{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدر گفت: مادرت به آسمان‌ها رفته. عمه گفت: مادرت به یک سفر

پدر گفت: مادرت به آسمان‌ها رفته. عمه گفت: مادرت به یک سفر دُور و دراز رفته. خاله گفت: مادرت آن ستاره‌یِ پُر نورِ کنار ماه است...

دختر بچه گفت: مادرم زیر خاک رفته است!
عمه گفت: آفرین، چه بچه‌یِ واقع بینی، چقدر سریع با مسئله کنار آمد.

دختر بچه از فردای روزِ دفنِ مادرش، هر روز پدرش را وادار می‌کرد او را سر قبر مادرش ببرد. آن جا ابتدا خاک گور را صاف می‌کرد، بعد آن را آب پاشی می‌کرد و کمی با مادرش حرف می‌زد.

هفته‌ی سوم، وقتی آب را رُوی قبر مادرش می‌ریخت، به پدرش گفت: پس چرا مادرم ســبز نمی‌شود!؟

بلقیس سلیمانی

(تصویرِ واقعی دختر بچه‌ی به نام اِما بروکز در انتظار زنده شدنِ مادرش، آفریقای جنوبی، ژوهانسبورگ، 1972، قبرستان ژاردن اثر آلبرت بروکز)
دیدگاه ها (۷)

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐الین آن شب تا صبح نتوانست بخوا...

رقیب کوچولوی جیمین... صبح روز بعد...جیمین روی مبل نشسته بود ...

👑 پارت چهارم | دعوتی غیرمنتظرهصبح روز بعد، لیانا کنار پنجره‌...

رمان: فراموش شدهفصل ۲: پیتر و دفترچه شومپیتر، برادر بزرگتر، ...

P : 2

گربه ای در نیمکت کناری...

𓆩𐙚.. (the end ) چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط