ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته
ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته
ᴘᴀʀᴛ: 03
ات با نگرانی به سربازهایی که به سمتش میاومدن خیره شد.
ات:«نه... نه... نه... فقط اینو کم داشتم!»
چند ثانیه بعد، سربازها جلوی ات توقف کردن فرمانده سربازها با دقت از بالا تا پایین ات رو نگاه کرد.
فرمانده:«تو همون دختری هستی که مردم روستا دربارهاش حرف میزنن؟»
ات لبخند مصنوعی زد..
ات:«بستگی داره چی گفتن!»
یکی از سربازها گفت..
سرباز:«میگن از آسمون افتاده.»
ات:«خب... در واقع یه توضیح علمی براش وجود داره ولی شما باور نمیکنین.»
فرمانده اخم کرد..
فرمانده:«اسمت چیه؟»
ات:«ات.»
فرمانده:«از کدوم قبیلهای؟»
ات چند ثانیه سکوت کرد..
ات:«کره جنوبی.»
همه سربازها با تعجب به هم نگاه کردن..
سرباز:«تا حالا اسم همچین جایی رو نشنیدم.»
ات زیر لب گفت..
ات:«چون هنوز به وجود نیومده...»
فرمانده از اسبش پیاده شد و به لباسهای ات نگاه کرد.
فرمانده:«این چه نوع لباسیه؟»
ات:«لباس معمولی.»
فرمانده:«معمولی؟!»
ات آهی کشید..
ات:«باشه، بیاین از اول شروع کنیم. من از آینده اومدم.»
همه ساکت شدن بعد یکی از سربازها آروم گفت..
سرباز:«فکر کنم عقلش رو از دست داده.»
ات:«من عقلم سر جاشه!»
فرمانده چند لحظه به ات خیره شد..
فرمانده:«مهم نیست حقیقت چیه. تا مشخص شدن هویتت باید همراه ما بیای.»
ات:«کجا؟»
فرمانده:«قصر.»
ات به اطراف نگاه کرد. نه راهی برای برگشت داشت و نه کسی رو میشناخت.
ات:«خیلی خب... ولی اول یه سوال.»
فرمانده:«چی؟»
ات شمشیر داخل دستش رو بالا آورد...
ات:«شما درباره این چیزی میدونین؟»
همین که سربازها شمشیر رو دیدن، رنگ از صورت چند نفرشون پرید یکی از سربازها با تعجب گفت..
سرباز:«این... غیرممکنه!»
فرمانده با شوک به شمشیر خیره شد.
فرمانده:«این شمشیر...»
اما قبل از اینکه حرفش رو کامل کنه، صدای مردی از دور شنیده شد.
_:«چه اتفاقی افتاده؟»
همه سربازها سریع تعظیم کردن..
ات با تعجب به مردی که روی اسب سیاه نشسته بود نگاه کرد.
مرد لباسهای اشرافی پوشیده بود و چهرهای جدی داشت.
فرمانده:«اعلیحضرت!»
ات با چشمای گرد شده به مرد نگاه کرد..
ات:«اعلیحضرت؟!»
یعنی...مردی که روبهروش ایستاده بود، پادشاه گوگوریو بود.
ᴘᴀʀᴛ: 03
ات با نگرانی به سربازهایی که به سمتش میاومدن خیره شد.
ات:«نه... نه... نه... فقط اینو کم داشتم!»
چند ثانیه بعد، سربازها جلوی ات توقف کردن فرمانده سربازها با دقت از بالا تا پایین ات رو نگاه کرد.
فرمانده:«تو همون دختری هستی که مردم روستا دربارهاش حرف میزنن؟»
ات لبخند مصنوعی زد..
ات:«بستگی داره چی گفتن!»
یکی از سربازها گفت..
سرباز:«میگن از آسمون افتاده.»
ات:«خب... در واقع یه توضیح علمی براش وجود داره ولی شما باور نمیکنین.»
فرمانده اخم کرد..
فرمانده:«اسمت چیه؟»
ات:«ات.»
فرمانده:«از کدوم قبیلهای؟»
ات چند ثانیه سکوت کرد..
ات:«کره جنوبی.»
همه سربازها با تعجب به هم نگاه کردن..
سرباز:«تا حالا اسم همچین جایی رو نشنیدم.»
ات زیر لب گفت..
ات:«چون هنوز به وجود نیومده...»
فرمانده از اسبش پیاده شد و به لباسهای ات نگاه کرد.
فرمانده:«این چه نوع لباسیه؟»
ات:«لباس معمولی.»
فرمانده:«معمولی؟!»
ات آهی کشید..
ات:«باشه، بیاین از اول شروع کنیم. من از آینده اومدم.»
همه ساکت شدن بعد یکی از سربازها آروم گفت..
سرباز:«فکر کنم عقلش رو از دست داده.»
ات:«من عقلم سر جاشه!»
فرمانده چند لحظه به ات خیره شد..
فرمانده:«مهم نیست حقیقت چیه. تا مشخص شدن هویتت باید همراه ما بیای.»
ات:«کجا؟»
فرمانده:«قصر.»
ات به اطراف نگاه کرد. نه راهی برای برگشت داشت و نه کسی رو میشناخت.
ات:«خیلی خب... ولی اول یه سوال.»
فرمانده:«چی؟»
ات شمشیر داخل دستش رو بالا آورد...
ات:«شما درباره این چیزی میدونین؟»
همین که سربازها شمشیر رو دیدن، رنگ از صورت چند نفرشون پرید یکی از سربازها با تعجب گفت..
سرباز:«این... غیرممکنه!»
فرمانده با شوک به شمشیر خیره شد.
فرمانده:«این شمشیر...»
اما قبل از اینکه حرفش رو کامل کنه، صدای مردی از دور شنیده شد.
_:«چه اتفاقی افتاده؟»
همه سربازها سریع تعظیم کردن..
ات با تعجب به مردی که روی اسب سیاه نشسته بود نگاه کرد.
مرد لباسهای اشرافی پوشیده بود و چهرهای جدی داشت.
فرمانده:«اعلیحضرت!»
ات با چشمای گرد شده به مرد نگاه کرد..
ات:«اعلیحضرت؟!»
یعنی...مردی که روبهروش ایستاده بود، پادشاه گوگوریو بود.
- ۳۳۴
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط