{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دبیرستانمخفیمن

#دبیرستان_مخفی_من
پارت ۱۷
*یهو مادرم لینا با یه قهوه که دستش بود اومد و وقتی منو دید قهوه از دستش افتاد*
لینا: هانا دخترم خودتی *بغض سنگین*
هانا: م... م. مامان *رفتم نزدیکشو دستمو گذاشتم روی شونش* واقعا خودتی
لینا: اره عزیز مامانی
هانا: مامان*گریه شدید
لینا: جون مامانی مامان فدات شه
هانا: چرا هقق ولم هقق هق کردی حداقل حق میگفتی میخوام برم حقققحق نه اینکه بگی بخاطر حق سرطان مردیی حق
لینا:*هانارو محکم بغل کردو اشکاشو پاک کرد و هیچی نگفت*
(فلش بک به یک هفته بعد)
لوکا: آجوما (خدمتکار خونه
آجوما: بله قربان
لوکا: به هانا بگو بیاد دفترم
اجوما: چشم *رفت دنبال هانا و اوردش پیش لوکا
هانا: با من کاری داشتی پدر
لوکا: دخترم بیا بشین اینجا تا بهت بگم
هانا: باشه*رفتم و روی صندلی نشستم
لوکا: ببین دخترم راستش رفتم دکتر و دکتر گفت فقط ۶ ماه زندم پس ازت میخوام که مراقب داداشت و خودت باشی و ۵ تا از شرکتارو باید از فردا اداره کنی
هانا: بابا تو داری چی میگی*بغض
لوکا: هیشش الان مامانت میاد
هانا: بابا راهی نیست که زنده بمونی یعنی
لوکا: هر راهی بود کردیم عشق بابا ولی نشد
هانا: عوم

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲)

#دبیرستان_مخفی_من پارت ۱۸ (ویو کوک فردای همون روز که هانا رف...

#دبیرستان_مخفی_من پارت ۲۰(فلش بک به زمان حال) *ویو هانا*بعد ...

#نمیکنمت_من_بآور🏳‍🌈🏳‍🌈🏳‍🌈🏳‍🌈تکپآرتيزمان :: ³ روز مونده به تو...

#نمیکنمت_من_بآور ژآنر:: عآشقآنه ، غمگینکاپل ها:: یونگي ، آتخ...

#دبیرستان_مخفی_من پارت ۲۸ ولی این اخر داستان نبود وقتی داشتن...

Part:116سوبین : ز..زنگ..زدمهانی : بگو زود باشن(گریه)آمبولانس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط