{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تک_پارتی

تک_پارتی
حقیقت_دلنشین

(ویو ات)

سالم و درود به عقشای من!!
من اتم 17سالمه و اینکه خوشگل باهوش هستم...بزارین دیگه زر نزنم.
خب من الان دارم سال دوممو تموم میکنم و امتحانات اخر ماهه درسته باهوشم ولی درس بلد نیستم.
خب دیگه بسه الان زنگ میخوره..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نفس عمیق بکش ات تو میتونی فایتینگ..
خب صبر کن بزار ببینم این سوالا چیه؟
حالا اونقدرا هم خرفت نیستم بیشتریاشون بلدم... یسسس

(ویو چند دقیقه بعد/تموم شدن امتحان)

﴿لینا: بهترین دوست ات﴾

{علامت ات: + }


لینا: واییی ات سوالا خیلی سخت بود چطوری اینقدر زود جواب دادی؟؟؟


+هی مارو دست کم گرفتی هااا


لینا: یاااا ایش نمیشد تقلب میرسوندی؟؟


+نه نمیشد مگه ندیدی مراقب مین چطوری بهم خیره شده بود اه

لینا: راست میگی بیخیال شهریور


+خاک تو سرت


لینا: ات ات بچها چرا اونجا جمع شدن؟؟


+بیا بریم ببینیم چیشده؟


لینا: اوک


قدم هامونو بلند برمیداشتیم و از بین بچها رد شدین به جلو که رسیدیم اقای جئونو دیدیم که یک دسته گل به دستشه؟؟!
پشمام میخاد به کی اعتراف کنه؟؟ عرررر


لینا: ات ات اقای جئونو نگاه چه دست گل خوشگلی بنظرت برای کیه؟؟


+ایششش من چه میدونم


لینا: کاش برای من باشه🫣


+توهم دلت به این خوشه اقای جئون بیاد بگیرتت😒


(ویو یونگی)

{علامت یونگی: _ }

من مین یونگیم 28سالمه و فوق العاده توی مدرسه مشهورم....البته بایدم باشم چون من تنها نوه خاندان مین هستم...
و الان از یکی از دخترای مدرسه خوشم میاد... ولش بزار بریم ببینیم امروز چی میشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از دفتر اومدم بیرون و رفتم پیش جونگکوک.

_کوک دسته گل گرفتی؟


جونگکوک: اره گرفتم


_خوبه بعدا بیارش پیش من


برگشم دفتر و حلقه رو از جیبم در اوردم.نگاهی بهش انداختم یعنی خوشش میاد؟
امیدوارم همینطور باشه...
حلقه رو توی جیبم گذاشتم و سمت کلاس رفتم امروز من باید مراقب کلاس باشم.
همون کلاسی که ات توش بود...
....
کل زنگو نمیتونستم نگاهش نکنم، اخه این دختر چطوری دل منو برده...

(ویو چند دقیقه بعد)

امتحان تموم شد و از کلاس اومدم بیرون.
جونگکوکو دیدم که بایه دسته گل داره میاد سمتم ولی شانس کی//ری من یکی از دخترا دیدش و جیغ کشید.
داشتم نگاهش میکردم که دیدم اتم رفت کنارش اییی تف توش...
جونگکوک با هزار بدبختی خودشو بهم رسوند.

جونگکوک: تو دردسر افتادی🤣


_ایشش خفه شو


جونگکوک: باش بابا


هعی... دنبال یه موقعیت خوب بودم. ولی نمیدونستم کی اینکارو کنم...؟!


جونگکوک: یونگی این زنگ کلاس توعه نمیخای کاریش کنی؟


_اره... نمیدونم کوک استرس دارم


جونگکوک: نداشته باش حتما جوابش مثبته


_خداکنه

به سمت کلاس راهی شدم. خیلی دست پاچه بودم که جوابش بهم چی میشه!؟
بیخیالش یونگی تو میتونی...

کل زنگ کلاس بیشتر نگاهم روش بود. تا اینکه کلاس تموم شد...
همه بچها رفتن بیرون و فقط منو ات اونجا مونده بودیم.
پس تصمیم نهایی رو گرفتم و رفتم سمتش


.
دیدگاه ها (۰)

{ادامه تک پارتی} _ات؟ +بله؟ _هوفف.. ولش کن+باش...(لبخند) کتا...

سکوت پیست Part:⁷با سرعت داشتم میروند که چشمم به آینه بغل ماش...

فالو شه💜 @bangtan-forever

سکوت پیستPart:⁶این دو روز مثل ابرو باد گذشتو و امروز روز مسا...

☆راند اخر ☆part 26ات: لینا تو دوست پسر نداری؟ لینا: عشقم همه...

مافیای من Prt 1ویو ات * عاااممم (خمیازه)، صبح با الارم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط