پارت ۷
پارت ۷
ویو این سوک:
با سیلی که بهم زد جا خوردم اشک تو چشمام جمع شد،یعنی دوباره چیشده؟
آقای شین:دختره ی اشغال مگه من نگفتم از یونگی بکش کنار می خوای منو به کشتن بدی عوضی؟(با داد)
این سوک:من با یونگی کاری ندارم بابا
آقای شین:خفه شو دروغ نگو خودم دیدم الان بهت زنگ زد
این سوک:بابا من با اون کاری ندارم
اقای شین:تو با من لج کردی تو میخوای منو به کشتن بدی عوضی میدونم چیکارت کنم گمشو تو اتاقت
این سوک:بابا لطفا
اقای شین:گفتم برو گمشو تو اتاقت من امشب تکلیف تو رو روشن میکنم
ویو این سوک:
لباس پوشیدم موهام رو خشک کردم نشستم گوشه اتاق داشتم کتاب میخوندم که صدای بابام اومدم رفتم بیرون ببینم داره با کی حرف میزنه وایسادم تا به حرفاش گوش کنم
آقای شین:سام شیک من باید یونگی رو بکشم
سام شیک:خب میخوای چیکارش کنم
آقای شین:نمیدونم
سام شیک:فردا زنگ بزن بهش بگو بریم باهم صحبت کنیم ببرش ی جای دور بعدش با من میکشمش میندازمش ی گوشه کسی هم نمیفهمه ما بودیم
ویو این سوک:
حرفای بابام رو که شنیدم خیلی خیلیییی بیشتر ازش بدم اومد تا داشت از سام شیک خدافظی میکرد سریع گوشیم رو برداشتم تا به یونگی زنگ بزنم اما بابام سیم کارتم رو درآورده بود باید صبر میکردم تا مامانم بیاد گوشی اونو بگیرم
ساعت ۳ صبح
ویو این سوک:
ماجرا رو به مامانم گفتم گوشیش رو بهم داد تا به یونگی زنگ بزنم گذاشتم ساعت ۳ صبح که بابام خوابش سنگین شد رفتم رو پشت بوم و زنگ زدم به یونگی خداکنه جواب بده
یونگی:دختر تو خواب نداری میدونی ساعت چنده؟
این سوک:یونگی میخوام ی چیزی بهت بگم(با بغض)
یونگی:چیشده چرا بغض کردی؟
این سوک:یونگی م...من دلم نمی خواست که این حرفو از زبون من بشنوی اما خسته شدم از دروغ اگه میخوای از من و خانوادم کنار بکشی و متنفر شی بهت حق میدم چون ما ظلم بزرگی در حق تو کردیم
یونگی:این سوک چی میگی؟
این سوک:یونگی بابای من خونهی شما رو اتیش زد بابای من قاتل پدر و مادرته
یونگی:چی داری میگی حالت خوبه؟
این سوک:بخدا دارم راست میگم ولی برای این زنگ نزدم کار دیگه ای باهات دارم بابای من میخواد بکشتت چون فکر میکنه من بهت گفتم قاتل مامان و باباته فقط فرار کن بابای من عوضی تر از اون چیزیه که فکر میکنی پیدات میکنه
یونگی:باشه ی ساعت دیگه میام دنبالت
این سوک:من چرا؟؟
یونگی:برای اینکه اگه بابات بفهمه تو بهم گفتی و من فرار کردم زندت نمیزاره
این سوک:باشه
یونگی:خدافظ
این سوک:صبر کن
یونگی تو از من ناراحت نیستی؟
یونگی:من خیلی وقته حساب تو و مامانت رو از بابات جدا کردم،خدافظ
ویو این سوک:
با سیلی که بهم زد جا خوردم اشک تو چشمام جمع شد،یعنی دوباره چیشده؟
آقای شین:دختره ی اشغال مگه من نگفتم از یونگی بکش کنار می خوای منو به کشتن بدی عوضی؟(با داد)
این سوک:من با یونگی کاری ندارم بابا
آقای شین:خفه شو دروغ نگو خودم دیدم الان بهت زنگ زد
این سوک:بابا من با اون کاری ندارم
اقای شین:تو با من لج کردی تو میخوای منو به کشتن بدی عوضی میدونم چیکارت کنم گمشو تو اتاقت
این سوک:بابا لطفا
اقای شین:گفتم برو گمشو تو اتاقت من امشب تکلیف تو رو روشن میکنم
ویو این سوک:
لباس پوشیدم موهام رو خشک کردم نشستم گوشه اتاق داشتم کتاب میخوندم که صدای بابام اومدم رفتم بیرون ببینم داره با کی حرف میزنه وایسادم تا به حرفاش گوش کنم
آقای شین:سام شیک من باید یونگی رو بکشم
سام شیک:خب میخوای چیکارش کنم
آقای شین:نمیدونم
سام شیک:فردا زنگ بزن بهش بگو بریم باهم صحبت کنیم ببرش ی جای دور بعدش با من میکشمش میندازمش ی گوشه کسی هم نمیفهمه ما بودیم
ویو این سوک:
حرفای بابام رو که شنیدم خیلی خیلیییی بیشتر ازش بدم اومد تا داشت از سام شیک خدافظی میکرد سریع گوشیم رو برداشتم تا به یونگی زنگ بزنم اما بابام سیم کارتم رو درآورده بود باید صبر میکردم تا مامانم بیاد گوشی اونو بگیرم
ساعت ۳ صبح
ویو این سوک:
ماجرا رو به مامانم گفتم گوشیش رو بهم داد تا به یونگی زنگ بزنم گذاشتم ساعت ۳ صبح که بابام خوابش سنگین شد رفتم رو پشت بوم و زنگ زدم به یونگی خداکنه جواب بده
یونگی:دختر تو خواب نداری میدونی ساعت چنده؟
این سوک:یونگی میخوام ی چیزی بهت بگم(با بغض)
یونگی:چیشده چرا بغض کردی؟
این سوک:یونگی م...من دلم نمی خواست که این حرفو از زبون من بشنوی اما خسته شدم از دروغ اگه میخوای از من و خانوادم کنار بکشی و متنفر شی بهت حق میدم چون ما ظلم بزرگی در حق تو کردیم
یونگی:این سوک چی میگی؟
این سوک:یونگی بابای من خونهی شما رو اتیش زد بابای من قاتل پدر و مادرته
یونگی:چی داری میگی حالت خوبه؟
این سوک:بخدا دارم راست میگم ولی برای این زنگ نزدم کار دیگه ای باهات دارم بابای من میخواد بکشتت چون فکر میکنه من بهت گفتم قاتل مامان و باباته فقط فرار کن بابای من عوضی تر از اون چیزیه که فکر میکنی پیدات میکنه
یونگی:باشه ی ساعت دیگه میام دنبالت
این سوک:من چرا؟؟
یونگی:برای اینکه اگه بابات بفهمه تو بهم گفتی و من فرار کردم زندت نمیزاره
این سوک:باشه
یونگی:خدافظ
این سوک:صبر کن
یونگی تو از من ناراحت نیستی؟
یونگی:من خیلی وقته حساب تو و مامانت رو از بابات جدا کردم،خدافظ
- ۱۷۴
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط