BTS, Roman
#زندگی_من
#ادامه_پارت_چهل_و_سوم
خودم لبه ی پله اول نشستم و یکی یکی پله ها رو نشسته رد گردم.
اخه طور دیگه ای نمیتونستم و اینطوری دردش خیلی کم تر بود.
به پایین که رسیدم، نمیتونستم چوب و بردارم، اخه ۲ متر ازم اونطرف تر بود. برای همین کَف خونه دراز کشیدم تا بتونم با سینه خیز کردن بهش برسم.
(ویو تهیونگ زمان حال)
به سونا گفتم میرم سر کار، اما بعد از اینکه سونا رو رسوندم برگشتم خونه تا حالی از یوشی بگیرم.
قطعا صبح که سونا یوشی رو برد اتاق یک متلکی بهش گفته، پس الان بهترین موقع برای دلداری دادنش بود.
[اما چطوری!؟ من اصلا بلد نبودم دخترا رو جذب کنم! از پسرا هم که بپرسم دوباره سرکوفتم میکنن! خودم ی کاریش میکنم.]
به خونه رسیدم. حس کردم صدای درب اتاق یوشی اومده، برای همین به سرعت رفتم پشت پله ها که وقتی میادمن و نبینه. میخواستم ببینم چیکار میخواد بکنه.
یهو دیدم چوب پرده رو از پله ها انداخت، صدای خیلی بدی ایجاد کرد اما هیچ عکسالعملی نشون ندادم.
بعد چند لحظه، یوشی رو دیدم که یکی یکی پله ها رو با نشستن داره تموم میکنه. صحنه خیلی خیلی دلخراشی بود. نمیتونستم تحملش کنم، خیلی وحشتناک بود، اما بازم صبر کردم.
اینقدر صبر کردم تا به زمین رسید و دراز کشید تا بتونه چوب شو برداره. اینجا دیگه تحمل نکردم و رفتم سمتش.
(ویو یوشی، زمان حال)
حس کردم کسی بالای سرم[کی اینجایه!؟]
با استرس برگشتم که نکنه دوباره کسی وارد خونه شده باشه!
(متعجب)من- اقا!
تهیونگ بالای سرم ایستاده بود.
همینکه با چهرش مواجه شدم، بلند شدم و نشستم.
روبه روم زانو زد و صورتم و با دستاش گرفتم.
با انگشتای شستش آروم و با لطافت گونه هام و نوازش میکرد که یهو چشاش و بست و آروم لبهاش و روی لبهام گذاشت.
[خب ای یعنی چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟!!!!!! دارم منفجی میشم از اینهمه چاللللللش!]
چشام گرد شده بود، نه میتونستم عقب بکشم، نه میتونستم همراهی کنم. فقط خیر بودم.
به چشمایی خیره بودم که با ذوق و شوق بسته شده بودن.
این چه حسی میتونستن باشه که من داشتم!؟ حس محبت یا عشق؟ این عشق، عشق دوست دختر دوست پسر بود یا عشق از روی مهربونی؟!
این چه حسی بود که زمان لمس کردن لبهاش با لبهام داشتم![ قلب پر درد من، عاق شدی!؟ هه! سخته که بگم اونم عاصق تویه.. :( ]
هیچ چیز برام روشن نبود. نه بغل کردن و لمس کردنبدن سونا، نه بوسیدن لبهای من... تنها چیزی که میدونستم این بود که دارم توی این خونه تباه میشم. باید از اینجا برم، نمیخوام بیشتر از این اینجا بمونم.
______________________________
من امشب یک پارت گذاشتم. دیگه مدرسه ها باز شدن و باید قبول کنین که ترم ۲ هست ولی کلیی کار رو سرمون ریخته.😢
ولی برای شما هم خوبه که بیشتر بچسبین به درس و مشق🤭😚
#ادامه_پارت_چهل_و_سوم
خودم لبه ی پله اول نشستم و یکی یکی پله ها رو نشسته رد گردم.
اخه طور دیگه ای نمیتونستم و اینطوری دردش خیلی کم تر بود.
به پایین که رسیدم، نمیتونستم چوب و بردارم، اخه ۲ متر ازم اونطرف تر بود. برای همین کَف خونه دراز کشیدم تا بتونم با سینه خیز کردن بهش برسم.
(ویو تهیونگ زمان حال)
به سونا گفتم میرم سر کار، اما بعد از اینکه سونا رو رسوندم برگشتم خونه تا حالی از یوشی بگیرم.
قطعا صبح که سونا یوشی رو برد اتاق یک متلکی بهش گفته، پس الان بهترین موقع برای دلداری دادنش بود.
[اما چطوری!؟ من اصلا بلد نبودم دخترا رو جذب کنم! از پسرا هم که بپرسم دوباره سرکوفتم میکنن! خودم ی کاریش میکنم.]
به خونه رسیدم. حس کردم صدای درب اتاق یوشی اومده، برای همین به سرعت رفتم پشت پله ها که وقتی میادمن و نبینه. میخواستم ببینم چیکار میخواد بکنه.
یهو دیدم چوب پرده رو از پله ها انداخت، صدای خیلی بدی ایجاد کرد اما هیچ عکسالعملی نشون ندادم.
بعد چند لحظه، یوشی رو دیدم که یکی یکی پله ها رو با نشستن داره تموم میکنه. صحنه خیلی خیلی دلخراشی بود. نمیتونستم تحملش کنم، خیلی وحشتناک بود، اما بازم صبر کردم.
اینقدر صبر کردم تا به زمین رسید و دراز کشید تا بتونه چوب شو برداره. اینجا دیگه تحمل نکردم و رفتم سمتش.
(ویو یوشی، زمان حال)
حس کردم کسی بالای سرم[کی اینجایه!؟]
با استرس برگشتم که نکنه دوباره کسی وارد خونه شده باشه!
(متعجب)من- اقا!
تهیونگ بالای سرم ایستاده بود.
همینکه با چهرش مواجه شدم، بلند شدم و نشستم.
روبه روم زانو زد و صورتم و با دستاش گرفتم.
با انگشتای شستش آروم و با لطافت گونه هام و نوازش میکرد که یهو چشاش و بست و آروم لبهاش و روی لبهام گذاشت.
[خب ای یعنی چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟!!!!!! دارم منفجی میشم از اینهمه چاللللللش!]
چشام گرد شده بود، نه میتونستم عقب بکشم، نه میتونستم همراهی کنم. فقط خیر بودم.
به چشمایی خیره بودم که با ذوق و شوق بسته شده بودن.
این چه حسی میتونستن باشه که من داشتم!؟ حس محبت یا عشق؟ این عشق، عشق دوست دختر دوست پسر بود یا عشق از روی مهربونی؟!
این چه حسی بود که زمان لمس کردن لبهاش با لبهام داشتم![ قلب پر درد من، عاق شدی!؟ هه! سخته که بگم اونم عاصق تویه.. :( ]
هیچ چیز برام روشن نبود. نه بغل کردن و لمس کردنبدن سونا، نه بوسیدن لبهای من... تنها چیزی که میدونستم این بود که دارم توی این خونه تباه میشم. باید از اینجا برم، نمیخوام بیشتر از این اینجا بمونم.
______________________________
من امشب یک پارت گذاشتم. دیگه مدرسه ها باز شدن و باید قبول کنین که ترم ۲ هست ولی کلیی کار رو سرمون ریخته.😢
ولی برای شما هم خوبه که بیشتر بچسبین به درس و مشق🤭😚
- ۱.۸k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط