ستاره ای در میان تاریکی فصل۱ پارت۶🌌
ستاره ای در میان تاریکی فصل۱ پارت۶🌌
بالاخره رسیدن به پرتاب توپ
همون تستی که همه ازش میترسیدن.
چون بعد از اون، رتبهها خیلی واضحتر معلوم میشدن.
چند نفر پرتاب کردن.
بعضیا خوب بعضیا معمولی بعضیا افتضاح
نوبت ایمی که شد چند تا نگاه روش ثابت موند.
چون از قبل هم ظاهرش جلب توجه کرده بود
هم عملکردش تا الان زیادی دقیق و خوب بود.
آیزاوا فقط گفت:
«هوشیکاوا.»
ایمی اومد جلو توپ رو گرفت.
چند ثانیه تو دستش نگهش داشت.
ایمی تو ذهنش:
*نه زیاد. نه کم فقط در حدی که بگن خوبه، نه در حدی که بگن این دیگه چیه.*
یه نفس آروم کشید بعد توپ رو بالا برد…
و با یه فشار کاملاً کنترلشده از کوسش پرتابش کرد
عدد بالا رفت.
۸۰۰/۹ متر
چند نفر:
«چــــی؟!»
«خیلی زیاده!»
«اون حتی حرکت خاصی هم نکرد!»
* اوهههه شت ریدم نباید کوسم رو به کار میگرفتم باز خوبه زیاد نشد مگرنه میزد بینهایت دیگه نمیشد توپ رو پیدا کرد😬*
ایمی خیلی عادی توپ رو داد دست نفر بعدی و برگشت سر جاش
باکوگو با اخم نگاهش کرد.
ایدا با دقت دکو با چشمهای گرد
و آیزاوا؟ فقط نگاه کرد همون نگاه خسته و تیزش
انگار داشت چیزی رو توی ذهنش کنار هم میذاشت
نویسنده:
بعد از پرتاب ایمی چند ثانیه هنوز همهمهی آرومی بین بچهها بود
ـ «اون واقعاً چی کار کرد؟»
ـ «انگار اصلاً زور نزد…»
ـ «کوسهش چیه دقیقاً؟»
ایمی وانمود کرد چیزی نمیشنوه.
فقط رفت سر جاش ایستاد و دستهاشو داخل جیب سوییشرت ورزشیاش فرو کرد
ایمی تو ذهنش:
*خیلی هم خوب الان از این به بعد هرچی ساکتتر باشم بهتره.*
اما از اون طرف، نگاه آیزاوا هنوز چند لحظه روی اون موند.
نه از روی کنجکاوی ساده.
از اون مدل نگاههایی که انگار طرف داره لایههای مغزت رو یکییکی ورق میزنه
ایمی خیلی آروم سرش رو کمی پایین انداخت.
*اععع… از این یکی خوشم نمیاد.
خیلی زیاد میفهمه.*
آیزاوا بدون اینکه چیزی بگه، اسم نفر بعدی رو خوند.
«میدوریا.»
نویسنده:
بدن دکو برای یک لحظه سفت شد.
همه نگاهها برگشت سمتش
دکو چند قدم اومد جلو، توپ رو گرفت، و رفت توی دایره.
اما از همون لحظهی اول هم معلوم بود حالش عادی نیست دستش کمی میلرزید نفسش منظم نبودو اون نگاهش…
انگار بیشتر از اینکه روی توپ باشه توی هزار تا فکر گیر کرده بود
ایمی از دور نگاهش کرد.
تو ذهنش:
*باز این چرا این شکلیه…
اون توی آزمون ورودی از پس ربات صفر امتیازی براومد.
پس چرا برای یه پرتاب ساده انقدر به هم ریختهست؟ تازشم یه چیزی داره اذیتش میکنه من اون واکنش ها رو خوب میشناسم یعنی داره چی رو پنهان میکنه*
باکوگو : ههه این احمق اصلا کوسه نداره چرا خودتون رو مچل این بی خاصیت کردین مگه نه دکوووووو😏
ایمی* اععع این باز شروع کرد عقل تو سرش نداره اخه مگه میشه کوسه نداشته باشه بیاد یو ای مثلا..... بابا عمه ی من بود اون صفر امتیازی رو ترکوند🙂 ها یچیزی میشنوه ادم مرتیکه شبیه جوجه تیغی میمونه نهه بهتره بگم فشفشه 🤣*
ایدا: چی داری میگی شما تو گروه ازمون ما نبودید مگرنه میدید که چجور اون رباط غول پیکر رو نابود کرد
باکوگو : تچچ
نویسنده:
دکو توپ رو محکم گرفت.
همه منتظر بودن
باکوگو با اخم و تمسخر نگاهش میکرد
ایدا با جدیت تمام خیره شده بود تا بتونه که روز ازمون تو ذهنش شبیه سازی کنه
بقیه هم یا کنجکاو بودن، یا منتظر یه عدد قابل قبول
اما قبل از اینکه دکو پرتاب کنه
آیزاوا ناگهان کوسش فعال شد
چشمهاش سرخ شد باد خفیفی از اطرافش بلندشد
و همون لحظه، دکو یخ کرد
توپ از دستش نیفتاد
ولی انگار چیزی درونش خاموش شد
آیزاوا با صدای بیحس گفت:
«همونطور که فکر میکردم
تو نمیتونی کوست رو آزادانه کنترل کنی نه؟»
نویسنده:
کلاس ساکت شد
کامنت و لایک🙂🔪🔪🔪
بالاخره رسیدن به پرتاب توپ
همون تستی که همه ازش میترسیدن.
چون بعد از اون، رتبهها خیلی واضحتر معلوم میشدن.
چند نفر پرتاب کردن.
بعضیا خوب بعضیا معمولی بعضیا افتضاح
نوبت ایمی که شد چند تا نگاه روش ثابت موند.
چون از قبل هم ظاهرش جلب توجه کرده بود
هم عملکردش تا الان زیادی دقیق و خوب بود.
آیزاوا فقط گفت:
«هوشیکاوا.»
ایمی اومد جلو توپ رو گرفت.
چند ثانیه تو دستش نگهش داشت.
ایمی تو ذهنش:
*نه زیاد. نه کم فقط در حدی که بگن خوبه، نه در حدی که بگن این دیگه چیه.*
یه نفس آروم کشید بعد توپ رو بالا برد…
و با یه فشار کاملاً کنترلشده از کوسش پرتابش کرد
عدد بالا رفت.
۸۰۰/۹ متر
چند نفر:
«چــــی؟!»
«خیلی زیاده!»
«اون حتی حرکت خاصی هم نکرد!»
* اوهههه شت ریدم نباید کوسم رو به کار میگرفتم باز خوبه زیاد نشد مگرنه میزد بینهایت دیگه نمیشد توپ رو پیدا کرد😬*
ایمی خیلی عادی توپ رو داد دست نفر بعدی و برگشت سر جاش
باکوگو با اخم نگاهش کرد.
ایدا با دقت دکو با چشمهای گرد
و آیزاوا؟ فقط نگاه کرد همون نگاه خسته و تیزش
انگار داشت چیزی رو توی ذهنش کنار هم میذاشت
نویسنده:
بعد از پرتاب ایمی چند ثانیه هنوز همهمهی آرومی بین بچهها بود
ـ «اون واقعاً چی کار کرد؟»
ـ «انگار اصلاً زور نزد…»
ـ «کوسهش چیه دقیقاً؟»
ایمی وانمود کرد چیزی نمیشنوه.
فقط رفت سر جاش ایستاد و دستهاشو داخل جیب سوییشرت ورزشیاش فرو کرد
ایمی تو ذهنش:
*خیلی هم خوب الان از این به بعد هرچی ساکتتر باشم بهتره.*
اما از اون طرف، نگاه آیزاوا هنوز چند لحظه روی اون موند.
نه از روی کنجکاوی ساده.
از اون مدل نگاههایی که انگار طرف داره لایههای مغزت رو یکییکی ورق میزنه
ایمی خیلی آروم سرش رو کمی پایین انداخت.
*اععع… از این یکی خوشم نمیاد.
خیلی زیاد میفهمه.*
آیزاوا بدون اینکه چیزی بگه، اسم نفر بعدی رو خوند.
«میدوریا.»
نویسنده:
بدن دکو برای یک لحظه سفت شد.
همه نگاهها برگشت سمتش
دکو چند قدم اومد جلو، توپ رو گرفت، و رفت توی دایره.
اما از همون لحظهی اول هم معلوم بود حالش عادی نیست دستش کمی میلرزید نفسش منظم نبودو اون نگاهش…
انگار بیشتر از اینکه روی توپ باشه توی هزار تا فکر گیر کرده بود
ایمی از دور نگاهش کرد.
تو ذهنش:
*باز این چرا این شکلیه…
اون توی آزمون ورودی از پس ربات صفر امتیازی براومد.
پس چرا برای یه پرتاب ساده انقدر به هم ریختهست؟ تازشم یه چیزی داره اذیتش میکنه من اون واکنش ها رو خوب میشناسم یعنی داره چی رو پنهان میکنه*
باکوگو : ههه این احمق اصلا کوسه نداره چرا خودتون رو مچل این بی خاصیت کردین مگه نه دکوووووو😏
ایمی* اععع این باز شروع کرد عقل تو سرش نداره اخه مگه میشه کوسه نداشته باشه بیاد یو ای مثلا..... بابا عمه ی من بود اون صفر امتیازی رو ترکوند🙂 ها یچیزی میشنوه ادم مرتیکه شبیه جوجه تیغی میمونه نهه بهتره بگم فشفشه 🤣*
ایدا: چی داری میگی شما تو گروه ازمون ما نبودید مگرنه میدید که چجور اون رباط غول پیکر رو نابود کرد
باکوگو : تچچ
نویسنده:
دکو توپ رو محکم گرفت.
همه منتظر بودن
باکوگو با اخم و تمسخر نگاهش میکرد
ایدا با جدیت تمام خیره شده بود تا بتونه که روز ازمون تو ذهنش شبیه سازی کنه
بقیه هم یا کنجکاو بودن، یا منتظر یه عدد قابل قبول
اما قبل از اینکه دکو پرتاب کنه
آیزاوا ناگهان کوسش فعال شد
چشمهاش سرخ شد باد خفیفی از اطرافش بلندشد
و همون لحظه، دکو یخ کرد
توپ از دستش نیفتاد
ولی انگار چیزی درونش خاموش شد
آیزاوا با صدای بیحس گفت:
«همونطور که فکر میکردم
تو نمیتونی کوست رو آزادانه کنترل کنی نه؟»
نویسنده:
کلاس ساکت شد
کامنت و لایک🙂🔪🔪🔪
- ۴۲۲
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط