{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

***ابریشم نیمه شب***

***ابریشم نیمه شب***



### پارت ۱۴: فروریختن در سکوت

تنشِ میان آن‌ها مثل یک سیمِ برقِ لخت در فضای ویلا پیچیده بود. لیها که از دستِ عصبانیت و کلماتِ ناتمامِ جونگ‌کوک کلافه شده بود، با تندی گفت: «آخه چرا باید با من و تو ما رو "شیپ" کنن؟ چرا باید بقیه فکر کنن ما به هم می‌آییم؟»

جونگ‌کوک که هنوز از دیدنِ کامنت‌ها در اینستاگرام برافروخته بود، با لحنی که ترکیبی از کلافگی و تمسخر بود، پاسخ داد: «باید از خدات باشه که این‌طوری فکر می‌کنن!»

لیها با نگاهی تیز و پر از چالش، مستقیم به چشمان او خیره شد: «من اصلاً از خدام نیست که با تو باشم!»

این جمله، شعله‌ی آتشِ کل‌کلِ همیشگی‌شان را روشن کرد. هر دو به سمت هم هجوم آوردند؛ نه برای آشتی، بلکه برای پیروز شدن در این جنگِ کلامی. آن‌ها آن‌قدر به هم نزدیک شدند که مرز میانِ خشم و کشش از بین رفت. حتی وقتی در میانِ بحث، بدن‌هایشان ناخودآگاه به هم برخورد می‌کرد، هیچ‌کدام عقب ننشستند؛ انگار هر برخورد، سوختی بود برای شعله‌ی بیشترِ بحثشان.

اما لیها دیگر توانِ تحمل نداشت. با خشم و آشفتگی، چرخید و با قدم‌های تند به سمت اتاقش رفت. اما درست در میانه‌ی راهرو، دنیا ناگهان زیر پایش لرزید. سرگیجه‌ای وحشی و بی‌رحم، تمامِ حسِ تعادل را از او گرفت. پیش از آنکه بتواند فریادی بکشد یا به جایی تکیه کند، تاریکیِ سیاهی چشمانش را گرفت و با صدای خفه‌ای، روی زمین افتاد.

جونگ‌کوک که در آشپزخانه غرق در افکارِ تلخِ خود بود، صدای افتادن را نشنید. او تنها زمانی متوجه شد که سکوتِ ویلا از حدِ معمول، سنگین‌تر و مرگبارتر شده است. با حسی مبهم از اضطراب، به سمت اتاق لیها رفت.

وقتی در را باز کرد، قلبش برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد. لیها را روی زمین افتاده دید.

جونگ‌کوک با دستانی که به لرزه افتاده بود، او را از زمین بلند کرد و روی پاهای خود نشاند. با وحشت و التماس، شروع کرد به زدنِ آرام به گونه‌های او: «لیها؟ لیها، بیدار شو! شوخی نکن... بیدار شو!» اما لیها، حتی در میانه‌ی این هیاهویِ درونیِ جونگ‌کوک، هیچ واکنشی نشان نمی‌داد. چشمانش بسته بود و بدنش، آرام و بی‌حرکت، در میان دستان او رها شده بود.

وحشت، تمامِ وجودِ جونگ‌کوک را تسخیر کرد. او لیها را در آغوش گرفت، او را به سینه‌اش فشرد و با تمامِ توانش، به سمت ماشین دوید. در طول مسیرِ پر از سرعت به سمت بیمارستان، لیها را روی پاهایش نگه داشته بود؛ انگار اگر حتی یک میلی‌متر از او فاصله می‌گرفت، او را از دست می‌داد.

در اورژانس، وقتی دکتر وضعیتِ وخیمِ لیها را اعلام کرد و گفت که او باید فوراً تحت نظر باشد، جونگ‌کوک با صدایی که از شدتِ فشار، خش‌دار شده بود، گفت: «فقط حالش رو خوب کنید... برام مهم نیست چقدر هزینه داره، فقط نجاتش بدید!»

بعد از اینکه لیها را به بخش بستری کردند، جونگ‌کوک در سکوتِ سنگینِ اتاقِ بیمارستان، روی صندلیِ کنار تخت نشست. او به لیها خیره شده بود؛ به چهره‌ای که حالا رنگش، به سفیدیِ بی‌روحِ گچ‌های دیوارِ بیمارستان درآمده بود. در آن لحظه، تمامِ آن کل‌کل‌ها، آن عصبانیت‌ها و آن غرور، در برابرِ رنگ‌پریدگیِ لیها، پوچ و بی‌معنا به نظر می‌رسید.
دیدگاه ها (۰)

***ابریشم نیمه شب***### پارت ۱۵: بازتاب در چشمان یاقوتیهنگام...

***ابریشم نیمه شب***### پارت ۱۳: آشپزخانه، کامنت‌ها و یک فاص...

***ابریشم نیمه شب***جایزه برای ۱۹۲شدن،مبارکک### پارت ۱۲: باز...

نام=)سایه مافیا### پارت هفدهم: خون، بوسه و انتقامِ بی‌رحمانه...

نام=)سایه مافیا### پارت دهم: رقصِ رصاص و آتشدر میانه‌ی هیاهو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط