Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۸۴
ولادیمر دستش را آرام روی پشت ایزابلا کشید، بلد نبود دلداری بدهد..اما همان لمس ساده، برای ایزابلا کافی بود
ولادیمر«لطفا گریه نکن... خوب میشه»
ایزابلا«چطور میتونم گریه نکنم؟ تو داشتی خونریزی میکردی و به من میگفتی فقط یه خراشه!»
ولادیمر«چون نمیخواستم صورتت از نگرانی جمع بشه...وقتی ناراحتی... دلم میشکنه»
ایزابلا سرش را بلند کرد و به چشمانش نگاه کرد..همون چشمهای سرد...ولی این بار، ته تهشان، یک قطره رطوبت بود شاید اشک یا شاید فقط خستگی
ایزابلا«ولاد... تو هم میتونی گریه کنی،اشکال نداره!»
ولادیمر«نمیتونم...یادم رفته چطور!»
ایزابلا«یادت میاد...فقط باید بخوای»
ولادیمر جواب نداد... فقط دستش را محکمتر دور ایزابلا حلقه کرد
صدای قدم از راهرو آمد و پرستار با وسایل وارد شد، با دیدن صحنه، مکث کرد
پرستار«ببخشید... باید زخم رو دوباره بخیه بزنم....»
ایزابلا از بغل ولادیمر جدا شد و روی تخت نشست ولی دستشو رها نکرد
پرستار زخم را تمیز کرد و دوباره بخیه زد...ولادیمر یک بار هم ناله نکرد، فقط دست ایزابلا را فشار داد...محکم، انگار میخواست بگوید «اینجام...نترس!»
وقتی پرستار رفت، ایزابلا به ولادیمر نگاه کرد«حالا بگو واقعاً چی شد»
ولادیمر نفس عمیقی کشید«بوریس کمین کرده بود،با چاقو زد....فکر نمیکردم هنوز انقد زور داشته باشه»
ایزابلا«فرار کرد؟»
ولادیمر«آره.. .ولی خودم زخمش کردم، شاید یه هفته تو بیمارستون باشه شایدم بیشتر!»
ولادیمر«نمیخوام زودتر...میخوام تو کامل خوب شی بعدش بگیرمش»
ایزابلا«مطمئنی؟»
ولادیمر«آره»
ایزابلا دستش را روی گونه ولادیمر گذاشت
و زمزمه کرد«دوستت دارم ولاد»
ولادیمر«میدونم!»
ایزابلا«تو چی؟ نمیگی؟»
ولادیمر«اگه دوستت نداشتم ۲۲ سال صبر نمیکردم که تورو مال خودم بکنم»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۸۴
ولادیمر دستش را آرام روی پشت ایزابلا کشید، بلد نبود دلداری بدهد..اما همان لمس ساده، برای ایزابلا کافی بود
ولادیمر«لطفا گریه نکن... خوب میشه»
ایزابلا«چطور میتونم گریه نکنم؟ تو داشتی خونریزی میکردی و به من میگفتی فقط یه خراشه!»
ولادیمر«چون نمیخواستم صورتت از نگرانی جمع بشه...وقتی ناراحتی... دلم میشکنه»
ایزابلا سرش را بلند کرد و به چشمانش نگاه کرد..همون چشمهای سرد...ولی این بار، ته تهشان، یک قطره رطوبت بود شاید اشک یا شاید فقط خستگی
ایزابلا«ولاد... تو هم میتونی گریه کنی،اشکال نداره!»
ولادیمر«نمیتونم...یادم رفته چطور!»
ایزابلا«یادت میاد...فقط باید بخوای»
ولادیمر جواب نداد... فقط دستش را محکمتر دور ایزابلا حلقه کرد
صدای قدم از راهرو آمد و پرستار با وسایل وارد شد، با دیدن صحنه، مکث کرد
پرستار«ببخشید... باید زخم رو دوباره بخیه بزنم....»
ایزابلا از بغل ولادیمر جدا شد و روی تخت نشست ولی دستشو رها نکرد
پرستار زخم را تمیز کرد و دوباره بخیه زد...ولادیمر یک بار هم ناله نکرد، فقط دست ایزابلا را فشار داد...محکم، انگار میخواست بگوید «اینجام...نترس!»
وقتی پرستار رفت، ایزابلا به ولادیمر نگاه کرد«حالا بگو واقعاً چی شد»
ولادیمر نفس عمیقی کشید«بوریس کمین کرده بود،با چاقو زد....فکر نمیکردم هنوز انقد زور داشته باشه»
ایزابلا«فرار کرد؟»
ولادیمر«آره.. .ولی خودم زخمش کردم، شاید یه هفته تو بیمارستون باشه شایدم بیشتر!»
ولادیمر«نمیخوام زودتر...میخوام تو کامل خوب شی بعدش بگیرمش»
ایزابلا«مطمئنی؟»
ولادیمر«آره»
ایزابلا دستش را روی گونه ولادیمر گذاشت
و زمزمه کرد«دوستت دارم ولاد»
ولادیمر«میدونم!»
ایزابلا«تو چی؟ نمیگی؟»
ولادیمر«اگه دوستت نداشتم ۲۲ سال صبر نمیکردم که تورو مال خودم بکنم»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۸۹۶
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط