P47
P47
دفترِ نامجون. بویِ قهوهیِ تلخ و کاغذِ کهنه میداد. خورشید هنوز کامل خودشو نشون نداده بود.
همه پسرها اونجا بودن، انگار که منتظرِ خبری بودن. نامجون وارد شد، خسته از سفرِ ججو، خواست بره بشینه که چشمش افتاد به تهیونگ. تهیونگ با یه اخمِ غلیظ، مستقیم داشت به دستِ نامجون نگاه میکرد. روسریِ گرهخورده دورِ مچِ دستش زیادی براش اشنا بود. تهیونگ یهو از جاش بلند شد، انگار که یه سیخِ داغ رفته باشه تو پاش. رفت سمتِ نامجون، دستش رو گرفت و با یه حرکتِ سریع، مچِ دستش رو کشید بالا. تهیونگ:چیکارش کردی؟!
صداش بم بود، اما ترس و خشم توش موج میزد.
نامجون، که انتظارِ این حرکت رو نداشت، صورتش از درد جمع شد. دستش رو با عصبانیت کشید بیرون.
نامجون:فکر کردی جرئتشو دارم چیزی بهش بگم؟(لحنش بُرنده بود)اگه کاری باهاش کرده بودم، الان این روسری دورِ دستم نبود، دورِ گردنم بود و جنازهم وسطِ دریا شناور بود!
قاطع گفت و حق با اون بود. هیچکس، حتی جسورترینشون، جرئتِ نزدیک شدن به جییون رو نداشت.
یونگی:پس چه بلایی سر دستت اومده؟
نامجون سرفه ای کرد و با خاطره هایی که یادش افتاد لخندی زد.
نامجون:بازم کار خودشو، دستمو پیچوند... و بعدشم خودم با ی چیزی مشت زدم.
با حرفش همشون یاد دفعاتی که دست نامجون رو پیچونده افتادن و سنگینی هم روی قبلشون افتاد. تهیونگ هنوز عصبی بود و داشت سر پا به نامجون نگاه میکرد جین، که انگار از قبل وضعیت رو پیشبینی کرده بود، آروم رفت دستِ تهیونگ رو گرفت.
جین:بشین ته.
تهیونگ، با اکراه، کنارِ جین نشست. اخمش غلیظتر شده بود، انگار داشت با خودش کلنجار میرفت.
هوسوک، که تا اون لحظه ساکت بود، پرسید:
هوسوک: چی گفت؟
نامجون یه نفسِ عمیق کشید. چشمهاش رو بست، انگار داشت قدرت جمع میکرد، بعد بازشون کرد و گفت:
نامجون:جییون... عا...، عاشقش شده...
هوسوک از جا پرید.
هوسوک:باو...رم نمیشه! خودم انتقامش رو میگیرم! خواست برگرده بره که نامجون با دستش اشاره کرد یونگی کشیدش و نشوندش رو مبل.
یهو فضا بهم ریخت. انگار همه میخواستن حرف بزنن، حرفِ دلشون رو بزنن. هر کسی یه چیزی میگفت، یه گوشه از اتاق پر شده بود از صدایِ غرغر و ناباوری.
«خفـــــه شیـــــن!» صدایِ فریاد جیمین، مثلِ صاعقه، همه رو ساکت کرد. همه با تعجب برگشتن سمتش. یونگی، که داشت با تعجب به جیمین نگاه میکرد، دهنش نیمهباز مونده بود.
جیمین:دو دقیقه لال شید ببینیم دیگه چی گفته!
تهیونگ، که هنوز از حرفِ نامجون شوکه بود، اضافه کرد:
تهیونگ:راست میگه. خفه شین یه دقیقه...
یونگی، که هنوز داشت جیمین رو برانداز میکرد، خم شد و با دهنی باز گفت:
یونگی:عصبی میشی چقدر جذاب میشی!
جیمین، بدونِ معطلی، آرنجش رو کوبید تو شکمِ یونگی
یونگی:آخ! مادر...
جیمین:الان وقتشه، جنابِ احمق؟!
جیمین با خشم پرسید. یونگی، در حالی که شکمش رو ماساژ میداد، گفت:
یونگی:ب...بب...خشید...
نامجون، که سعی داشت نظم رو برگردونه، گفت: نامجون:گفت... درسته عاشقش شده... ولی انتقامِ چه رین مهمتره. گفت نگران نباشیم و تصمیمِ درستی گرفته.
هوسوک، با صدایی که از بغض میلرزید، پرسید:
هویوک:چه تصمیمِ درستی مثلا؟ مگه دلش میاد کاری باهاش بکنه؟ عاشقش شده، عاشقققق!
تهیونگ، سعی کرد آرومش کنه.
تهیونگ: آروم باش هیونگ. خودت خوب میشناسیش. بیاین فقط منتظر بمونیم.
یونگی، هنوز تو فکرِ حرفِ نامجون بود.
یونگی: ولی بازم... چطوری تونست عاشقش بشه... عاشقِ قاتلِ چه رین؟
جین، با یه لبخندِ تلخ، جواب داد:
جین: گفتم که... دل فقط عاشق میشه...
جیمین، با یه شیطنتِ خاص، گفت:
جیمین:ولی سوالِ من این نیست که چطور تونست عاشقِ اون بشه... سوالِ من اینه که چطوری اصلاً عاشق شده؟٬
همین سوال، مثلِ یه وزنه، همه رو تویِ فکر فرو برد. زنی که پدر و مادرِ خودش رو کشته بود، دهها نفر رو به قتل رسونده بود، به هیچکس رحم نکرده بود. تا ۳۲ سالگی، با هیچ مردی رابطه نداشته، نذاشته بود کسی نزدیکش بشه. ازدواج کرد، دو سال با شوهرش زندگی کرد، بازم هیچ حسی تو وجودش نبود. حتی بعد از مرگِ شوهرش هم، هیچی! حالا یهو عاشقِ پسرِ همون مرد شده بود؟ اصلاً یه همچین هورمونی، یه همچین حسی، تو وجودش بوده؟ این سوالِ همه بود.
جین، سعی کرد یه جوابِ فلسفی بده.
جین:پس واقعا... حتی از تویِ سنگ هم آب رد میشه و گل شکوفه میده...
نامجون، با یه لحنِ اعتراضی، حرفِ جین رو قطع کرد. نانمجون: ولی از تویِ لجبازیِ تو و تهیونگ، بادم رد نمیشه که تکون بخوره!
جین و تهیونگ، همزمان برگشتن سمتِ نامجون.
تهیونگ و جین:خفه شو بابااااا!
نامجون، از جدیت و همزمانیِ این جمله، شوکه شد. یه کم تو جاش تکون خورد.
ادامه در کامنتا
شرطا
لایک۹۰
کامنت۱۳۰
پارت 48 پاک شده هرکی میخواد بهم بگه بفرستم براش
دفترِ نامجون. بویِ قهوهیِ تلخ و کاغذِ کهنه میداد. خورشید هنوز کامل خودشو نشون نداده بود.
همه پسرها اونجا بودن، انگار که منتظرِ خبری بودن. نامجون وارد شد، خسته از سفرِ ججو، خواست بره بشینه که چشمش افتاد به تهیونگ. تهیونگ با یه اخمِ غلیظ، مستقیم داشت به دستِ نامجون نگاه میکرد. روسریِ گرهخورده دورِ مچِ دستش زیادی براش اشنا بود. تهیونگ یهو از جاش بلند شد، انگار که یه سیخِ داغ رفته باشه تو پاش. رفت سمتِ نامجون، دستش رو گرفت و با یه حرکتِ سریع، مچِ دستش رو کشید بالا. تهیونگ:چیکارش کردی؟!
صداش بم بود، اما ترس و خشم توش موج میزد.
نامجون، که انتظارِ این حرکت رو نداشت، صورتش از درد جمع شد. دستش رو با عصبانیت کشید بیرون.
نامجون:فکر کردی جرئتشو دارم چیزی بهش بگم؟(لحنش بُرنده بود)اگه کاری باهاش کرده بودم، الان این روسری دورِ دستم نبود، دورِ گردنم بود و جنازهم وسطِ دریا شناور بود!
قاطع گفت و حق با اون بود. هیچکس، حتی جسورترینشون، جرئتِ نزدیک شدن به جییون رو نداشت.
یونگی:پس چه بلایی سر دستت اومده؟
نامجون سرفه ای کرد و با خاطره هایی که یادش افتاد لخندی زد.
نامجون:بازم کار خودشو، دستمو پیچوند... و بعدشم خودم با ی چیزی مشت زدم.
با حرفش همشون یاد دفعاتی که دست نامجون رو پیچونده افتادن و سنگینی هم روی قبلشون افتاد. تهیونگ هنوز عصبی بود و داشت سر پا به نامجون نگاه میکرد جین، که انگار از قبل وضعیت رو پیشبینی کرده بود، آروم رفت دستِ تهیونگ رو گرفت.
جین:بشین ته.
تهیونگ، با اکراه، کنارِ جین نشست. اخمش غلیظتر شده بود، انگار داشت با خودش کلنجار میرفت.
هوسوک، که تا اون لحظه ساکت بود، پرسید:
هوسوک: چی گفت؟
نامجون یه نفسِ عمیق کشید. چشمهاش رو بست، انگار داشت قدرت جمع میکرد، بعد بازشون کرد و گفت:
نامجون:جییون... عا...، عاشقش شده...
هوسوک از جا پرید.
هوسوک:باو...رم نمیشه! خودم انتقامش رو میگیرم! خواست برگرده بره که نامجون با دستش اشاره کرد یونگی کشیدش و نشوندش رو مبل.
یهو فضا بهم ریخت. انگار همه میخواستن حرف بزنن، حرفِ دلشون رو بزنن. هر کسی یه چیزی میگفت، یه گوشه از اتاق پر شده بود از صدایِ غرغر و ناباوری.
«خفـــــه شیـــــن!» صدایِ فریاد جیمین، مثلِ صاعقه، همه رو ساکت کرد. همه با تعجب برگشتن سمتش. یونگی، که داشت با تعجب به جیمین نگاه میکرد، دهنش نیمهباز مونده بود.
جیمین:دو دقیقه لال شید ببینیم دیگه چی گفته!
تهیونگ، که هنوز از حرفِ نامجون شوکه بود، اضافه کرد:
تهیونگ:راست میگه. خفه شین یه دقیقه...
یونگی، که هنوز داشت جیمین رو برانداز میکرد، خم شد و با دهنی باز گفت:
یونگی:عصبی میشی چقدر جذاب میشی!
جیمین، بدونِ معطلی، آرنجش رو کوبید تو شکمِ یونگی
یونگی:آخ! مادر...
جیمین:الان وقتشه، جنابِ احمق؟!
جیمین با خشم پرسید. یونگی، در حالی که شکمش رو ماساژ میداد، گفت:
یونگی:ب...بب...خشید...
نامجون، که سعی داشت نظم رو برگردونه، گفت: نامجون:گفت... درسته عاشقش شده... ولی انتقامِ چه رین مهمتره. گفت نگران نباشیم و تصمیمِ درستی گرفته.
هوسوک، با صدایی که از بغض میلرزید، پرسید:
هویوک:چه تصمیمِ درستی مثلا؟ مگه دلش میاد کاری باهاش بکنه؟ عاشقش شده، عاشقققق!
تهیونگ، سعی کرد آرومش کنه.
تهیونگ: آروم باش هیونگ. خودت خوب میشناسیش. بیاین فقط منتظر بمونیم.
یونگی، هنوز تو فکرِ حرفِ نامجون بود.
یونگی: ولی بازم... چطوری تونست عاشقش بشه... عاشقِ قاتلِ چه رین؟
جین، با یه لبخندِ تلخ، جواب داد:
جین: گفتم که... دل فقط عاشق میشه...
جیمین، با یه شیطنتِ خاص، گفت:
جیمین:ولی سوالِ من این نیست که چطور تونست عاشقِ اون بشه... سوالِ من اینه که چطوری اصلاً عاشق شده؟٬
همین سوال، مثلِ یه وزنه، همه رو تویِ فکر فرو برد. زنی که پدر و مادرِ خودش رو کشته بود، دهها نفر رو به قتل رسونده بود، به هیچکس رحم نکرده بود. تا ۳۲ سالگی، با هیچ مردی رابطه نداشته، نذاشته بود کسی نزدیکش بشه. ازدواج کرد، دو سال با شوهرش زندگی کرد، بازم هیچ حسی تو وجودش نبود. حتی بعد از مرگِ شوهرش هم، هیچی! حالا یهو عاشقِ پسرِ همون مرد شده بود؟ اصلاً یه همچین هورمونی، یه همچین حسی، تو وجودش بوده؟ این سوالِ همه بود.
جین، سعی کرد یه جوابِ فلسفی بده.
جین:پس واقعا... حتی از تویِ سنگ هم آب رد میشه و گل شکوفه میده...
نامجون، با یه لحنِ اعتراضی، حرفِ جین رو قطع کرد. نانمجون: ولی از تویِ لجبازیِ تو و تهیونگ، بادم رد نمیشه که تکون بخوره!
جین و تهیونگ، همزمان برگشتن سمتِ نامجون.
تهیونگ و جین:خفه شو بابااااا!
نامجون، از جدیت و همزمانیِ این جمله، شوکه شد. یه کم تو جاش تکون خورد.
ادامه در کامنتا
شرطا
لایک۹۰
کامنت۱۳۰
پارت 48 پاک شده هرکی میخواد بهم بگه بفرستم براش
- ۲۳.۵k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط