ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته
ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته
ᴘᴀʀᴛ: 05
از زبان ات:
همین که در باز شد، حدود هفت هشت نفر با احتیاط وارد خونه شدن همهشون با ترس بهم نگاه میکردن.
منم گوشیم رو سریع پشت کمرم قایم کردم.
ات:«چیزی شده؟»
یه پیرزن که پشت بقیه قایم شده بود گفت..
پیرزن:«اومدیم ببینیم واقعاً شاخ داری یا نه.»
ات:«...»
یه پسر بچه کوچولو از بین جمعیت بیرون اومد و با کنجکاوی نگاهم کرد.
بچه:«تو دیوی؟»
ات:«نه.»
بچه:«جادوگری؟»
ات:«نه.»
بچه:«پس چرا از آسمون افتادی؟»
ات چند ثانیه سکوت کرد.
ات:«خب... داستانش طولانیه.»
همون موقع یه مرد گفت..
مرد:«میگن از آینده اومدی.»
ات:«درسته.»
مردها نگاهی به هم انداختن و بعد همزمان زدن زیر خنده.
مرد:«دختر، ما ساده نیستیم.»
ات با حرص نفسش رو بیرون داد.
ات:«من جدی میگم!»
پیرزن:«پس ثابتش کن.»
ات:«چطور؟»
پیرزن:«یه کاری بکن که فقط آدمهای آینده بتونن انجام بدن.»
چند ثانیه بهشون خیره شدم بعد نگاهم به گوشی توی دستم افتاد لبخند آرومی روی لبم نشست.
ات:«باشه. ولی بعدش دیگه بهم نمیگین دیو.»
همه با تردید سر تکون دادن من گوشیم رو از پشت کمرم بیرون آوردم به محض دیدن گوشی، همه چند قدم عقب رفتن.
زن:«اون چیه؟!»
ات:«یه وسیله از آینده.»
مرد:«داره دروغ میگه.»
بدون توجه به حرفش، آهنگ مورد علاقهم رو پخش کردم..
همین که صدای موسیقی داخل خونه پیچید، همه جیغ کشیدن..
پیرزن:«ارواح! داخل اون جعبه ارواح زندانی کرده!»
دو نفر از ترس از خونه فرار کردن یکی از مردها هم پشت بقیه قایم شد من سریع آهنگ رو قطع کردم.
ات:«نه! این ارواح نیست!»
اما هیچکس گوش نمیداد همه با ترس به گوشی خیره شده بودن بچه کوچولو آروم جلو اومد.
بچه:«میشه دوباره صداش رو پخش کنی؟»
لبخندی زدم.
ات:«تو که نمیترسی؟»
بچه شونه بالا انداخت.
بچه:«نه. خوشگله.»
من دوباره آهنگ رو پخش کردم این بار بچه شروع کرد به تکون دادن سرش کمکم بقیه هم ترسشون کمتر شد.
مرد:«واقعاً عجیبه...»
پیرزن:«شاید... شاید واقعاً از آینده اومده باشه.»
همون لحظه صدای قدمهایی از بیرون اومد چند سرباز وارد خونه شدن فرمانده با اخم به جمعیت نگاه کرد.
فرمانده:«همه بیرون.»
همه سریع از خونه خارج شدن بعد فرمانده به من نگاه کرد.
فرمانده:«اعلیحضرت میخواد دوباره تو رو ببینه.»
ات:«ها؟ اون پادشاه بداخلاق؟»
چند سرباز با شوک به من خیره شدن..
فرمانده:«مواظب حرف زدنت باش.»
من زیر لب غر زدم..
ات:«خودشم شمشیرمو دزدید...»
فرمانده:«دنبالم بیا.»
با کنجکاوی از جام بلند شدم نمیدونستم چرا پادشاه دوباره من رو خواسته بود اما یه حس عجیب میگفت این دیدار، قراره همه چیز رو تغییر بده...
ᴘᴀʀᴛ: 05
از زبان ات:
همین که در باز شد، حدود هفت هشت نفر با احتیاط وارد خونه شدن همهشون با ترس بهم نگاه میکردن.
منم گوشیم رو سریع پشت کمرم قایم کردم.
ات:«چیزی شده؟»
یه پیرزن که پشت بقیه قایم شده بود گفت..
پیرزن:«اومدیم ببینیم واقعاً شاخ داری یا نه.»
ات:«...»
یه پسر بچه کوچولو از بین جمعیت بیرون اومد و با کنجکاوی نگاهم کرد.
بچه:«تو دیوی؟»
ات:«نه.»
بچه:«جادوگری؟»
ات:«نه.»
بچه:«پس چرا از آسمون افتادی؟»
ات چند ثانیه سکوت کرد.
ات:«خب... داستانش طولانیه.»
همون موقع یه مرد گفت..
مرد:«میگن از آینده اومدی.»
ات:«درسته.»
مردها نگاهی به هم انداختن و بعد همزمان زدن زیر خنده.
مرد:«دختر، ما ساده نیستیم.»
ات با حرص نفسش رو بیرون داد.
ات:«من جدی میگم!»
پیرزن:«پس ثابتش کن.»
ات:«چطور؟»
پیرزن:«یه کاری بکن که فقط آدمهای آینده بتونن انجام بدن.»
چند ثانیه بهشون خیره شدم بعد نگاهم به گوشی توی دستم افتاد لبخند آرومی روی لبم نشست.
ات:«باشه. ولی بعدش دیگه بهم نمیگین دیو.»
همه با تردید سر تکون دادن من گوشیم رو از پشت کمرم بیرون آوردم به محض دیدن گوشی، همه چند قدم عقب رفتن.
زن:«اون چیه؟!»
ات:«یه وسیله از آینده.»
مرد:«داره دروغ میگه.»
بدون توجه به حرفش، آهنگ مورد علاقهم رو پخش کردم..
همین که صدای موسیقی داخل خونه پیچید، همه جیغ کشیدن..
پیرزن:«ارواح! داخل اون جعبه ارواح زندانی کرده!»
دو نفر از ترس از خونه فرار کردن یکی از مردها هم پشت بقیه قایم شد من سریع آهنگ رو قطع کردم.
ات:«نه! این ارواح نیست!»
اما هیچکس گوش نمیداد همه با ترس به گوشی خیره شده بودن بچه کوچولو آروم جلو اومد.
بچه:«میشه دوباره صداش رو پخش کنی؟»
لبخندی زدم.
ات:«تو که نمیترسی؟»
بچه شونه بالا انداخت.
بچه:«نه. خوشگله.»
من دوباره آهنگ رو پخش کردم این بار بچه شروع کرد به تکون دادن سرش کمکم بقیه هم ترسشون کمتر شد.
مرد:«واقعاً عجیبه...»
پیرزن:«شاید... شاید واقعاً از آینده اومده باشه.»
همون لحظه صدای قدمهایی از بیرون اومد چند سرباز وارد خونه شدن فرمانده با اخم به جمعیت نگاه کرد.
فرمانده:«همه بیرون.»
همه سریع از خونه خارج شدن بعد فرمانده به من نگاه کرد.
فرمانده:«اعلیحضرت میخواد دوباره تو رو ببینه.»
ات:«ها؟ اون پادشاه بداخلاق؟»
چند سرباز با شوک به من خیره شدن..
فرمانده:«مواظب حرف زدنت باش.»
من زیر لب غر زدم..
ات:«خودشم شمشیرمو دزدید...»
فرمانده:«دنبالم بیا.»
با کنجکاوی از جام بلند شدم نمیدونستم چرا پادشاه دوباره من رو خواسته بود اما یه حس عجیب میگفت این دیدار، قراره همه چیز رو تغییر بده...
- ۱۲۱
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط