{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داشت میرفت طرف در که یه نگاهی بهم کرد وگفت

داشت میرفت طرف در که یه نگاهی بهم کرد وگفت:
×فردا شب قراره مهمونی بر گزارشه.ازت میخوام که به عنوان همراهم شرکت کنی .

و به راهش ادامه داد.
شاید واقعا باید بهش یه فرصت بدم . در هر صورت چه بهش فرصت بدم چه ندم بازم توی چنگشم و نمیتونم برم.
_هعییی
خودمو انداختم روی تخت . پلکام سنگین شد و خوابم برد

چشامو باز کردم و به دور و برم نگاهی کردم

_چه خبره چند وقته که خوابم

ساعت چهار عصر بود. رفتم پیش پنجره و نگاهی به اسمون کردم .به باغ سر سبز رو به روم نفس عمیقی کشیدم و از اتاق اومدم بیرون .
توی راهرو ها قدم میزدم و میچرخیدم . رسیدم به گل خونه .عاشق گل خونه بودم از همون روز اولی که واردش شدم یادمه دلمو در جاه برد.
رفتم تو اشپز خونه و با یوکو داخل اشپز خونه بود .
هم زمان که داشت میز رو تمیز میکرد جزوئ درسیشرو مخوند. نگاهی بهم کرد و گردنش رو به نشانه احترام خم کرد . لبخندی زد و گفت:
+کاری از دستم برمیاد
_گشنمه .
+خخ..بب . چی میل دارید
_یه چیز شیرین میخوام .
+خب چند تیکه کیک شکلاتی هست. میخورید؟
_اره
نشستم پشت میز تا کیک رو اورد شروع کردم به خوردنش.
تشکر کردم و از اشپزخونه زدم بیرون .داشتم به سمت اتاقم میرفتم که به اتاق کوکو برخوردم . حقیقتا دلم براش سوخت و خواستم بهش بگم که باهاش به مهمونی میرم و خب باید یه چند تا وسیله ارایشی و یه جفت کفش مناسب میخریدم.
در زدم که صداش اومد:
×بیا تو
در باز کردم و فتم داخل پشت سرم درو بستم ‌و رفتم جلو تر پشت میزش نشسته بود و سرش توی کامپیوتر بود .
×چیکار داری ماموتو زود باش کار دارم. هی مگه باتو نیس...
چشاش رو از صفحه مانیتور گرفته و به من نگاه کرد .لبخندی زد و گفت :
×چیزی نیاز داری هوم؟
_خب راستش برای فرداشب ....باهات میام وخب یه چند تا وسیله نیاز دارم .

چشاش برق زد .هیجان رو میشد تو صورتش دید.
×جج..جدی میگی ... خب تا یک ساعت دیگه کارام تموم میشه و میتونیم بریم خرید.
_باشه منتظرت میمونم .
لبخندی زدم و از اتاق اومدم بیرون و رفتم تو اتلق و خودمو انداختم روتخت.
نمیدنم قرار چی بشه . با فرصتی که بهش دادم باید خودشو ثابت کنه. اون برق تو چشماش ، چرا باعث شد خوشحال بشم . نمیدونم واسی چی اصلا بهش فرصت دادم. میدونی توی این دو سه هفته کادو های گرون قیمتی برام میگرفت تا بتونه دلمو ببره . بهم با لبخند مهربانانه ای میزد که احساس کردم میتونم بهش اعتماد کنم .... حرف هایی که به دل همه مینشست....شاید باید این فرصت رو بهش میدم . صبرکن ببینم من......
_______
پارت جدیدم تا کاری کنم تو کونتون عروسی شه😌
ببینید چه داستان خوشگلی مینویسم شما قدر منو نمیدونید که تچ تچ تچ متاسفم براتون من دارم حیف میشم(خدای اعتماد بنفسم🙂)خب نظراتتون رو بگید ممنونم که خوندیش❤️
دیدگاه ها (۶)

ای ژانم😌❤️

از طرف خدایان🌚😂

مو برگشتوم 🥸...با یه میکس به خودم خوش امد میگوم☺️

قلب سنگی

in your eyes

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ¹⁵..ملودی : و اره دیشب بخاطر همی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط