Soukoku
پارت ۲۳
ویو چویا
"از خواب بیدار شدم و خودمو بزور از بغل دازای ازاد کردم و همین تلاشام باعث شد که بیدار بشه بلند شد و غر غر کرد منم هی اداشو در میاردم که باعث عصبانیتش شدم لباساشو پوشید و رفت توی دفتر کارش و منم لباسامو پوشیدم میخواستم برم پیش دازای که لونا چانو دیدم"
چویا: صبح بخیر لونا چان
لونا: صبح بخیر چویا سان
چویا: اون چیه دستت؟
لونا: این یه نامس از طرف لوسی سان
چویا: لوسی؟؟
لونا: بله بفرمایید
چویا: ممنون
"نامه رو گرفتم و برگشتم اتاقم نامه رو باز کردم و خوندم سریع رفتم پیش دازای"
چویا: دازای
دازای: چی شده؟
چویا: همون دختری که اون روز دیدم منو به مهمونیه چای دعوت کرده
دازای: کدوم دختر؟؟
چویا: لوسی
دازای: چی؟
چویا: میشه برم
دازای: نه
چویا: چرا حواسم به خود....
دازای: گفتم نه
چویا: اخه چرا خسته شدم انقدر خونه موندم
دازای: هر جایی که بخوای میبرمت به جز اونجا
چویا: دازای لطفا
دازای: چویا گفتم نه(با داد)
"چویا بغض کرد و رفت اتاقش و گریه کرد دازای هم عصبی شد و مشت زد به دیوار"
"دو ساعت بعد "
ویو دازای
"یکم خودمو اروم کردم و یاد چویا افتادم سریع رفتم جلوی در اتاق در قفل بود چند بار در زدم جواب نداد گفتم شاید عصبیه دوباره رفتم دفترم کارامو انجام دادم انجام دادن کارا چهار ساعت زمان برد دوباره رفتم جلوی در اتاق در زدم بازم جواب نداد نگران شدم از اون جایی که کارم با قفل ها خوبه درو باز کرد رفتم تو دیدم چویا روی زمین افتاده و پاهاش خونی بود و شیشه های شکسته ی عطر ها روی زمین بود سریع بلندش کردم گذاشتمش روی تخت داشت هق هق میکرد پاهاشو باند پیچی کردم و نشستم بغل تخت هنوز داشت گریه میکرد دیدم عین نوزاد داره دستاشو تکون میده انگار دنبال چیزی میگشت رفتم بغلش کردم که محکم بغلم کرد و اروم شد خودمم اروم شدم و خوابم برد"
ویو چویا
"از خواب بیدار شدم و خودمو بزور از بغل دازای ازاد کردم و همین تلاشام باعث شد که بیدار بشه بلند شد و غر غر کرد منم هی اداشو در میاردم که باعث عصبانیتش شدم لباساشو پوشید و رفت توی دفتر کارش و منم لباسامو پوشیدم میخواستم برم پیش دازای که لونا چانو دیدم"
چویا: صبح بخیر لونا چان
لونا: صبح بخیر چویا سان
چویا: اون چیه دستت؟
لونا: این یه نامس از طرف لوسی سان
چویا: لوسی؟؟
لونا: بله بفرمایید
چویا: ممنون
"نامه رو گرفتم و برگشتم اتاقم نامه رو باز کردم و خوندم سریع رفتم پیش دازای"
چویا: دازای
دازای: چی شده؟
چویا: همون دختری که اون روز دیدم منو به مهمونیه چای دعوت کرده
دازای: کدوم دختر؟؟
چویا: لوسی
دازای: چی؟
چویا: میشه برم
دازای: نه
چویا: چرا حواسم به خود....
دازای: گفتم نه
چویا: اخه چرا خسته شدم انقدر خونه موندم
دازای: هر جایی که بخوای میبرمت به جز اونجا
چویا: دازای لطفا
دازای: چویا گفتم نه(با داد)
"چویا بغض کرد و رفت اتاقش و گریه کرد دازای هم عصبی شد و مشت زد به دیوار"
"دو ساعت بعد "
ویو دازای
"یکم خودمو اروم کردم و یاد چویا افتادم سریع رفتم جلوی در اتاق در قفل بود چند بار در زدم جواب نداد گفتم شاید عصبیه دوباره رفتم دفترم کارامو انجام دادم انجام دادن کارا چهار ساعت زمان برد دوباره رفتم جلوی در اتاق در زدم بازم جواب نداد نگران شدم از اون جایی که کارم با قفل ها خوبه درو باز کرد رفتم تو دیدم چویا روی زمین افتاده و پاهاش خونی بود و شیشه های شکسته ی عطر ها روی زمین بود سریع بلندش کردم گذاشتمش روی تخت داشت هق هق میکرد پاهاشو باند پیچی کردم و نشستم بغل تخت هنوز داشت گریه میکرد دیدم عین نوزاد داره دستاشو تکون میده انگار دنبال چیزی میگشت رفتم بغلش کردم که محکم بغلم کرد و اروم شد خودمم اروم شدم و خوابم برد"
- ۶۹۱
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط