ازش عذرخواهی کن و بگو که چقدر خوشحالی که اونو داری"
"ببخشید جاروبرقی...خیلی خوبه که تورو دارم."
"آفرین.کوک کجاس؟همین جاها بود ها!"
باز خندید"نمیدونم شاید رفته"
"چرا هی میخندی آقاهه؟دیوونه شدی؟"
"دیوونه بودم.از وقتی که دیدمت."
"داری باهام لاس میزنی؟"
"یکم"
"نزن.دوست ندارم"
"چرا؟"
"چون میخوام برگردم پیش کوک و تو معذبم میکنی"
"مگه چیکار میکنم؟"
"شبیه اون حرف میزنی...شبیه کوک"
"کوک چطوری حرف میزنه؟"
"قشنگ...بامزه،دوست داشتنی...اون همیشه لبخند به لبم میاره..حتی اگه حالم خیلی بد باشه"
"پس خیلی دوسش داری"
"معلومه!"
"اون خیلی دوست داره.باور کن.خیلی خیلی بیشتر دوست داره"
"خودش بهت گفت؟"
"آره بانی.خودش بهم گفت"
"باشه..."
سرتو به لبه مبل کنارت تکیه دادی و تو چند ثانیه خواب برد.کوک بلندت کرد گذاشتت رو تخت و پتو رو کشید روت.یه ثانیه نگات کرد لبخند ذوق زده و دندون نماش همونجوری بود که عاشقش بودی.روی زمین کنار تخت نشست و تا صبح دست از نگاه کردن و ذوق کردن واست نکشید
- ۱۹۸
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط