{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت بیست‌وچهارم [فصل اول] | یک روز در پارک 🌳☀️

پارت بیست‌وچهارم [فصل اول] | یک روز در پارک 🌳☀️

بعد از پایان جلسه‌ی تحقیق...

چهار نفر از کتابخانه بیرون آمدند.

هوا آفتابی و دل‌نشین بود.

آنیا با کش‌وقوس گفت:

آنیا: «وای... آنیا خسته شد! 🥜»

الیزه لبخندی زد.

الیزه: «همه‌مون امروز خوب کار کردیم.»

دامیان نگاهی به ساعتش انداخت.

دامیان: «هنوز وقت داریم.»

در همان لحظه، آنیا چشمش به پارک روبه‌روی کتابخانه افتاد.

چند کودک مشغول بازی بودند.

آنیا با هیجان گفت:

آنیا: «می‌شه فقط ده دقیقه بریم اونجا؟»

دامیان کمی مردد شد.

الیزه با لبخند گفت:

الیزه: «فکر خوبیه. بعد از این همه تحقیق، یه استراحت کوتاه بد نیست.»

کارلا هم آرام گفت:

کارلا: «من مشکلی ندارم.»

چهار نفر وارد پارک شدند.

---

آنیا با خوشحالی به سمت تاب دوید.

آنیا: «وووه! 🥜✨»

دامیان با دست به پیشانی‌اش زد.

دامیان: «هنوز مثل یه بچه‌ی کوچیک رفتار می‌کنه...»

💭 ذهن دامیان: "...ولی همین باعث می‌شه همیشه پرانرژی باشه."

آنیا با شنیدن فکرش خنده‌اش گرفت.

آنیا: «پسر دوم! تو هم بیا!»

دامیان سریع گفت:

دامیان: «نه، ممنون.»

الیزه که روی نیمکتی نشسته بود، آرام خندید.

الیزه: «فکر نمی‌کنم بتونی آنیا رو منصرف کنی.»

چند دقیقه بعد...

آنیا از تاب پایین پرید.

نگاهش به یک دستگاه فروش بستنی افتاد.

چشم‌هایش برق زد.

آنیا: «بستنی! 🍦»

همان لحظه شکمش صدا داد.

همه چند ثانیه ساکت ماندند.

بعد...

الیزه نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.

دامیان هم لبخند محوی زد.

صورت آنیا قرمز شد.

آنیا: «شکم آنیا خیانت کرد...»

هر چهار نفر خندیدند.

دامیان به سمت دستگاه فروش رفت.

چند لحظه بعد با چهار بستنی برگشت.

آنیا با تعجب گفت:

آنیا: «همه‌ش برای ماست؟!»

دامیان کمی خجالت کشید.

دامیان: «...آره.»

الیزه با لبخند گفت:

الیزه: «ممنون، دامیان.»

کارلا هم تشکر کرد.

آنیا با ذوق بستنی را گرفت.

آنیا: «پسر دوم بهترینه! 🥜✨»

صورت دامیان دوباره سرخ شد.

دامیان: «این‌قدر بلند نگو...»

در همان لحظه...

نسیم ملایمی در پارک وزید.

صدای خنده‌ی بچه‌ها در فضا پیچیده بود.

برای چند دقیقه...

دیگر خبری از پروژه، درس و استرس نبود.

فقط چهار دانش‌آموز بودند که یک بعدازظهر آرام را کنار هم می‌گذراندند.

اما آن‌ها نمی‌دانستند...

همین لحظه‌های ساده، کم‌کم خاطره‌هایی می‌شوند که هیچ‌کدام فراموش نخواهند کرد.

ادامه دارد... 🌸☀️

#مرزهای_ممنوعه #اسپای_ایکس_فمیلی #آنیا_و_دامیان #فن_فیکشن #رمان_عاشقانه #SpyxFamily #AnyaXDamian #AnimeFanfic #DamianDesmond #ForbiddenLove#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
دیدگاه ها (۱)

📖 کمیک‌مانگای رمان «مرزهای ممنوعه»پارت ۱۲،۱۳،۱۴❝ فراتر از یک...

📖 کمیک‌مانگای رمان «مرزهای ممنوعه»پارت ۹،۱۰،۱۱❝ فراتر از یک ...

✦ ────── ❀ ────── ✦مانگا رمان مرزهای ممنوعه:فراتر از یک نگاه...

📖 کمیک‌مانگای رمان «مرزهای ممنوعه» پارت ۴ و ۵خودم ساختم.. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط