{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه p

ادامه p49
آدم‌ها حتی وقتی چیزی نمی‌گفت، ازش حساب ببرن.
جی‌یونِ روبه‌روش زل زده بود توی چشم‌های خودش.
و بعد، اون صدا، سرد، محکم، بی‌رحم.
جی یون: فراموش کردی مگه نه؟
جی‌یون توی ذهنش، با گیجی و ترسی که به‌ندرت تجربه می‌کرد، لب زد:
جی یون:چی...؟
اون یکی قدمی جلوتر اومد.
اخم نکرده بود، داد هم نمی‌زد... ولی از هر فریادی ترسناک‌تر بود.
جی یون: فراموش کردی کی هستی، نه؟
فراموش کردی توی درگیریا و مبارزه‌ها، وقتی می‌افتادی زمین، حتی تهیونگ هم جرأت نمی‌کرد دستشو دراز کنه بلندت کنه؟چون مثل سگ ازت وحشت داشت(نفس جی‌یون برید اون صدا ادامه داد، بی‌رحم‌تر از قبل) حالا چی عوض شده؟ چون باید نقش یه مادرخوانده‌ی مهربون رو بازی کنی، می‌ذاری انقدر بهت نزدیک بشه؟ باشه... منطقیه! ولی این‌که عاشقش بشی دیگه منطقی نیست، جی‌یون.
جی‌یون به‌زور صدا درآورد:
جی یون: م... من...
ولی اون نسخه‌ی دیگرش مجال نداد.
جی یون: جی یون! تو زنی نیستی که به عشق اهمنیت بده یا احساسش کنه!. برگرد به جی‌یون به «پک جی‌یون» به رئیسِ رئیس‌ها، به مادرخوانده‌ی تک‌تک آدم‌های دنیای مافیا به بی‌رحم‌ترین رئیس مافیا به تنها زنِ قدرتمند دنیای مافیا. یادت بیاد که تو «پک جی‌یونی»... نه «لی اِت»...
صدای کوک ناگهان مثل چیزی که از زیر آب به گوش برسه، پیچید توی سرش:
کوک: جی‌یون...!؟(تصویر شکست) جی‌یوننن!!!!؟؟
جی‌یون با یه پلک‌زدن تند برگشت به واقعیت.
نفسش درست بالا نمی‌اومد، چند ثانیه طول کشید تا بفهمه کجاست، جلوش دیگه اون تصویر نبود، نه اون چهره‌ی سرد، نه اون نگاه خالی از ترحم.
فقط کوک بود، کوکی که دو دستش رو گرفته بود روی بازوهای جی‌یون، با نگرانی زل زده بود بهش.
پشت سرش دیگه تاریک نبود.
همون ویلایی که یک ماه گذشته رو توش گذرونده بودن بود... همون نور زرد.همون چمدون‌ها، همون شب.
جی‌یون با سختی لب باز کرد:
جی یون: چ... چی؟
کوک ابروهاش توی هم رفته بود.
کوک: خوبی؟
جی‌یون چند بار پشت سر هم پلک زد.
سعی کرد نفسش رو تنظیم کنه.
ضربان قلبش هنوز دیوونه‌وار می‌کوبید توی سینه‌اش.
اما صورتش رو جمع کرد، همون نقاب همیشگی رو دوباره کشید روی خودش و خیلی عادی گفت:
جی یون: ها؟... آره... خوبم...(بعد نگاهش رو از کوک گرفت و اضافه کرد)چون نخوابیدم، یکم خستم...
کوک هنوز قانع نشده بود.
از نگاهش معلوم بود، آروم‌تر پرسید:
کوک: مطمئنی؟
جی‌یون این بار حتی بهش نگاه هم نکرد.
فقط از کنارش رد شد، رفت سمت مبل و کیفش رو برداشت، حرکاتش کنترل‌شده بود، اما زیادی سریع.
اون‌قدر سریع که معلوم بود می‌خواد قبل از لو رفتن حالش، فضا رو عوض کنه.
جی یون: خوبم...( ند کیفش رو روی شونه‌اش تنظیم کرد و ادامه داد( توی جت می‌خوابم، اگه چیزی جا مونده باشه، بعداً آدم می‌فرستم بیان دنبالش، الانم بیا بریم... نباید دیر کنیم.
کوک چند لحظه فقط نگاهش کرد، میدونست یه چیزی درست نیست، خیلی هم درست نیست، ولی جی‌یون از اون آدم‌ها نبود که اگه آماده‌ی حرف زدن نباشه، بشه ازش چیزی از زبونش بیرون کشید.هرچی بیشتر فشارش می‌دادی، بیشتر می‌رفت پشت دیوارهای خودش، برای همین فقط کوتاه گفت:
کوک: باشه... بیا بریم.
جی‌یون بدون این‌که چیزی بگه، راه افتاد سمت در.
قدم‌هاش محکم بود، صاف و بی‌تزلزل...
حداقل از بیرون، اما از داخل، هنوز اون صدا توی سرش می‌پیچید، هنوز اون جمله‌ها ولش نکرده بودن.
هنوز نمی‌دونست چیزی که چند ثانیه پیش دید چی بود.
توهم؟
خستگی؟
ترس؟
یا واقعاً خودِ واقعی‌ش که اومده بود جلوی راهش بایسته؟ یا شاید بهش یاد اوری کنه کی هست؟
کوک پشت سرش حرکت کرد، ساکت، بدون سوال اضافه، بدون اصرار، فقط با همون نگاه مراقبی که هر از گاهی روی شونه‌های جی‌یون می‌نشست.
حس می‌کرد جی‌یون خوب نیست.
حس می‌کرد چیزی توی وجودش داره به‌هم می‌ریزه.
اما خوب می‌دونست هرچقدر هم تلاش کنه، الان قرار نیست جی‌یون چیزی بگه.
پس تصمیم گرفت فقط یه کار بکنه:
بی‌صدا پشتش باشه، همین...بی‌سروصدا،بی‌فشار.
تا وقتی که خودِ جی‌یون، اگر خواست...
برگرده و حرف بزنه.
دیدگاه ها (۱)

P50فرودگاه خصوصی سئول هنوز تو تاریکی سحر نفس می‌کشید. هوا خن...

P49ساعت از سه و نیم شب گذشته بود. همه‌چی توی ویلا ساکت بود؛...

حمایت نشه؟ . . . @agust_s. . . ✨✨✨

part:35name: عشق و جداییویو بوراهمون طور خیره به ماه بودم ک...

P29ساعت ۴:۱۰صبحه.کوک اروم کیلید رو تو در میچرخونه و وارد میش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط