پارت ۱۲
پارت ۱۲
بعد از حدود نیم ساعت رانندگی، ماشین جلوی یه کافهی کوچیک و دنج توقف کرد.
با تعجب به اطراف نگاه کردم.
ـ اینجا؟
تهیونگ کمربندشو باز کرد.
ـ آره. هر وقت بخوام از شلوغی فرار کنم، میام اینجا.
پیاده شدیم.
همین که وارد کافه شدیم، صاحب کافه با لبخند به تهیونگ سلام کرد.
انگار همدیگه رو خوب میشناختن.
یه میز کنار پنجره نشستیم.
من هنوز داشتم دکور کافه رو نگاه میکردم.
ـ خیلی قشنگه...
تهیونگ لبخند زد.
ـ گفتم که، جاهای موردعلاقهی خودمو نشونت میدم.
گارسون اومد سفارش بگیره.
تهیونگ یه نوشیدنی سفارش داد و بعد رو به من کرد.
ـ تو چی میخوری؟
منو رو نگاه کردم و گفتم:
ـ هر چی خودت پیشنهاد بدی.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
بعد از چند دقیقه سفارشها اومد.
یه جرعه از نوشیدنیم خوردم.
چشمام گرد شد.
ـ وای... این خیلی خوشمزهست!
تهیونگ خندید.
ـ میدونستم خوشت میاد.
همین موقع یه دختر کوچولو با مادرش وارد کافه شد.
تا تهیونگ رو دید، آروم دست مامانشو کشید.
بعد با خجالت اومد جلو.
ـ ببخشید...
تهیونگ با مهربونی لبخند زد.
ـ جانم؟
ـ میشه... یه امضا بدی؟
ـ معلومه.
دفتر کوچیک دختر رو گرفت، براش امضا کرد و حتی چند دقیقه باهاش حرف زد.
دختر با ذوق خداحافظی کرد و رفت.
من بیاختیار لبخند زدم.
تهیونگ متوجه نگاهم شد.
ـ چی شده؟
سرمو تکون دادم.
ـ هیچی...
ـ نه، یه چیزی هست.
ـ فقط... فکر نمیکردم اینقدر با حوصله با همه برخورد کنی.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
ـ اونا دلیل این جایگاهیان که امروز دارم.
کمترین کاری که میتونم بکنم، احترام گذاشتنه.
بدون اینکه چیزی بگم، فقط لبخند زدم.
اون لحظه بیشتر از قبل فهمیدم...
دلیل محبوب بودنش فقط صدای خوب یا ظاهرش نیست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعد از حدود نیم ساعت رانندگی، ماشین جلوی یه کافهی کوچیک و دنج توقف کرد.
با تعجب به اطراف نگاه کردم.
ـ اینجا؟
تهیونگ کمربندشو باز کرد.
ـ آره. هر وقت بخوام از شلوغی فرار کنم، میام اینجا.
پیاده شدیم.
همین که وارد کافه شدیم، صاحب کافه با لبخند به تهیونگ سلام کرد.
انگار همدیگه رو خوب میشناختن.
یه میز کنار پنجره نشستیم.
من هنوز داشتم دکور کافه رو نگاه میکردم.
ـ خیلی قشنگه...
تهیونگ لبخند زد.
ـ گفتم که، جاهای موردعلاقهی خودمو نشونت میدم.
گارسون اومد سفارش بگیره.
تهیونگ یه نوشیدنی سفارش داد و بعد رو به من کرد.
ـ تو چی میخوری؟
منو رو نگاه کردم و گفتم:
ـ هر چی خودت پیشنهاد بدی.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
بعد از چند دقیقه سفارشها اومد.
یه جرعه از نوشیدنیم خوردم.
چشمام گرد شد.
ـ وای... این خیلی خوشمزهست!
تهیونگ خندید.
ـ میدونستم خوشت میاد.
همین موقع یه دختر کوچولو با مادرش وارد کافه شد.
تا تهیونگ رو دید، آروم دست مامانشو کشید.
بعد با خجالت اومد جلو.
ـ ببخشید...
تهیونگ با مهربونی لبخند زد.
ـ جانم؟
ـ میشه... یه امضا بدی؟
ـ معلومه.
دفتر کوچیک دختر رو گرفت، براش امضا کرد و حتی چند دقیقه باهاش حرف زد.
دختر با ذوق خداحافظی کرد و رفت.
من بیاختیار لبخند زدم.
تهیونگ متوجه نگاهم شد.
ـ چی شده؟
سرمو تکون دادم.
ـ هیچی...
ـ نه، یه چیزی هست.
ـ فقط... فکر نمیکردم اینقدر با حوصله با همه برخورد کنی.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
ـ اونا دلیل این جایگاهیان که امروز دارم.
کمترین کاری که میتونم بکنم، احترام گذاشتنه.
بدون اینکه چیزی بگم، فقط لبخند زدم.
اون لحظه بیشتر از قبل فهمیدم...
دلیل محبوب بودنش فقط صدای خوب یا ظاهرش نیست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- ۲۶۴
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط