پارت ۸
پارت ۸
ویو یونگی:
خیلی تو فکر بودم آخه چرا؟مشکل آقای شین با مامان و بابای بیچاره من چی بود؟
اونا که بهش بدی نکرده بودن خیلی ذهنم درگیر بود از ی طرف مونده بودم کجا برم که آقای شین نتونه پیدامون کنه برای همین زنگ زدم به جیمین
جیمین:سلام
یونگی:سلام خواب که نبودی؟
جیمین:نه داشتم فیلم میدیدم
حالا چیشده؟
یونگی:جیمین این سوک بهم زنگ زد گفت بابام مامان و بابات رو کشته بعدم گفت می خواد بکشتت فرار کن
جیمین:عجب نامردیه با تو دیگه چیکار داره؟مطمئنی این سوک داره راستش رو بهت میگه؟
یونگی:این سوک گفت فکر میکنه من همه چی رو بهت گفتم برای همین می خواد بکشتت
حالا من کجا برم که پیدام نکنه؟
جیمین:برو جینجو تو که اونجا خونه داری
یونگی:اره ولی شرکت چی؟
جیمین:نگران شرکت نباش من بعدظهرا میرم شرکت خوبه؟
یونگی:ممنون
جیمین:خواهش میکنم
یونگی:خب دیگه من برم رسیدم جینجو بهت زنگ میزنم خدافظ
جیمین:مواظب خودت باش خدافظ
رفتم ی دوش گرفتم موهامو خشک کردم و لباس پوشیدم ی ساک برداشتم وسایلم رو گذاشتم توش رفتم بیرون در قفل کردم سوار ماشین که برم دنبال این سوک
ویو این سوک:
ساعت ۶ یونگی بهم پیام داد که بیام پاین منم وسایلم رو برداشتم و آروم رفتم بیرون یونگی دم در بود سوار ماشین شدم و رفتیم
ویو سام شیک:
مست کرده بودم رفته بودم بیرون یکم موتور سواری کنم که این سوک رو دیدم فکر کردم میخواد بره سر کار ولی چرا ساک دستشه رفتم سمتش که اگه جایی میره برسونمش اما اون سوار ی ماشین شد رانندش مرده فکر کنم یونگیه این بهترین وقته که یونگی رو بکشم برای همین دنبالشون رفتم
این سوک:حالا می خوای کجا بریم؟
یونگی:میریم جینجو من اونجا خونه دارم
این سوک:باشه ولی تا کی؟شرکتت چی؟مامان من چی که نگرانم میشه؟
یونگی:یکم که بمونیم همه چی اروم میشه و برمیگردیم دو ساعت دیگه هم زنگ بزن به مامانت و بهش بگو اومدی جینجو که نگرانت نشه
این سوک:بابام میفهمه میترسم بهش بگم
یونگی:باشه ولی مامانت گناه داره میدونی چقدر ترسناکه از بچت خبری نداشته باشه و ندونی کجاست؟
این سوک:راست میگی بهش میگم
یونگی:من خیلی گشنمه میرم از این فروشگاه یکم خوراکی بخرم بخوریم
این سوک:باشه
(یونگی اومد)
یونگی:دیدی اون پشت تصادف شده؟
این سوک:نه
یونگی:نگاه کن جلوتر فروشگاه میبینی همه جمع شدن؟
مثل اینکه یکی افتاده تو دره
این سوک:میشه بریم ببینیم؟
یونگی:من دوست ندارم ولی تو میخوای بری برو
ویو این سوک:
از ماشین پیاده شدم رفتم ببینم چیشده وقتی رسیدم دیدم کسی که افتاده بود تو دره سام شیکه خیلی ترسیدم یعنی داشته مارو تعقیب میکرده؟ن...نکنه بابامم خبر داره نکنه اونم دنبالمونه سریع رفتم سمت ماشین تا به یونگی بگم
این سوک:یونگی یونگی ا...ای...اینی که افتاده تو دره س...سام شیکه(نفس زنان)
یونگی:سام شیک کیه؟
این سوک:این بود که می خواست تو رو بکشه باباش دوست بابامه خودش که مرد ولی نکنه بابامم میدونسته ما فرار کردیم وگرنه اون از کجا میدونسته منو تو می خوایم بریم جینجو؟
یونگی:اگه بابات میخواست ما رو تعقیب کنه با سام شیک میومد نگران نباش بیا بریم
این سوک:باشه
یونگی:یکم شکلات بخور چند ساعت تو راهیم گشنت میشه
این سوک:ممنون گشنم نیست فقط بزار یکم بخوابم
یونگی:باشه بخوام
۳ ساعت بعد
یونگی:این سوک پاشو رسیدیم
این سوک:رسیدیم؟
یونگی:اره
این سوک:برو منم اومدم
یونگی:من میرم بخوابم ی ساعت دیگه بیدارم کنه
این سوک:باشه فقط میشه ی...یکم پول بهم بدی؟
یونگی:اره بیا رمز کارتم سال تولدمه برو هرچی میخوای بخر
(این سوک میره و بغلش میکنه)
این سوک:ممنونمممم خیلی دوست دارم تو خیلی مهربونی
ویو یونگی:
خیلی تو فکر بودم آخه چرا؟مشکل آقای شین با مامان و بابای بیچاره من چی بود؟
اونا که بهش بدی نکرده بودن خیلی ذهنم درگیر بود از ی طرف مونده بودم کجا برم که آقای شین نتونه پیدامون کنه برای همین زنگ زدم به جیمین
جیمین:سلام
یونگی:سلام خواب که نبودی؟
جیمین:نه داشتم فیلم میدیدم
حالا چیشده؟
یونگی:جیمین این سوک بهم زنگ زد گفت بابام مامان و بابات رو کشته بعدم گفت می خواد بکشتت فرار کن
جیمین:عجب نامردیه با تو دیگه چیکار داره؟مطمئنی این سوک داره راستش رو بهت میگه؟
یونگی:این سوک گفت فکر میکنه من همه چی رو بهت گفتم برای همین می خواد بکشتت
حالا من کجا برم که پیدام نکنه؟
جیمین:برو جینجو تو که اونجا خونه داری
یونگی:اره ولی شرکت چی؟
جیمین:نگران شرکت نباش من بعدظهرا میرم شرکت خوبه؟
یونگی:ممنون
جیمین:خواهش میکنم
یونگی:خب دیگه من برم رسیدم جینجو بهت زنگ میزنم خدافظ
جیمین:مواظب خودت باش خدافظ
رفتم ی دوش گرفتم موهامو خشک کردم و لباس پوشیدم ی ساک برداشتم وسایلم رو گذاشتم توش رفتم بیرون در قفل کردم سوار ماشین که برم دنبال این سوک
ویو این سوک:
ساعت ۶ یونگی بهم پیام داد که بیام پاین منم وسایلم رو برداشتم و آروم رفتم بیرون یونگی دم در بود سوار ماشین شدم و رفتیم
ویو سام شیک:
مست کرده بودم رفته بودم بیرون یکم موتور سواری کنم که این سوک رو دیدم فکر کردم میخواد بره سر کار ولی چرا ساک دستشه رفتم سمتش که اگه جایی میره برسونمش اما اون سوار ی ماشین شد رانندش مرده فکر کنم یونگیه این بهترین وقته که یونگی رو بکشم برای همین دنبالشون رفتم
این سوک:حالا می خوای کجا بریم؟
یونگی:میریم جینجو من اونجا خونه دارم
این سوک:باشه ولی تا کی؟شرکتت چی؟مامان من چی که نگرانم میشه؟
یونگی:یکم که بمونیم همه چی اروم میشه و برمیگردیم دو ساعت دیگه هم زنگ بزن به مامانت و بهش بگو اومدی جینجو که نگرانت نشه
این سوک:بابام میفهمه میترسم بهش بگم
یونگی:باشه ولی مامانت گناه داره میدونی چقدر ترسناکه از بچت خبری نداشته باشه و ندونی کجاست؟
این سوک:راست میگی بهش میگم
یونگی:من خیلی گشنمه میرم از این فروشگاه یکم خوراکی بخرم بخوریم
این سوک:باشه
(یونگی اومد)
یونگی:دیدی اون پشت تصادف شده؟
این سوک:نه
یونگی:نگاه کن جلوتر فروشگاه میبینی همه جمع شدن؟
مثل اینکه یکی افتاده تو دره
این سوک:میشه بریم ببینیم؟
یونگی:من دوست ندارم ولی تو میخوای بری برو
ویو این سوک:
از ماشین پیاده شدم رفتم ببینم چیشده وقتی رسیدم دیدم کسی که افتاده بود تو دره سام شیکه خیلی ترسیدم یعنی داشته مارو تعقیب میکرده؟ن...نکنه بابامم خبر داره نکنه اونم دنبالمونه سریع رفتم سمت ماشین تا به یونگی بگم
این سوک:یونگی یونگی ا...ای...اینی که افتاده تو دره س...سام شیکه(نفس زنان)
یونگی:سام شیک کیه؟
این سوک:این بود که می خواست تو رو بکشه باباش دوست بابامه خودش که مرد ولی نکنه بابامم میدونسته ما فرار کردیم وگرنه اون از کجا میدونسته منو تو می خوایم بریم جینجو؟
یونگی:اگه بابات میخواست ما رو تعقیب کنه با سام شیک میومد نگران نباش بیا بریم
این سوک:باشه
یونگی:یکم شکلات بخور چند ساعت تو راهیم گشنت میشه
این سوک:ممنون گشنم نیست فقط بزار یکم بخوابم
یونگی:باشه بخوام
۳ ساعت بعد
یونگی:این سوک پاشو رسیدیم
این سوک:رسیدیم؟
یونگی:اره
این سوک:برو منم اومدم
یونگی:من میرم بخوابم ی ساعت دیگه بیدارم کنه
این سوک:باشه فقط میشه ی...یکم پول بهم بدی؟
یونگی:اره بیا رمز کارتم سال تولدمه برو هرچی میخوای بخر
(این سوک میره و بغلش میکنه)
این سوک:ممنونمممم خیلی دوست دارم تو خیلی مهربونی
- ۴۴۰
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط