{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

pt 4

pt 4
دستش به زنگ نمیرسید برای همین مشتای کوچیکشو به در کوبید
یونگی که تو حیاط بود و با جوجه ها بازی میکرد بلند شد چون خوب میدونست کی پشت دره سریع به طرف در دوید و بازش کرد
جیمین نقاشی رو جلو صورت یونگی گرفت و گفت:«اینو برای تو کشیدم »
یونگی لبخندی زد و نقاشی رو از دست جیمین گرفت و بهش نگاه کرد و گفت:«خیلی خوشگله»

--

این دفعه یونگی رفته بود خونه جیمین اینا
یونگی تو حیاط کنار درخت جوون ایستاده بود جیمین با کت مشکی پدرش و چند وسیله دیگه که دستش بود از خونه خارج شد و با ذوق وسیله هارو جلو یونگی رو زمین انداخت
کت مشکی رو رو به روی یونگی کرد و گفت:«چطوره؟!»
یونگی درحالی که کت بزرگ رو تو تنش مرتب میکرد گفت:«اینا برای چیه؟»
جیمین با ذوق روبه رو یونگی ایستاد و گفت:«برای مراسم ازدواجمون»
[یونگی]: چی!
جیمین تور رو از روی زمین برداشت و روی سرش انداخت و گفت:«تو دامادی و من عروس داماد»
چون مامان جیمین آرایشگر بود از این تورا زیاد که جیمین بیشتریاشو خراب میکرد!

لایک کامنت یادتون نره 🌚🎀
بازنشر کنید دیده شه
دیدگاه ها (۱)

pt 3یونگی با چشم هایی که کم کم داشت پر اشک میشد، دامن مامان ...

تولد بانی کوچولومون مبارک باشههههههههه 😭😭😭🎀🤏🏻چطوری باور کنم ...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟣𝟫 زنگ خونه رو فشار داد، در باز نشد،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط