پارت ۴
پارت ۴
(آرشام )
بعد این که با ترنم حرف زدم گرفتم خوابیدم و ساعت ۳:۴۵ بیدار شدم ، یه دوش ۵ دقیقه ای گرفتم و یه پیرهن
آبی با شلوار لی پوشیدم و ساعت ۴:۰۳ دقیقه در خونه شون بودم ، دو تا بوق زدم که اومد و سوار شد
من : سلام
ترنم : ۳ دقیقه تاخیر ...
من : جواب سلام واجبه ها
ترنم : من به کسی که دیر میاد سلام نمیکنم
من : خب نکن ثوابشو نمیبری
ترنم : حالا شما ثواب ببر
من : اون که بعله
ترنم : به نظرم برو چون ساعت ۴:۰۷ دقیقه شد .
.....................................................................................................................
( متین)
تو ماشین با هلیا نشسته بودیم و تو راه کافه بودیم . نمیدونم چرا هیچ کدوم حرف نمیزدیم انگار از هم خجالت میکشیدیم .
من: کم حرف شدی ، قبلنا زبونت دراز تر بود .؟
هلیا : من کجاش زبونم دراز بوده ؟
من : منظورم اینه که بیشتر حرف میزدی
هلیا .: نمیدونم چرا
من ،: تو ام حس منو داری ؟
هلیا : چه حسی؟
من : امم ،،، خجالت یا مثلا کم رویی
هلیا : اوهوم خوشم میاد این حسه هست
من : میدونی از چیه
هلیا: چی
من: از عشق
یهو دیدم خنده اش مثل بمب منفجر شد ، عه دختره رو نیگا . دارم بهش ابراز احساسات میکنم میزنه تو برجک آدم
من .: به چی میخندی ؟ دارم احساسات بیان میکنما
هلیا : وای ببخشید نمیدونی قیافه ات چه با حال شده بود مث این بچه مظلوما شده بودی
من : خیلی خلی
هلیا ،: آدم به خانوم متشخصی که کنارش نشسته میگه خل ؟
من ،: عاشق همین خل بازی هات شدم دیگه
هلیا: هعی مردم عاشق هم میشن ، معشوقه ما هم عاشق خل بازی هامون
............................................................................................
(رادوین )
بعد این که غر غر های نفس رو تحمل کردم رسیدیم کافه و انگار اولین نفر بودیم چون نه ماشین آرشام بود نه
متین ،
وارد که شدیم پشت یکی از میژ هاش نشستیم و چون بزرک بود حای شش نفر میشد ، نفس داشت
کافه رو دید میزد که هلیا و متین هم اومدن . هلیا رفت کنار نفس و متین اومد کنار من
من ،: مخ خانواده رو زدی ؟
متین : آره تو چی ؟
من : مال من که زده شده بود حالا باید ببینیم آرشام چی کار کرده
ساعت ۴:۱۰_ دقیقه بود که آرشام هم با ترنم رسیدن ، اومد و کنار ما نشست و سفارش دادیم و ۲۰_ دقیقه
بعدش اومد ،از آرشام که پرسیدم اونم گفت مخ بابا شو زده
(آرشام )
بعد این که با ترنم حرف زدم گرفتم خوابیدم و ساعت ۳:۴۵ بیدار شدم ، یه دوش ۵ دقیقه ای گرفتم و یه پیرهن
آبی با شلوار لی پوشیدم و ساعت ۴:۰۳ دقیقه در خونه شون بودم ، دو تا بوق زدم که اومد و سوار شد
من : سلام
ترنم : ۳ دقیقه تاخیر ...
من : جواب سلام واجبه ها
ترنم : من به کسی که دیر میاد سلام نمیکنم
من : خب نکن ثوابشو نمیبری
ترنم : حالا شما ثواب ببر
من : اون که بعله
ترنم : به نظرم برو چون ساعت ۴:۰۷ دقیقه شد .
.....................................................................................................................
( متین)
تو ماشین با هلیا نشسته بودیم و تو راه کافه بودیم . نمیدونم چرا هیچ کدوم حرف نمیزدیم انگار از هم خجالت میکشیدیم .
من: کم حرف شدی ، قبلنا زبونت دراز تر بود .؟
هلیا : من کجاش زبونم دراز بوده ؟
من : منظورم اینه که بیشتر حرف میزدی
هلیا .: نمیدونم چرا
من ،: تو ام حس منو داری ؟
هلیا : چه حسی؟
من : امم ،،، خجالت یا مثلا کم رویی
هلیا : اوهوم خوشم میاد این حسه هست
من : میدونی از چیه
هلیا: چی
من: از عشق
یهو دیدم خنده اش مثل بمب منفجر شد ، عه دختره رو نیگا . دارم بهش ابراز احساسات میکنم میزنه تو برجک آدم
من .: به چی میخندی ؟ دارم احساسات بیان میکنما
هلیا : وای ببخشید نمیدونی قیافه ات چه با حال شده بود مث این بچه مظلوما شده بودی
من : خیلی خلی
هلیا ،: آدم به خانوم متشخصی که کنارش نشسته میگه خل ؟
من ،: عاشق همین خل بازی هات شدم دیگه
هلیا: هعی مردم عاشق هم میشن ، معشوقه ما هم عاشق خل بازی هامون
............................................................................................
(رادوین )
بعد این که غر غر های نفس رو تحمل کردم رسیدیم کافه و انگار اولین نفر بودیم چون نه ماشین آرشام بود نه
متین ،
وارد که شدیم پشت یکی از میژ هاش نشستیم و چون بزرک بود حای شش نفر میشد ، نفس داشت
کافه رو دید میزد که هلیا و متین هم اومدن . هلیا رفت کنار نفس و متین اومد کنار من
من ،: مخ خانواده رو زدی ؟
متین : آره تو چی ؟
من : مال من که زده شده بود حالا باید ببینیم آرشام چی کار کرده
ساعت ۴:۱۰_ دقیقه بود که آرشام هم با ترنم رسیدن ، اومد و کنار ما نشست و سفارش دادیم و ۲۰_ دقیقه
بعدش اومد ،از آرشام که پرسیدم اونم گفت مخ بابا شو زده
- ۴.۱k
- ۱۴ آذر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط