{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت بیست‌وپنجم [فصل اول] | شبِ آرام، فکرهای شلوغ 🌙✨

پارت بیست‌وپنجم [فصل اول] | شبِ آرام، فکرهای شلوغ 🌙✨

خورشید کم‌کم پشت ساختمان‌های شهر پنهان می‌شد.

بعد از گذراندن یک روز پر از تحقیق و استراحت در پارک...

هرکدام از بچه‌ها به خانه‌هایشان برگشته بودند.

---

خانه‌ی فورجرها 🏡

آنیا با خستگی خودش را روی مبل انداخت.

آنیا: «آنیا دیگه نمی‌تونه راه بره... 🥜»

یور با نگرانی نزدیک شد.

یور: «خیلی خسته شدی؟»

آنیا سرش را تکان داد.

آنیا: «ولی خیلی خوش گذشت!»

لوید از اتاق کارش بیرون آمد.

لوید: «تحقیق چطور پیش رفت؟»

آنیا دفتر یادداشتش را روی میز گذاشت.

آنیا: «تقریباً نصف پروژه تموم شد!»

لوید دفتر را ورق زد.

لبخند رضایت‌آمیزی زد.

لوید: «کارت عالیه، آنیا.»

💭 ذهن لوید: "از زمانی که وارد آکادمی ادن شده، واقعاً پیشرفت کرده..."

آنیا با خوشحالی لبخند زد.

این بار...

از شنیدن فکر پدرش، بیشتر از همیشه احساس غرور می‌کرد.

---

خانه‌ی دزموندها 🏛️

دامیان در اتاقش نشسته بود.

دفتر پروژه هنوز روی میزش باز بود.

اما نگاهش روی صفحه ثابت مانده بود.

💭 ذهن دامیان: "فورجر امروز واقعاً تلاش کرد..."

"شاید... من قبلاً درباره‌ش زود قضاوت کرده بودم."

چند ضربه به در خورد.

ملیندا وارد شد.

ملیندا: «هنوز بیداری؟»

دامیان لبخند کوچکی زد.

دامیان: «داشتم یادداشت‌هام رو مرتب می‌کردم.»

ملیندا کنار او نشست.

ملیندا: «فکر می‌کنم امروز روز خوبی داشتی.»

دامیان لحظه‌ای سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

دامیان: «بد نبود...»

ملیندا با مهربانی خندید.

او می‌دانست پسرش هر وقت می‌گوید «بد نبود»، یعنی از ته دل راضی بوده است.

---

خانه‌ی ولین 🏡

الیزه و لئو در اتاق مطالعه نشسته بودند.

لئو کتابش را بست.

لئو: «پروژه‌تون خوب پیش می‌ره؟»

الیزه لبخند زد.

الیزه: «آره. همه همکاری می‌کنن.»

لئو با شیطنت گفت:

لئو: «حتی دامیان؟»

الیزه خندید.

الیزه: «اتفاقاً بیشتر از همه حواسش به پروژه‌ست.»

لئو سری تکان داد.

لئو: «ازش انتظار دیگه‌ای هم نمی‌رفت.»

---

همان شب... 🌙

آنیا کنار پنجره‌ی اتاقش ایستاده بود.

ماه کامل، آسمان را روشن کرده بود.

خرس عروسکی‌اش را در آغوش گرفت.

💭 ذهن آنیا: "پسر دوم امروز چند بار لبخند زد..."

"شاید... کم‌کم داره با آنیا دوست می‌شه." 🌸

لبخند شیرینی روی لبش نشست.

در همان لحظه...

در خانه‌ی دزموندها...

دامیان هم کنار پنجره ایستاده بود.

نگاهش به آسمان شب افتاد.

💭 ذهن دامیان: "امیدوارم پروژه‌مون موفق بشه..."

"و... امیدوارم فورجر فردا هم با همین انگیزه بیاد."

ماه، آرام بر فراز شهر می‌درخشید...

بی‌خبر از اینکه دو کودک، در دو خانه‌ی متفاوت، به آینده‌ای فکر می‌کردند که هر روز آن‌ها را یک قدم به هم نزدیک‌تر می‌کرد.

ادامه دارد... 🌸✨

#مرزهای_ممنوعه #اسپای_ایکس_فمیلی #آنیا_و_دامیان #فن_فیکشن #رمان_عاشقانه #SpyxFamily #AnyaXDamian #AnimeFanfic #DamianDesmond #ForbiddenLove#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
دیدگاه ها (۴)

پارت بیست‌وچهارم [فصل اول] | یک روز در پارک 🌳☀️بعد از پایان ...

📖 کمیک‌مانگای رمان «مرزهای ممنوعه»پارت ۱۲،۱۳،۱۴❝ فراتر از یک...

پارت بیستم [فصل اول] | قدم اول پروژه 🌸📚صبح همان روز...اولین ...

پارت بیست‌ودوم [فصل اول] | دعوت غیرمنتظره ☕🌸روز جمعه...بعد ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط